خاطره:
سلام بچه ها چطورین؟ بلاخره نوبت منم رسید هااا هااا هااا
بچه ها به خاطره م گوش کنین این احسان بدسلیقه آواتارخوابونده تو نمک
بچگیام پسر دوست بابام وقتی عصبی میشد یعنی وحشی میشد

خیلی وقتا میومد سمت من و منو میزد با اینکه یک سال از من کوچیکتره.
یک بار که دیدم بازم داره میاد سمتم خاک بردار
(ما میگیم خاک انداز) رو که چدنی و سنگین بود رو برداشتم و وقتی رسید بهم کوبیدم تو سرش و سرش شکست و خون زد بالا

ولی بچه خوب و مودبی بودم هاااااااا خخخخخخخخخ... خب اینجا میخواستم از خودم دفاع کنم.. چیه خوووو.
بچگیام خیلی کنجکاو بودم و از همه چیز میخواستم سر دربیارم ، خیلی هم زود دوزاریم می افتاد!