درسته حق با شماست. نظرتون چیه از دفه بعد 25 خط باشه ولی در مورد اجراش دقت کنیم؟به نظرتون 20 خط مناسبه یا کمه؟(دوستای دیگم نظرشون رو بگن)
البته من خطای نصف نیمه رو حساب نمیکنم. خطهای تمام منظورمه. مثلا دو خط که مطالبش کمه برابر یه خط در نظر بگیریم
بوی دود می آید ... !!!
به گمانـم جماعتـی،
پای دنیای مجـازی،
می سوزانند " عمر خویش را " . . .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
نه نه
ادامه بدید
دستگیره قابلمه بود سوخت!.. : )
- - - Updated - - -
الان یه جوری شده وقتی میایی تو نت حس میکنی اومدی بیمارستان بخش ccu .
همه قلبها شکسته...
دختر روی جلد
پیرمرد دیگر حال و روز خوبی نداشت او دختر را مدام جلوی خود می دید که دارد طنازی و عشوه گری می کند او این درد را حتی به شهربانو نیز نمی تواند بگوید بچه هایش در این سوز سرمای زمستانی زیر کرسی جمع می شوند تا شعر خوانی او را ببینند اما پیرمرد در این چند روز دیگر شعر نمی خواند چون هروقت...
پایان راه
هنوز پا به دنیا نگذاشته بود. آخرین مراحل آموزش برای ورود به جهان را داشت سپری میکرد. در هرمرحله فرشته ای او را همراهی می کرد. آخرین فرشته با لبخندی زیباوارد شد .گفت: من موظفم تا زندگی دنیاییت را به تو نشان دهم با من بیا.
با هم به سرزمینی وارد شدند که ستون های عظیم ولی شکسته در آن...
افسون ماه
زیر کرسی گرم و شب بلند زمستان با داستان زیبای پدربزرگ از روی کتاب قطور قدیمی اش انگار شده بود ماده ی مخدر برای تسکین دردسرهای روزمره مان، وای که این لذت را با هیچ لذتی حاضر نبودم عوض کنم. زیر کرسی تازه جایم قلا شده بود که پدر بزرگ شروع کرد : وقتی از تالار آیینه می گذشت تا به عمارت...
تلألو یک رویا
"خوشا شیراز و وصف بی مثالش ....." زمزمه کنان شعر میخوند و می دوید. بزرگی و خلوت بودن محوطه ی تخت جمشید باعث شده بود که راحت باشه و هر کاری که دوست داره انجام بده ، بالا پایین بپره آواز بخونه و یا بلند بلندبخنده. مهرانه سرگرم دنیای شیرین کودکانه ی خودش بود که چشمش به یه پری...
داستان «راز دو درخت»
آن روز وقتی از خواب بیدار شدم رد اشک های دیشبم بر گونه هایم مانده بود. نمی خوام ننه من قریبم بازی در بیاورم ولی در خانواده ای که همه به فکر جیب خودشان هستند تنها دلخوشیم مادر بزرگم بود. هر دو تنهایی همدیگر را پر می کردیم. او از وقتی که پدربزرگ را از دست داده بود و من از...
شاهزاده ایرانی
مانند نسیم صبحگاه به همراه تیرداد از میان عمارتها میگذشتم. بوی گل تمام مشامم را پر کرده بود. به عمارتی رسیدم، احساس کردم باید اینجا بروم.
وارد شدم، در مقابل چشمانِ از حیرت خیره ماندهام آفرینش او خلاصه شده بود؛ زمزمه صدای پای آن آبشار کوچک، چشم نوازی شکوفههای تازه رُسته، آوای...
عجب دنیای کوچکی است ...
عجب دنیای کوچکی است ...
نور طلایی چراغ گردسوز روی میز کرسی زوق زوق کنان بالا و پایین می پرید . و خانه را با التهاب و هیجان سوختنش روشن می کرد . آقا میرزا به پشتی کرسی تکیه زده بود و بدون اینکه چیزی بگوید به قرآن زل زده بود . گویی با چشم داشت قرآن می خواند . زن میرزا خان...
گنج زندگی
- میشه بری از توی انباری چمدون رو بیاری ؟
- کدوم ؟
- همون که زیپش خراب شده بود . سر کوچه یه آقایی اومده تعمیر کیف و کفش داره . امروز میرم یه سر به دوستم بزنم ، میبرم درستش کنم .
- باشه الان میرم .
کلید انباری رو برداشتم و داشتم فکر می کردم که این همون چمدونی ه که اول ازدواجمون باهاش...
حیران
یادش بخیر..
صبح های جمعه دور هم مینشستیم و آقاجون برامون کتاب می خوند...گاهی حافظ،گاهی شاهنامه،خسروشیرین، لیلی و مجنون؛من همیشه اول ازهمه حاضریمو میزدم!
از همه بیشتر داستان فرهاد کوهکن و دوست داشتم و
بارها و بارها به اصرار من خونده میشد
یک روز که آقاجون به اصرار من برای چندمین بار...
هبه جون تا شنبه تمدید شد. سعی کن تمرکز کنی،منتظر داستانت هستیم:)
نه محدودیت دیگه ای نیست. شاید منظورشون دو تصویره بودنه.
آره امروزم فرصت بود. تا شنبه تمدید شد