مــرا هــر ســو خیـالاتــم بـرد ، روی تو می بـیـنم
نـمــاز هر ســـو گــذارم قبله را سوی تـو می بـیـنم
حـضـور نـــــور دریــا مـی شــود در خــلوتـم شــبها
بــه مـد آســمان تـا مـهـــر دلــجــوی تــو مـی بـیـنم
شـفــق تـا مـی گـشـایــد روزنِ صبـح ِ نخستـیـن را
صـلات غـنچه هـا گل می کنند ، بـوی تـو می بـیـنم
طلـوع ِ بی غـروبی می شـود پـیدا ، کـه تا خود را
دوان سـوی تـو می بینم ، دلـم کــوی تو مـی بـیـنم
به شوقِ جستجـو تا تشنه کام آن رشته می گـیرم
کـویــر ِ پـُر عـطـش را رودِ آمـــوی تـو مـی بـیــنم