parand
Well-known member
من از روان شناسی فقط مکانیزم دفاعیشو بلدم.....:black_eyed:..خوشم میاد ما روانشناساهرچی مکانیزم دفاعیه رو قورت دادیم
افریییییییییین
منتظرتیم
الان رفتم نمونه ی بالینی کلی پست اون تایپیک عقبم.......:65d6a5d6s:
من از روان شناسی فقط مکانیزم دفاعیشو بلدم.....:black_eyed:..خوشم میاد ما روانشناساهرچی مکانیزم دفاعیه رو قورت دادیم
افریییییییییین
منتظرتیم
سلام به همگی :ad54ad:
سلام عزیزم خوبی؟
کدومه نمی دونم کجاست!!!
:25r30wi:
خدا رو شکر که بخیر گذشت, ببین هی من می خوام در موردشون حرف نزنم هی خودتون وادارم می کنیدهاااااااااا
حقیقتش باورت نمی شه اگه بدونی من چقد ترسوام, پخ کنی دومتر می پرم (البته فکر می کنم این علامت آژیری باشه که به خاطر اضطرابم دارم) ولی بازم باورت نمی شه اگه بدونی که چققققققققدر دارم می میرم از فوضولی در مورد اینهااااااااا , آخ که اگه می تونستم روشون تحقیق کنم :25r30wi:
آخر من در این راه میمیرم ببینید کی گفتم, اون روز خانم دکترمون میگه به این آقا گفتی دوباره بیاد این چاقو هم داشت, خطرناکه , اومد کاری به کارش نداشته باش بذا داروش رو بگیره بره, آخه پس با فوضولیم چی کار کنم؟؟؟ :rolleyessmileyanim:
راوی جون ما تودانشگاهمون یه دانشجو داشتیم فلسفه میخوند به اسم بهار من ترم دوم بودم که باهاش آشنا شدم اسکیزوفرنی داشت اولین بارکه تو اتوبوس دانشگاه کنار هم نشسته بودیم باهاش آشنا شدم تو تاریکی مطلق داشت کتاب میخوند من از بیماریش اطلاعی نداشتم بهش گفتم چطور میتونید تو این تاریکی کتاب بخونید و صحبت از اینجا شروع شد و من در عرض همون چن دیقه اول متوجه شدم که رفتارش عادی نیست از اون موقع به بعد اکثر اوقات که همدیگه رو میدیدیم باهم سلام و احوالپرسی میکردیم تا اینکه یه روزی دوباره تو اتوبوس کنار هم بودیم یکی از آقایون هم دانشگاهیمون رو نشونم دادو گفت این شوهرمه هر شب جاشو خیس میکنه دیشب در حدی بود که تموم خونه پر از آب شد حتی امروز تو اخبارم نشون دادن مگه تو ندیدی...خلاصه منم شروع کردم در مورد هذیان ها و توهماتش سوال پیچش کردم اون روز هر چی پرسیدم جواب داد فرداش دوباره تو دانشگاه دیدمش رفتم که بهش سلام کنم چنان چپ چپ نگام کرد و با سرعت از کنارم رد شد که من از ترس همونجا خشکم زد از اون روز به بعد وقتی میدید من دارم از جلو میام زود مسیرش رو تغییر میداد...البته منم از ترس اون ترجیح میدادم که باهاش روبرو نشم...سلام به همگی :ad54ad:
سلام عزیزم خوبی؟
کدومه نمی دونم کجاست!!!
:25r30wi:
خدا رو شکر که بخیر گذشت, ببین هی من می خوام در موردشون حرف نزنم هی خودتون وادارم می کنیدهاااااااااا
حقیقتش باورت نمی شه اگه بدونی من چقد ترسوام, پخ کنی دومتر می پرم (البته فکر می کنم این علامت آژیری باشه که به خاطر اضطرابم دارم) ولی بازم باورت نمی شه اگه بدونی که چققققققققدر دارم می میرم از فوضولی در مورد اینهااااااااا , آخ که اگه می تونستم روشون تحقیق کنم :25r30wi:
آخر من در این راه میمیرم ببینید کی گفتم, اون روز خانم دکترمون میگه به این آقا گفتی دوباره بیاد این چاقو هم داشت, خطرناکه , اومد کاری به کارش نداشته باش بذا داروش رو بگیره بره, آخه پس با فوضولیم چی کار کنم؟؟؟ :rolleyessmileyanim:
پرند جون سنجش تکمیلی دیگه کتاب منتشر نمیکنه باید بستش رو تهیه کرد که اونم کتاب نیستن هستن ولی بعضی از کتابفروشیا تو تبریز دارن یعنی قبلا دیده بودم که دارن البته چاپای قدیمی روبچه ها کسی کتابفروشی سراغ نداره که کتابای سنجش تکمیلی رو بفروشه؟؟؟؟؟
هر نقطه ی ایران هم باشه اشکال نداره....
