1اون کاغذه که عکس لب روش مونده بود رو به سمت پایین انداخت ولی الان به سمت بالا رفته.2از بقیه لاغرتر بودلباسشم فرق میکرد.کارمندای دیگه لباساشون مشکی بود ولی پیترمن سفید.وفک کنم فقط میز اون کنار پنجره بود.3شغلشونمدونم.
تنها نیستم !
با گیسوانم حرف می زنم !
تنها نیستم !
در قاب آینه ،برای نگاهم ترانه می خوانم !
تنها نیستم !
سایه ای دارم
که به هر جان کندنی
دنبال من می آید !!
آمد به سر قرار تنهایی من
به کوپهای از قطار تنهایی من
آمد چمدان بهدست آرام نشست
تنهایی تو کنار تنهایی من
***
بیهوده نه از زیاد و کم حرف زدیم
نه لحظهای از شادی و غم حرف زدیم
تا صبح من و خدا نشستیم و فقط
درباره تنهایی هم حرف زدیم