کودک و خدا
کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن... ویک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد
کودک نشنید او فریاد کشید خدایا... با من حرف بزن
صدای رعد و برق آمد اما کودک گوش نکرد او به دوروبرش نگاه کرد و گفت خدایا... بگذار تو را ببینم
ستاره ای درخشید اما کودک ندید او فریاد...