برای الف زندگیم
الف امد مرا در دست در شعر
بکردم اب انرا برسر گِل
گِلش را بر سر راوی نمودم
که ایا این شود تقدیر این دل
تو راوی هستی دست تو باز است
ولی در دست من دادی فقط ال
32 حرف را کردی فراموش
بدست من سپردی لیک یک" ا "
کلاهش را گذارم دست بسته (آ)
نشیند اول هر کلمه ، خسته
من شاعر کمی هم نکته دانم
الف وسط کلمه میگذارم
هزاران واژه این گونه نشستند
همه مانند "نان" هم خوب هستند
کمی آزردم از این حرف من هم
نمودم جابه جا از سر به آخر
کمی خندیم از تقدیر این حرف
که "بابا" هم شده مصداق این حرف
کمی از اینگمان اسوده گشتم
که بابا بودم و بابا بگشتم !
k1nd
92/2/5
الف امد مرا در دست در شعر
بکردم اب انرا برسر گِل
گِلش را بر سر راوی نمودم
که ایا این شود تقدیر این دل
تو راوی هستی دست تو باز است
ولی در دست من دادی فقط ال
32 حرف را کردی فراموش
بدست من سپردی لیک یک" ا "
کلاهش را گذارم دست بسته (آ)
نشیند اول هر کلمه ، خسته
من شاعر کمی هم نکته دانم
الف وسط کلمه میگذارم
هزاران واژه این گونه نشستند
همه مانند "نان" هم خوب هستند
کمی آزردم از این حرف من هم
نمودم جابه جا از سر به آخر
کمی خندیم از تقدیر این حرف
که "بابا" هم شده مصداق این حرف
کمی از اینگمان اسوده گشتم
که بابا بودم و بابا بگشتم !
k1nd
92/2/5