داشتم ی نگا ب زندگیم مینداختم....پسر شیطونی بودم..نشون دادم اهل کارو زندگی ام ..نشون دادم میتونم سالم زندگی کنم بر خلاف تفکری ک بعضیا روم داشتن..یاد گرفتم هواسم باشه چون کسی پشتم نبود ک ا زمین و اسمون نخورم..یاد گرفتم باید روی بعضی ارزوها خط کشید تا ب بعضیای دیگش رسید..اما یاد نگرفتم نزارم ک...