بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم کز بهر جرعه*ای همه محتاج اين دريم
روز نخست چون دم رندی زديم و عشق شرط آن بود که جز ره آن شيوه نسپريم
جايی که تخت و مسند جم می*رود به باد گر غم خوريم خوش نبود به که می*خوريم
تا بو که دست در کمر او توان زدن در خون دل نشسته چو ياقوت احمريم
واعظ مکن...