leylii
New member
روزی نمیرود به یاد گذشته ها
در ظلمت ملال نگریم به حال خویش
ل
لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش نیز
بنازم دلبر خود را که حسنش آن و این دارد
د
روزی نمیرود به یاد گذشته ها
در ظلمت ملال نگریم به حال خویش
ل
اگر خواهم غم دل با تو گویم جا نمی یابم
اگر پیدا شود جایی تو را تنها نمی یابم
س
لبهای تو سرخ، چشم های تو آبی
بایست هوادار چه تیمی باشم
با س
سکه ی زندگی دو رو دارد
گاه غمگین و گاه غمگینی
فاضل نظری
با ز
زبان خامه ندارد سر بیان فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
ج
دیر سالی ست که در من جاریست
عاشقی نقلی استمراریست
محمد علی بهمنی
با ش
جوانی ام به سمند شتاب میشد و از پی
چو گرد در قدم او دویدم و نرسیدم
مهرداد اوستا
با ص
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را
حافظ
با حرف ط
صبحست ساقیا قدحی پر شراب کن
ئور فلک درنگ ندارد شتاب کن
غ
طزیقت به جز خدمت خلق نیست
به تسبیح و سجاده و دلق نیست
ب
برو ای فقیه دانا به خدای بخش مارا
تو و زهد و پارسایی؛ من و عاشقی و مستی
سعدی
با چ
بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم
پدر عشق بسوزد کھ درآمد پدرم
امید صباغ نو
با حرف ر
بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم
پدر عشق بسوزد کھ درآمد پدرم
امید صباغ نو
با حرف ر
ثنا گفت بر سعد زنگی کسی
که بر تربتش باد رحمت بسی
چ
چشم بر روی تو تا وقت صبحدم
فالی به چشم و گوش درین باب میزدم
الف