*برگ هشتاد و نهم
بسم الله...
- آقا جان! از وقتی از بغداد به این جا آمده اید، دلم برایتان زیاد تنگ می شود. وسیله ای هم ندارم تا بیایم پیش تان، به جز این الاغم. این هم ضعیف است و مریض. دعا کنید، خدا توانی به من بدهد که به دیدنتان بیایم.
دعا کرد خدا به او و الاغش قوت و توانایی بدهد.
***
نماز...
میدونستید سیب استراتژیک ترین میوه ای هست که خدا آفریده و تو سه مقطع حال ما رو بد جوری گرفته؟؟!! اول که آدم و حوا گول خوردن یه گاز بهش زدن، هم خودشون هم کل نسل بشر از بهشت اخراج شدن. بعدش هم یکیش از درخت افتاد تو سر نیوتن و باعث شد نیوتن کلی قوانین فیزیک کشف کنه باعث زجر و بدبختی ما تو کل دوران...
* برگ هشتاد و هشتم
بسم الله...
وارد جلسه شد.
دور تا دور، علویان و عباسیان نشسته بودند.
امام نشاندش کنار خودش و تحویلش گرفت.
بنی هاشم ناراحت شدند، اعتراض کردند: "چطور او را ارجح می دانی بر بزرگان و سادات بنی هاشم؟ "
امام جواب داد: " خدا گفته درجه ی مومنین و صاحبان علم را بالا می برد، نه...
نه اصن بگو ببینم یوه کی رو داره ها چارتا پیرو پاتال اگرم میخای زرگی کنی بگی همینا رعالو بردن خودت بهتر میدونی همه بازیکنای رعال با کمتر نصف توان واقعیشون رسیدن تا اونجا و هیچکدومشون بازی واقعیشون نبود.بعله.دیگه نبود یسری مهرهاشم بماند.
* برگ هشتاد و هفتم
بسم الله...
پیرمرد رنگ به صورتش نمانده بود.
از ترس داشت می لرزید.
آمده بود پیش امام هادی علیه اسلام، از پسرش می گفت که به امام علاقه مند بوده و ماموران سر به نیستش کرده بودند.
امام گفت: " حالا از من چه می حواهی؟ "
- همان که پدرها می خواهند!
- نترس! فردا پسرت می آید...
* برگ هشتاد و ششم
بسم الله...
- نمی خواهی به خود بیایی؟ خواب تا کی؟
استدلال ها را قبلا شنیده بود.
این بار امام فقط همین دوجمله با صدای گرمِ امام هادی علیه السلام متعرفش کرده بود به امامت.
او را که واقفی بود و بعد از امام کاظم علیه السلام هیچ امامی را قبول نکرده بود.
بحارال، ج 50، ص 172