باران می بارد... توساعت هاست چترت را باز کرده ای.... و من هنوز... مبهوت لجبازی بارانم..بازآمدم از چشمه ی خواب،کوزه ی تر دردستم. مرغانی میخوانند.نیلوفر وامی شد.کوزه ی تر بشکستم، در بستم ودر ایوان تماشای تو بنشستم .حسرت همیشگی: حرف های ما هنوز ناتمام...... تا نگاه میکنی وقت رفتن است،باز همان حکایت...