جمله هاي کوتاه حكيمانه

bahramian0935

New member
خدایا !
رحمتی کن تا درلحظه مرگ بر بیهودگی لحظه ای که به نام زندگی تلف کرده ام سوگوار نباشم

- - - Updated - - -

چه درديست در ميان جمع بودن..ولي در گوشه اي تنها نشستن ... براي ديگران چون كوه بودن..ولي در چشم خود آرام شكستن... براي هرلبي شعري سرودن..ولي لبهاي خود همواره بستن... به نزد عاشقان چون سنگ خاموش...ولي در دل اميد خانه بستن.. به من هردم نواي دل زند بانگ...چه خوش باشد از اين غم خانه رستن
 

aaram

New member
tn
 

asal 92

New member
به تعظيم مردم اين زمانه اعتمادنكن...تعظيم آنان همانندخم شدن دوسركمان است كه هرچه بهم نزديكترشوند تيرش كشنده تراست.
(خشايارشاه بزرگ)
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: a_67

asal 92

New member
دنگ..،دنگ..
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ.
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من...
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت ، نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز... سهراب سپهری
 

gentelman70

New member
الان این حکیمانه بود عایا ؟؟!!!

به قول حضرت مولانا دوست مهربان من: سر من از ناله من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست..............پس سخن کوتاه والسلام

آبجی جان در این متن گذشته بار معنایی فراوان بود اگر چشم دل باز میکردی زیر غم این مطلب کمر میشکست
ای روزگار..........
 

gentelman70

New member
الان این حکیمانه بود عایا ؟؟!!!

به قول حضرت مولانا دوست مهربان من: سر من از ناله من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست..............پس سخن کوتاه والسلام

آبجی جان در این متن گذشته بار معنایی فراوان بود اگر چشم دل باز میکردی زیر غم این مطلب کمر میشکست
ای روزگار..........
 

شایست

New member
پدر :خوب هرچی ملا رو ول کن فقط یک گناه وجود داره اونم دزدیه والسلام .هر گناه دیگه ایی هم نوعی دزدیه .اگر مردی رو بکشی یک زندگی رو می دزدی .حق زنش رو از داشتن شوهر می دزدی . وقتی دروغ می گویی حق کسی رو ازدانستن حقیقت می دزدی . رقتی تقلب می کنی حق کسی رو از انصاف می دزدی . می فهمی .....!
 

شایست

New member
منتسکویه می گه:انسان همچون رود خانه است .هر چه عمیق تر باشد . ارام تر ومتواضع تر است
 

شایست

New member
هیچ چیز در دنیا ارزش ان را ندارد که به خاطرش به ماتم بنشینی وهیچ چیز در دنیا لیاقت ان را ندارد که به خاطرش مستانه فریاد شادی سر کنی
 

biosta

Well-known member
حکیمانه ست حکمت خدا را پذیرفتن پس بایستی صبر کرد و صبر کرد و صبر کرد .
 

شایست

New member
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ ها می کند پرهایش سفید می ماند .ولی قلبش سیاه می شود.دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است
 