من امروز ک ل ا س های دانشگاه مو نرفتم... فردا هم نمی تونم برم... ناراحتم...:dadad4::sadsmiley::sad:
من امروز ک ل ا س های دانشگاه مو نرفتم... فردا هم نمی تونم برم... ناراحتم...:dadad4::sadsmiley::sad:
پرند جون سنجش تکمیلی دیگه کتاب منتشر نمیکنه باید بستش رو تهیه کرد که اونم کتاب نیستن هستن ولی بعضی از کتابفروشیا تو تبریز دارن یعنی قبلا دیده بودم که دارن البته چاپای قدیمی رو
مال کدوم درس رو میخوای بگو من میگردم اگه پیدا شد برات میفرستم
من خودم علم النفس و بالینی و کودکان استثناییش رو دارم چند سال پیش خریده بودمشون.
راوی جون ما تودانشگاهمون یه دانشجو داشتیم فلسفه میخوند به اسم بهار من ترم دوم بودم که باهاش آشنا شدم اسکیزوفرنی داشت اولین بارکه تو اتوبوس دانشگاه کنار هم نشسته بودیم باهاش آشنا شدم تو تاریکی مطلق داشت کتاب میخوند من از بیماریش اطلاعی نداشتم بهش گفتم چطور میتونید تو این تاریکی کتاب بخونید و صحبت از اینجا شروع شد و من در عرض همون چن دیقه اول متوجه شدم که رفتارش عادی نیست از اون موقع به بعد اکثر اوقات که همدیگه رو میدیدیم باهم سلام و احوالپرسی میکردیم تا اینکه یه روزی دوباره تو اتوبوس کنار هم بودیم یکی از آقایون هم دانشگاهیمون رو نشونم دادو گفت این شوهرمه هر شب جاشو خیس میکنه دیشب در حدی بود که تموم خونه پر از آب شد حتی امروز تو اخبارم نشون دادن مگه تو ندیدی...خلاصه منم شروع کردم در مورد هذیان ها و توهماتش سوال پیچش کردم اون روز هر چی پرسیدم جواب داد فرداش دوباره تو دانشگاه دیدمش رفتم که بهش سلام کنم چنان چپ چپ نگام کرد و با سرعت از کنارم رد شد که من از ترس همونجا خشکم زد از اون روز به بعد وقتی میدید من دارم از جلو میام زود مسیرش رو تغییر میداد...البته منم از ترس اون ترجیح میدادم که باهاش روبرو نشم...
خلاصه اینکه اگه اون آقایی که اون روز باهاش مصاحبه کردی مبتلا به اسکیزوفرنی پارانوئید باشه و شما هم از روی کنجکاوی بیش از حد سوال پیچش کرده باشین مطمئنا از اون روز تا حالا برات یه پرونده کلفت تشکیل داده و...[/size]
من امروز ک ل ا س های دانشگاه مو نرفتم... فردا هم نمی تونم برم... ناراحتم...:dadad4::sadsmiley:
سلام بر روانشناسان محترم
ممنون می شم اگه چند تا کتاب خوب و مفید روانشناسی بهم معرفی کنین البته تخصصی نباشن و فقط برای افزایش اگاهی ،بهتر کردن احساسات و زندگی باشن
و اگه راه کارهای عملی هم داشته باشن دیگه بهتر مخصوصا اگه در زمینه افزایش شادی،اعتماد به نفس و درک بیشتر دیگرون
پیشاپیش ازتون سپاسگذارم
راوی و ایناز...
انقد دوست داشتین زاهدان بخونید تو تایپیک عکس خوابگاه یکی از بچه ها عکس خوابگاه و دانشگاه رو گذاشته...
با تصورم به کل فرق داشت.......
دیدنش خالی از لطف نیست.....
نه بابا من دوس نداشتم زاهدان درس بخونم, من زاهدان رو به عشق آیناز دوس داشتم
کجا هست این تاپیک من هیچ جا رو جز خونه خودمون بلد نیستم
راوی و ایناز...
انقد دوست داشتین زاهدان بخونید تو تایپیک عکس خوابگاه یکی از بچه ها عکس خوابگاه و دانشگاه رو گذاشته...
با تصورم به کل فرق داشت.......
دیدنش خالی از لطف نیست.....
چی شده قضیه چیه ؟:33:عهههه آیناز خوووووووشگل بوده هااااااااا50):
woooooooooowwwwwwwwwww چه دانشگاهی . خوشگل بوددددددددههههه . روای کاش میزدیم زاهدان وراوووی تو راه خونه مواظب باش گم نشی....:smiliess (3):
عکس خوابگاه