1-برای نشان دادن تفاوت دلبستگی با وابستگی ابتدا باید از هر کدام تعریفی اجمالی داشت. دلبستگی عبارت است از داشتن پیوندی عاطفی با فردی دیگر که آن فرد میتواند از اعضای خانواده، دوستان و یا هر شخص دیگری که با او رابطهای احساسی و عاطفی داریم باشد. دلبستگی یکی از مهمترین عوامل پایداری روابط بینفردیست. جان بالبی، روان شناس، دلبستگی را «ارتباط روانی پایدار بین دو انسان» تعریف کرده است. میتوان گفت پیوند نیز به فرایند به وجود آمدن دلبستگی کمک میکند که در اینجا پیوند یکسری رفتارهاییست که به رابطه عاطفی بین دو نفر ختم میشود و در نتیجه دلبستگی به وجود میآید.
معمولا دلبستگی از وابستگی عاقلانهتر و منطقیتر است چون بعد از یک رابطه منطقی به وجود میآید ولی در وابستگی رابطه منطقی وجود ندارد و بر اثر احساسات و هیجانات زودگذر در فرد شکل میگیرد. دلبستگی بین دو نفر، چه بین دو دوست باشد و چه بین دو فردی که تصمیم به ازدواج دارند، با یک پروسه شناختی شروع میشود و وقتی اشخاص از لحاظ فکری و احساسی به هم شباهت دارند، مکمل احساسی و اجتماعی هم میشوند. گاهی هم به دلیل رابطه حمایتی که بین دو شخص وجود دارد، دلبستگی به وجود میآید. مثل رابطه والد با فرزند خود که به دلیل نیازی که فرزند دارد و حمایتهای عاطفی، اجتماعی که به او میشود، دلبستگی زیادی به والدین خود پیدا خواهد کرد. اما حمایت مالی بیشتر او را به سمت وابستگی میکشاند.
شاید درطول روز، تکرار تعاملات افراد با اشخاص مختلف چه در محیط کار و چه در محیط دانشگاه، تبدیل به عادت و در نتیجه وابستگی شود. کمتر پیش میآید که فردی با تمام همکلاسان و یا همکاران خود رابطه عاطفی و در نهایت دلبستگی پیدا کند. معمولا افراد به کسانی که از نظر احساسی بیشتر در ارتباطند شدیدتر دلبسته میشوند. از همینجا میتوان دریافت وابستگی مسئلهایست که تا حدود زیادی مادیست و حالت معنوی دلبستگی در وابستگی کمتر بوده و شاید بتوان گفت اصلا دیده نمیشود.
تفاوت مهم دیگر دلبستگی با وابستگی این است که در دلبستگی به سختی میتوان رابطه را قطع و رابطه جدیدی را شروع کرد و گاهی اصلا نمیتوان رابطهای را جایگزین رابطه قبلی کرد. اما در وابستگی به راحتی میتوان رابطهای جدید را جایگزین کرد چون هیچ حالت احساسی در آن وجود ندارد. مثلا فردی که کارمند یک شرکت است، به آن شرکت وابستگی مالی و کاری دارد اما شاید دلبستگی کمی داشته باشد چون پس از اخراج از کار و یا انصراف از ادامه آن، به راحتی میتواند وابستگی را با شروع کار در محلی دیگر جبران کند. پس میتوان گفت دلبستگی معنویتر و احساسیتر و وابستگی مادیتر و غیراحساسیتر و بیشتر بر اساس عادت است.
2-مراحل رشد شناختي (ژان پياژه)
1. مـــــرحله اول حسي ـ حركتي : Sensorie Motor Stage
كه از بدو تولد تا 2 سالگي را شامل مي شود. اين مرحله از نظر پياژه به دليل اينكه كودكان فقط از طريق انجام اعمال حسي ـ حركتي ميتوانند با جسم خود و محيط اطراف ارتباط برقرار نمايند مرحله حسي ـ حركتي نامگذاري شده است در اين مرحله به نشر بازتابها از جمله بازتاب مكيدن، چنگ زدن، و غيره ميتوان اشاره كرد اما ميبينيم هنوز بطور كامل شناختها حاصل نشده اند و ساختار شناختي كودكان در اين مرحله بسيار ضعيف ميباشد اين مرحله به چند مرحله فرعي ديگر تقسيم شده است به ترتيب زير :
۱- مـــــرحله بازتابهــــا : از زمان تولد تا 1 ماهگي بيشترين اعمال و رفتار نوزادان را در بر مي گيرد.
۲- مـــرحله انجام واكنشهاي دورانــي اوليه : كه از 2 ماهگي تا 4 ماهگي را شامل مي شود اين مرحله بدين معني است كه نوزادان از طريق انجام اعمال حسي ـ حركتي خود عملي ر انجام مي دهند و مجدداً به دليل لذت ايجاد شده از آن رفتار را مجدداً تكرار مي نمايند.
۳- مــــرحله هماهنگـــي بين ديدن، گـــرفتن و لمس كردن : كه حدوداً بين 4 ماهگي تا 8 ماهگي صورت ميپذيرد.
۴- مــرحله تميـــز بين هدف و وسيله : كه حدوداً از 8 ماهگي تا 12 ماهگي را در بر مي گيرد و بدين معني است كه كودكان براي مثال چنانچه دستشان به شيء نرسد با كشيدن شيء ديگر كه نزديك خودشان است آن شيء مورد نظر را نيز به نزديك خود آوردند مانند قوطي كبريتي كه بر روي بالشتي قرار دارد ولي كودك دستش هم به آن نمي رسد و با كشيدن گوشه بالشت آن را به نزديك خود آورده و به هدف خود ميرسد.
