مگر قرار نبود آدم به آدم برسد اما کوه به کوه نه؟ اينجا سال هاست که کوه ها در کنار هم اند و آدم ها بي خبر از هم. راستش گاهي به وجود خودم شک مي کنم. وقتي تو آنقدر واقعي رويايي شدي و آنقدر رويايي، مرا از واقعيت دور مي کني که براي فراموش کردن تمام قرار هايي که با خودم گذاشته ام هم بي قرار مي شوم.
نمي شود خودخواه بود اما خواه ناخواه خودم مي مانم و خودم. و اين کفش ها که انگار براي راه نيامدن ساخته شده اند. آن هم در خياباني پر از چنار هاي پاييز زده و باراني. هرچه با خودم حساب مي کنم مي بينم باز هم از پس اين شب هاي بلند طولاني بي تو بر نمي آيم اما تو همچنان به سر ريز شدنت از لحظه هاي ساکت من ادامه بده.
اصلاً من براي همين اينجا نشسته ام که مدام براي تو رويا ببافم و تن شب هاي سرد و پاييزي ات کنم. نترس. لباس گرم پوشيده ام تا از سردي نگاه رهگذران، سرما نخورم. تو به نيامدنت ادامه بده. من دلواپس همين روياهاي باراني مي مانم. همان ها که گاه مي بارند و گاه دست نگه مي دارند. دست نگه دار. مگر قرار نبود آدم به آدم برسد اما کوه به کوه نه؟ پس چرا قصه را وارونه مي خواني؟