عرض کردم که بحث من بحث شخص مولانا نیست, اما با این موافق نیستم که مولانا از این جهت که منظور من هست با بقیه متفاوته چون عرض کردم زندگی شخصی خودش و شیوه های رفتاریش بیانگر معتقداتشون هست. با اینکه یک انسان رو حتی اگه مولانای بزرگوار باشه هم تا حد زیادی بالا ببریم و ازش بت بسازیم هم موافق نیستم, به دلیل اینکه اولا طبق فرمایش خودتون از نظر منحصر به فردی تک تک انسانها منحصر به فرد هستند و همه با هم متفاوتند.
خود مولانا قبل از دیدن شمس یک آدم عادی بود و بعد از گرفتن اون آن از شمس زیر و زبر شد
قسمت وابسته نشدنش رو می پذیرم اما آیا اگه هدفی نباشه و شیفتگی و انگیزه ای نباشه دلیلی و محرکی برای تلاش هست؟ کما اینکه اگه نگاهی به فرهنگ مون بندازید به ادبیاتمون همین رو توش می بینید, عرفان اغلب مترادف بوده با عزلت نشینی در صورتی که خدا انسان رو موجود اجتماعی خلق کرده و تو دین هم به نماز به جماعت تاکید می شه.
در مورد ارزشمند نبودن اهداف: شما هدف دنیوی رو با نماز اخروی مطرح کردید مسلمه که برای یه مسئله ی روحانی نباید چرتکه گذاشت, اما وقتی می فرمایید که اهداف ارزشمند نیستند به جهت دنیوی من این سوال برام پیش میاد که پس معنا درمانی دقیقا داره چی کار می کنه؟
اهداف معنای زندگی ما هستن, ما رو به حرکت وا می دارن و سبک زندگی مون رو طبق گفته ی آدلر مشخص می کنند, بله از عقده ی حقارت هستند که هممون داریم.
الان که در مورد خودتون گفتید خدا وکیلی اگه بخوام در مورد خودم بگم, به جرات میگم تا جایی که آگاهانه بوده و خودم متوجه هستم و ازش خبر دارم, هیچ حس کینه و حسادت و رقابت و نفرتی ندارم, (اقلا این یه ایراد رو ندارم) شاید حسرت در مقایسه ی خودم با خودم زیاد دارم چون می دونم که می تونستم و کوتاهی کردم اما حسادت و رقابت نه.
به عقیده ی من اینطور می تونیم بفهمیم که حقه باز نیستیم که از زندگی کردن لذت ببریم, از عمری که گذروندیم احساس رضایت داشته باشیم و در نهایت نتیجه ای که به دست آوردیم که مطابق با مراحل اریکسون در آخر بر می گردیم و بررسی می کنیم که چه ثمره ای داشتیم برامون دلچسب و خواستنی باشه, این برای هر فردی به شکلی تعیین می شه.
در اینکه شخص مولانا رسالتی داشته, عقیدم اینه که رسالتی مثل رسالت همه ی ما, که اون موفق و مفتخر به انجامش شد اما ما شاید نشیم شایدم هم بشیم. اون هم به لطفی بود و به نظری که خود خدا درش کرد, به آنی که شمس با یک سوال آتش به وجودش انداخت و به درک رسید. این می تونه برای همه ی ما به هر شکلی رخ بده و مولانا با شعر نشون داد ممکنه دیگران به شیوه های دیگه به نمایش بگذارنش, برنامه ی ماه عسل رو اگه عصر ها ببینید پره از این آن ها و پر از این درک های زیبایی که از درون یه مشکل به عشق به خدا رسیدن و اصولا فلسفه ی و جود مشکلاتشون رو همین به درک رسیدن می دونن. با این دیدگاه همه ی ما پیامبر هستیم.