۵- مـــرحله انجام واكنش هاي دوران ثانويه : كه حدوداً بين 12 ماهگي تا 18 ماهگي را شامل مي گردد در اين مرحله كودكان مي توانند با انجام دادن تغييراتي در محيط اطراف خود نتايجي گوناگون بدست آورند دست به آزمايش و خطا بزنند و از كار خود لذت ببرند براي مثال ليوان آبي را گرفته و از ارتفاعات گوناگون آن را بر روي زمين مي ريزند تا ميزان پخش شدگي آب را ببيند و از اين نظر لذت ببرند.
۶- مــرحله آغاز دروني شدن روان بنه ها يا طرحواره هاي شناختي: كه از مرحله 18 ماهگي تا 24 ماهگي را شامل ميشود به طور كلي در مرحله اول مي بينيم كودكان از نظر كيفيت شناختي در سطح بسيار پاييني قرار دارند و بيشتر فعاليتشان از طريق انجام اعمال حركتي مي باشد كه يا متمركز بر بدن خود بوده و يا كم كم با افزايش دامنه سني اين اعمال و حركات متوجه محيط بيرون نيز مي شود.
2. مــــرحله دوم پيش عملياتــــي Preopertional Stage
كه از 2 سالگي تا 7 سالگي را شامل مي شود. از نظر پياژه كودكان در اين مرحله به دليل اينكه توانايي انجام عملياتي را ندارند و براي انجام عمليات نيازمند توانايي انجام در فرايند برگشت پذيري و بر اين اساس اين مرحله به نام پيش عملياتي نامگذاري شده است مفاهيم عبارتند از خودمحوري يا خودمركزبيني، استفاده از نمادها كاربرد زبان، برقراري ارتباط بين جزء و كل يا درون كنجي، مصدوم گرايي، جان گرايي يا جان دار پنداري، واقع گرايي، تقليد تعويقي يا تقليد غيابي ( deffered imition ).
خود محــــوري يا خود مـــركـــز بينـــــي :
بدين معناست كه كودكان توانايي جايگزين كردن خودشان را در موقعيت ديگران نداشته و نميتوانند از دريچه ديد ديگران موضوعي را بررسي نمايند و اين عدم توانايي در درك موقعيت ديگران منجر خواهد شد كه كودكان فقط بر اساس آنچه كه خودشان مشاهده ميكنند نتيجه گيري نمايند و آنهم به دليل عدم رشد شناختي كودكان در اين مرحله است از درون پنجره چه چيزي را مي بيند اما او نمي تواند خودش را در موقعيت فرد مقابل قرار دهد و از دريچه ديد او پاسخ دهد او جوابي را ميدهد كه بر اساس زاويه ديد خود باشد.
استفـــــــاده از نمادهـــــا :
كودكان از نظر پياژه در ايم مرحله خصوصاً در انجام بازي هاي خود از نمادهاي گوناگون استفاده مي نمايد و از طريق آن لذت مي برند براي مثال تكه چوبي را برداشته و از آن به عنوان تفنگ يا هواپيما استفاده مي نمايند.
كاربـــــرد زبان :
پياژه اعتقاد داشت از سن 2 سالگي به بعد به دليل اينكه كودكان كم كم با مفاهيم شناختي گوناگون آشنا مي گردند ميتوانند در روابط خود با ديگران از طريق كلامي ارتباط برقرار كند و بسياري از نيازها و خواسته هاي خود را به شكل كلامي عنوان كند.
بــــرقـــــراري ارتباط بين علت و معلــــول :
كودكان در اين مرحله نميتوانند وقايع و پديده ها يك رابطه علت و معلولي صحيحي برقراي نمايند براي مثال چنانچه شب نخوابيده باشد فكر ميكنند كه هنوز شب نشده است.
عـــدم درك رابطه اي بين جـــزء و كل يا درو كنجـــــي :
كودكان توانايي درك بين جزء و كل را نداشته و براي مثال اگر از آنها سئوال شود كه آيا 8 گل ميخك داريم و 2 گل محمدي. آيا تعداد همه ي گل ها بيشتر است يا گلهاي ميخك. آنها در جواب مي گويند گل ميخك .چرا كه توانايي بين درك و جزء و كل را ندارند.
مصــــــدوم گــــــــــرايـــــــي :
از نظر كودكان هر چيزي كه وجود دارد و مي بيند فكر مي كند كه زاده فكر بشر است از جمله ماه و ستاره و خورشيد چنين است كه انسانها آنها را ساخته است.
جان گــــــرايــــــي يا جان پنـــــداري :
همه اشياء از نظر كودكان جاندار تلقي ميشوند براي مثال چنانچه دست عروسكي كنده شود و يا عروسكي از بلندي پرت شود فكر ميكنند آن عروسك دردش گرفته و يا چنانچه عروسكي در منزل تنها بماند براي او اشك ميريزد و يا اگر برگ درختي كنده شود فكر ميكنند كه درخت دردش آمده است اما با گذشت زمان و افزايش دامنه سني كودكان تنها اشيائي را جاندار تلقي ميكنند كه حركت ميكنند مثل ماشين، هواپيما، قطار و امثال آن.
واقـــــع گــــرايــــي :
بدين معناست كه نام اشيا و رويدادها براي كودكان جنبه واقعي تلقي ميشود يعني همنام بودن يه معني مشابه بودن است براي مثال چنانچه دو نفر به يك اسم نامگذاري شده است مثلاً علي، چنانچه علي اول فرد بسيار پرخاشگري و عصباني باشد كودك فكر ميكند كه علي دوم نيز به دليل تشابه اسمي همان خصوصيات علي اول را با خود به همــــــراه دارد.
تادامه دارد....