تنهاییش را دعوت کرده بود تا خودش تنها نباشد ...
او مانده و تنهایی و یک فنجان قهوه که دیگر تلخیش را احساس نمیکند ...
تنها چیزی که میخواست همین بود که حداقل تنهاییش با او باشد ...
مهم نیست که هیچی نمیگوید ... مهم نیست که هیچی نمیشنود ... باشد کافیست ...
اما تنهاییش هم او را رها کرده ...
حالا...