Fariba 90 2014-01-30 "خــــــــــــدایـــــــ ـــــا " همه از تو می خواهند " بدهی " اما, من از تو می خواهم " بگیری " خستگی,دلتنگی و غصه ها را, از لحظه لحظه روزگار همه آنهایی که دوستشان دارم.
"خــــــــــــدایـــــــ ـــــا " همه از تو می خواهند " بدهی " اما, من از تو می خواهم " بگیری " خستگی,دلتنگی و غصه ها را, از لحظه لحظه روزگار همه آنهایی که دوستشان دارم.
شوکا88 2014-01-29 خــدایـــ♥ــا ! قضـــاء شـــده امـ ، دوبـــاره ... بخــــــوان مــــــرا ... ♥•٠· یــادم داده بودند .. بر غمهایت #صـــابـر باش .. اما "تــــو" ... یادم دادی .. بر غمهایت #شـــاکـر باش .. اللهم-لک-الحمد-حمد-الشاکرین-لک-علی-مُصابهم ...
خــدایـــ♥ــا ! قضـــاء شـــده امـ ، دوبـــاره ... بخــــــوان مــــــرا ... ♥•٠· یــادم داده بودند .. بر غمهایت #صـــابـر باش .. اما "تــــو" ... یادم دادی .. بر غمهایت #شـــاکـر باش .. اللهم-لک-الحمد-حمد-الشاکرین-لک-علی-مُصابهم ...
sane 2014-01-29 ایششششششششششششششششششششششش:smilies-azardl (12):smilies-azardl (12):smilies-azardl (12)
bioshimi@ 2014-01-28 مهم این نیست که قشنگ باشی قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر کوچک باش و عاشق ... که عشق، خود میداند آئین بزرگ دانستنت را بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه خاص تو با کسی:rose:
مهم این نیست که قشنگ باشی قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر کوچک باش و عاشق ... که عشق، خود میداند آئین بزرگ دانستنت را بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه خاص تو با کسی:rose:
pari20 2014-01-28 خدایا از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار. نگاهی ، یادی ، تصویری ، خاطره ای برای هنگامی که فراموش خواهیم کرد روزی چقدر عاشق بودیم
خدایا از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار. نگاهی ، یادی ، تصویری ، خاطره ای برای هنگامی که فراموش خواهیم کرد روزی چقدر عاشق بودیم
N@RVIN 2014-01-27 معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟ معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )) دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت : خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد …اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت … اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم … اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم … معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا … و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد ...
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟ معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )) دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت : خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد …اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت … اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم … اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم … معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا … و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد ...