و بدانيد اگر من مردم
كمر عشق به دنيا بستم
مركب عشق به دنيا راندم
توشه عشق ز دنيا بردم
و به شكرانه عشق
رنج ها طي كردم
پيچ وخم پيمودم
غم فراوان خوردم
تا برويانم عشق
بذرها افشاندم
بارها روييدم
بارها پژمردم
تا بياسايد عشق
خويش را رنجاندم
خويش را فرسودم
خويش را آزردم
تا بنوشانم عشق
جام مردم گشتم
دل به مردم دادم
دل از آنها بردم
در فراواني عشق
غرق گشتم درمهر
غرق بودم در شعر
غوطه ها مي خوردم
و بدانيد كه در بازي عشق
شرط بستم با خويش
باختم دنيا را
زندگي را بردم
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک
دچار آبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی
سهراب
مدتي است ،سلام هاي بي جوابم را جمع ميكنم
شايد در كوچه ها روزي كسي فرياد برآورد
آ.....ي مردم سلام بي جواب را پاسخ ميدهيم
بي بهانه و بي منت !
به بهاي لبخندي ..!
بياييد كه ارزاني به بازار احساس آمده..!
آ........ي انهايي كه اشك ديده نشدن ريخته ايد
آ........ي آنها كه سادگيتان به تمسخر گرفته شده
بياييد من همه را يكجا به قيمت دلم ،* به بهاي لبخندي از شما برميدارم *
بجايش دفتر نقاشي كودكي را به شما خواهم داد كه روشن دل است و
* احساس رنگين كمان نقاشي ميكند *
خوب گوش كنيم اين صدا
هر روز در كوچه هاي شهر ما بلند است
چون آن كودك هزاران دفتر از رنگين كمان نقاشي كرده
ولي حتي يكي هم براي خودش نمانده .!
k1nd
دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند تا به رشته سخن در آورم
دردهای من نگفتنیست
دردهای من نهفتنیست
دردهای من گرچه مثل درد مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان درد میکند
من ولی تمام استخوانهای بودنم
لحظه های ساده سرودنم
درد میکند
باز هم بگیر !ایدل غم آشنابگیر!
آسمان! ببار و جانب دل مرا بگیر!
بی تو کنج این خرابه ها غریب مانده ایم
باز هم بیا سراغ از این غریبه ها بگیر
حمید رضا شکار سری
""اينجا مركز نگهداري از كودكان بي سرپرست است. بفرماييد! ""
.
.
چه كرديم خدايا باتو
انقدر دور كه دستمان به تو نميرسد و نا اميد ميشويم
و گاهي آن قدر نزديك كه حتي به چشممان نميآيي
خدايا كاش ميدانستيم
اين همه صغري كبري نميخواهد
كنارمان هستي دوستمان هستي و ما را دوست ميداري
بي واسطه بي بهانه و ...
گاهي دلم ميسوزد به خودم ، كه حتي نشانه ها را نميفهمم
هنوز هم اين سادگي را انقدر پيچيده ميكنم كه سردرگم ميشوم
امروز خدا را با كودكي ديدم كه بي واسطه با تو سخن ميكفت !
وقتي پرسيدم از خدا چه ميخواهي او گفت: بستني...!
و من خند ه ام گرفت .......ولي بٌهتم تركيد
وقتي چند لحظه بعد يكي از بازديدگنندكان
با بستني به ملاقتشان آمد
خدا به همين سادگي است .
k1nd
91/7/5