دیوارهای دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار ...
آن طرف حیاط خانه ی خداست ...
و آنوقت هی در می زنم و می گویم دلم افتاده توی حیاط شما ...
دلم را پس بدهید !
کسی جوابم را نمی دهد ...
کسی در را برایم باز نمی کند ..
اما همیشه ، دستی ، دلم را می اندازد اینور دیوار ؛ همین ... !
اما من این بازی را خیلی دوست دارم و ادامه می دهم ...
آنقدر دلم را پرتاب می کنم ، تا خسته شوند و دلم را پس ندهند ...
تا آن در را باز کنند و بگویند : بیا خودت دلت را بردار و برو ...
و آنوقت من می روم آنجا و دیگر بر نمی گردم ...!!
.
.
.