شایست

New member
صدای ناز می آید.
صدای کودک پرواز می آید.
صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد.
معلم در درس حاضر شد.
یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد بر پا.
همه بر پا،چه بر پایی شده بر پا.
معلم نشعتی دارد، معلم علم را در قلب می کارد، معلم گفته ها دارد.
یکی از بچه های آن درس گفتا بچه ها بر جا.
معلم گفت:فرزندم بفرما جان من بنشین، چه درسی، فارسی داریم؟
کتاب فارسی بردار؛ آب و آب را دیگر نمی خوانیم.
بزن یک صفحه از این زندگانی را.
ورق ها یک به یک رو شد.
معلم گفت فرزندم ببین بابا؛ بخوان بابا؛ بدان بابا؛
عزیزم این یکی بابا؛ پسر جان آن یکی بابا؛ همه صفحه پر از بابا؛
ندارد فرق این بابا و آن بابا؛
بگو آب و بگو بابا؛ بگو نان و بگو بابا
اگر بخشش کنی "با" می شود با "با"
اگر نصفش کنی "با" می شود با "با"
تمام بچه ها ساکت،نفس ها حبس در سینه و قلبی همچو آیینه،
یکی از بچه های کوچه بن بست، که میزش جای آخر هست، و همچو نی فقط نا داشت؛ به قلبش یک معما داشت؛
سوال از درس بابا داشت.
نگاهش سوخته از درد، لبانش زرد، ندارد گویا همدرد.
فقط نا داشت...
به انگشت اشاره او، سوال از درس بابا داشت.
سوال از درس بابای زمان دارد. تو گویی درس هایی بر زبان دارد.
صدای کودک اندیشه می آید. صدای بیستون،فرهاد یا شیرین،صدای تیشه می آید.
صدای شیر ها از بیشه می آید.
معلم گفت فرزندم سؤالت چیست؟
بگفتا آن پسر آقا اجازه این یکی بابا و آن بابا یکی هستند؟
معلم گفت آری جان من بابا همان باباست.
پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد.
معلم گفت فرزندم بیا اینجا، چرا اشکت روان گشته؟
پسر با بغض گفت این درس را دیگر نمی خوانم.
معلم گفت فرزندم، چرا جانم، مگر این درس سنگین است؟
پسر با گریه گفت این درس رنگین است.
دو تا بابا، یکی بابا؟
تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟
چرا بابای من نالان و غمگین است؟ ولی بابای آرش شاد و خوشحال است؟
تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟
چرا بابای آرش میوه از یازار می گیرد؟ چرا فرزند خود را سخت در آغوش می گیرد؟
ولی بابای من هر دم زغال از کار می گیرد؟
چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟
چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است؟
چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می دارد؟
ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زور و ظلم می کارد؟
تو میگویی که ای بابا و آن بابا یکی هستند؟
چرا بابا مرا یک دم نمی بوسد؟ چرا بابای من هر روز می پوسد؟
چرا در خانه ی آرش گل و زیتون فراوان است؟
ولی در خانه ی ما اشک و خون دل به جریان است؟
تو می گویی که ای بابا و آن بابا یکی هستند؟
چرا بابای من با زندگی قهر است؟
معلم سورتش زرد و لبانش خشک گردیدیند.
به روی گونه اش اشکی ز دل برخواست.
چو گوهر روی دفتر ریخت.
معلم روی دفتر عشق را می ریخت.
و یک "بابا" ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش.
بگفتا دانش آموزان بس است دیگر؛ یکی بابا در این درس است و آن بابای دیگر نیست.
پاک کن را بگیرید ای عزیزانم،
یکی را پاک کردند و معلم گفت جای آن یکی بابا، خدا را در ورق بنویس...
و خواند آن روز، "خدا بابا"
تمام بچه ها گفتند، "خدا بابا"
 

biosta

Well-known member
عشق منطقی

جوانی بود که عاشق دختری بود.
دختر خیلی زیبا و زرق و برق دار نبود، اما برای این جوان همه چیز بود.
جوان همیشه خواب دختر را می‌دید که باقی عمرش را با او سپری می‌کند.
دوستان جوان به او می‌گفتند: «چرا اینقدر خواب او را می بینی وقتی نمی‌دانی او اصلاً عاشق تو هست یا نه؟
اول احساست را به او بگو و ببین او تو را دوست دارد یا نه.»جوان فکر می‌کرد دختر او را دوست دارد.
دختر از اول می‌دانست که جوان عاشق اوست. یک روز که جوان به او پیشنهاد ازدواج داد، او رد کرد.
دوستانش فکر کردند که او به هم خواهد ریخت و به مواد اعتیادآور روی خواهد آورد و زندگیش تباه خواهد شد.
اما با تعجب دیدند که او اصلاً افسرده و غمگین نیست.
وقتی از او پرسیدند که چطور است که او غمگین نیست،
او جواب داد:
«چرا باید احساس بدی داشته باشم؟ من کسی را از دست دادم که هرگز عاشق من نبود و او کسی را از دست داده است که واقعاً عاشق او بود.»
به دست آوردن عشق واقعی سخت است.
عشق یعنی خود را فدای دیگری کردن بدون هیچگونه چشم‌داشتی، و اگر فردی این را رد می‌کند، اوست که مهم‌ترین چیز در زندگی را از دست داده است.
پس هرگز احساس افسردگی و دل‌شکستگی نداشته باشید.

 

mw.ashel

New member

برخی پلها معلوم نیست که به کجا منتهی می‌شوند،


اما نوری در انتهای آن پل پیداست.



یاد زندگی‌ام می‌افتم!


نمی‌دانم که زندگی را چگونه و کجا به پایان خواهم برد؟



اما نور امید در برابر دیدگاه و درون دلم جاری‌است.

نوری که می‌دانم نسبتی با خدا دارد.



برخی پلها غرق در رنگ هستند!


یادم می‌آید که ای کاش من هم رنگ می‌گرفتم.


هر چیزی با رنگ خودش زیباتر است


و انسان با رنگ خدا!
 
بالا