من موقعی که به کلبه نزدیکتر شدم تازه متوجه شدم که یه کلبه شکلاتیه وناگهان پیرزنی مهربان از کلبه بیرون اومد وگفت سلام بفرما داخل فرزندم.....البته بعدش فهمیدم که میخواسته منو بخوره ومن با زیرکی ازدستش فرار کردم وبه خونه برگشتم و سالهای سال با خوبی و خوشی زندگی کردم