تا اون وقت نشده بود گریشو ببینم. ولی مرگ یه عزیز اشکشو در آورده بود. وقتی گریشو دیدم انگار تنها ستون زندگیم خراب شده بود
هیچ وقت خودمو اینطور بی پشتوانه ندیده بودم. حالا فهمیده بودم چرا اشکشو همیشه از ما پنهان میکرد. چون اسمش پدره
وقتی پدر بشکنه دیگه خونه ستونی نداره.