درگیرم
درگیرِ غربتِ کوچههایی
که نشانی از کودکیهایم در آن نیست
درگیرِ یک شهر ، به این بزرگی
که هیچ جایش ، جایِ من نیست
درگیرِ یک خانه ، پر از خاطره
که حتی یکیش یادِ من نیست
درگیر یک تخت ، که بعد اینهمه سال
اندازه ی تنِ خسته ام نیست
درگیرِ آسمانِ پشتِ پنجرهام
که حتی ماهش با ماهِ من یکی نیست
درگیر شعرهایی از حال و روزِ خودم
که هرچه مینویسم ، باز کامل نیست
درگیرِ آدم گوشه گیری ، که جز عینکِ سیاهش
هیچ چیزش شکلِ من نیست
درگیرِ دنیایی که خود ساختهام
خود کرده را هم که تدبیری نیست