سبز... زرد... سفيد... آبي... امروزم يه بسته نارنجي خريد. مادر بزرگ هر شب به ياد تو باروني ميشه. بعد... بعد با قرصاش يه رنگين کمون مي سازه. دکتر همين ديروز گفت شکر خدا هيچ مشکلي نداره اما... اما خودش اسرار مي کنه ناخوشه. مي دوني منم احساس مي کنم که حق با مادر بزرگه دکتر اشتباه مي کنه. پير زن بيچاره گذشته اش درد مي کنه. هيچ دکتري هيچ وقت اين درد رو تشخيص نميده.
سبز... زرد... سفيد... آبي... حالا هم نارنجي. اين رنگين کمون امشب مادر بزرگه براي فراموشي خاطرات تو. لابد فکر مي کنه هر چي بيشتر قرص بخوره سريع تر فراموش ميکنه. حداقل... حداقل يه بار بيا به خوابش. چي ميشه؟ بيا بهش بگو. بگو اين رنگين کمون نه دردي از اون دوا مي کنه نه پلي ميشه برا برگشتن تو. مادر بزرگ رو به عکسات ميشينه. نيگات ميکنه. باروني ميشه. دلش، چشماش... دستاشو به طرف تو دراز ميکنه اما دستش به تو نميرسه و دوباره سبز... زرد... سفيد... آبي... و نارنجي...
فقظ همين امشب از اين پل رنگين کموني عبور کن. به دنياي اون بيا. فقط برا چند لحظه. دستاشو نگير اما حالشو خوب کن. حالشو خوب کن.