تازه آمده بود خط مقدم ، به قول بچه ها صفر کیلومتر بود … صدای اذان که شد مثل همه مهیای نماز شد ؛ دنبال آب میگشت برای وضو که حاجی با صدایی مهربون گفت : تیمم کن ؛ از خاک این دشت پاک تر پیدا نمیکنی !
خندید و گفت : پاک ترین نمازم رو با پاک ترین خاک میخونم !
راست میگفت … سجده ی آخر ، خاک پاک دشت با خونش پاک تر شد ؛ ترکش لعنتی کار خودش را کرده بود …
***********
از روزی به دنیا بی اعتماد شدم که کبریتی دستم را سوزاند که روش نوشته بود بی خطر !
***********