سلام ظهر بخیر
بله منم عرض کردم اگه خودمون نخوایم باهاش مواجه بشیم چطور دیگران رو باهاش آشنا کنیم؟
عزرائیل راوی , راوی عزرائیل :25r30wi:
سلام عزیزم. اره اتفاقن از اتاقم که اومدم بیرون همه همینو گفتن.سلام آیناز جون, صبت بخیر
سحر خیز شدی امروز قضیه چیه؟؟؟
در مورد مولانا به نظرم بحثی نموندهو اما معنادرمانی...معنا درمانی هیچوقت این هدف رو که برم و مثلا نفر اول کنکور بشم و برم انستیتو رو روش کار نمیکنه(معنا درمانی اصلا روی هدف کار نمیکنه که بخواد هدفی رو به خورد فرد بده و براش 1، 2، 3، 4 بکنه...اصلا...یه پروسه ای باید طی بشه و فرد معنا را در زندگی خود بیابد...دقت کنید بیابد)...بنده منکر اهداف نشدم بلکه ارزشمندی اونها رو منوط به محتواشون دونستم...گفتم اهداف حال حاضر ما و اهداف انسان دنیای مدرن پسیکولوژیک و ناشی از سر نیازها و عقده های اوست و از انسان بیگاری میکشه و اون رو زجر میده و به انواع و اقسام بیماری های روان تنی و جسمی و عدم رضایت و افسردگی و اضطراب و احساس گناه مبتلاش کرده...شخصی مثل مولانا ما رو از این ساحت خارج میکنه و به ساحت دیگه ای میبره...عقده ی حقارت رو همه داریم...ولی آیا محکومیم که تا ابد درون چنین ساحتی بمونیم؟
تو درون چاه رفتستی ز کاخ / چه گنه دارد جهان های فراخ
این که در مورد خودتون چنین حسی دارید که خالی از عقده و نفرت و کینه و حقارت و مقایسه و رقابت و ...هستید که خیلی هم خوب...مبارکتون باشه...منتها من دردمندیم و به دنبال نسخه...اکثریت بشریت دردمند است
این که ملاک حقه بازی ما لذت هست یا نه رو باهاش مخالف هستم و واژه ی رضایت و خرسندی رو بیشتر میپسندم(gratification) چون امری است کاملا درونی بدون وابستگی به بیرون...چرا که فردی که مثلا سادیسم داره هم لذت میبره ولی در غالب هدف و مسیری کاملا نادرست...لکان که این حرف رو زده خودش روانکاو بسیار بزرگی هست... او با توجه به ناخودآگاه چنین حرفی رو زده...ضمیر ناخودآگاه رو دست کم نگیریم که یکی از کوچکترین شگردهای دفاعی این شخصیت "واکنش وارونه" است!!!
من نمیتونم خرسندی و خشنودی خودم رو حواله بدم به مرحله ی آخر اریکسون که به اونجا برسم ببینم حالا احساس امید و رضایت دارم یا خیر...اونوقت اگه نداشته باشم کاری میشه کرد مگه؟ ملاک من لحظه ی حال و خشنودی و خرسندی من در این لحظه هست...
والا دیگه حالشو ندارم بنویسم...ایشالا یه روز یه جمعی باشه که بشه در باره ی این ها حضوری و رو در رو بحث کرد و به نتیجه های بهتری نایل اومد
راوی جان...شما وارد محتوا شدیه اید که مرگ چیه و سخته یا اسون و بهشت و جهنم و پروانه ی رها شده و عذاب و عقاب و پاداش و عشق و خدا و...
رواندرمانی اگزیستانسیال میگه فقط هست...به بودنش فکر کن...وجود و نه محتوا!
ارادتمند
عهههههههههههه این بمیرم بمیری بمیرند چیه اخه راه انداختین؟!!!!!!!!!!!!!
من اصلا دوست ندارم بمیرم حتی از فکر کردن بهش می ترسم...خیلی ماهیت مبهمی دارررررررررررررره
می دونم در نهایت چه بخوایم و چه نخوایم می میریم اما باورش وااااااااااااقعا سخته و یه جوراااااااااااااای غیر ممکن
می گن ادما در دو صورت از چیزی نمی ترسن یا دربارش خیلی مدونن یا اصلا چیزی نمی دونن
من که جزو گروه دوممم و اصلا هم نمی خوام دربارش بدونمممممممممممممممممم خوووووووووووووب
پس باید قدر زنده بودن و زندگی رو بدونیم و از ثانیه ثانیه هاش لذذذذذذذذذذذذذذت ببریم...اره این درسته
سلام عزیزم. اره اتفاقن از اتاقم که اومدم بیرون همه همینو گفتن.اخه دیشب خواب دیدم. دانشگاه قبول شدم.و بعد رفتم تو خوابگاه . و کلی دختر اونجا بود و منم حساس که اتاقم چطوریه و تختم کجاست و با کی میخوام هم اتاقی شم. بعد اون خوابگاه خیلی کثیف و بد بود و منم همینطور تو خواب غصه میخوردم...
فکر کن چه خوابی دیدم!!!!!! :25r30wi:از بس فکرم مشغوله کجا و کدوم دانشگاه و شهر قبول میشم.
آره درسته...نباید بت ساخت...حرفتون رو قبول دارم...من کاری به زندگی مولانا ندارم، هرچند بخوام کاری هم داشته باشم منابع موثقی ندارم که بتونم از طریق اونها از این زندگی با خبر بشم! میدونستید جناب دکتر زرین کوب رو خیلی ها به تاریخ سازی متهم میکنند؟ با مرید و مرید بازی هم مخالفم...اگر حرفی درست است بگیر و رد شو...ماندن برای چیست؟ این دنگ و فنگ ها و مرید و مرشد بازی برای چیست؟ این ماندن ها به معنای عدم رهایی ایت...به معنای احتیاج به یک اتوریته و همانندسازی با آن جهت سرپوش گذاشتن بر خویشتنِ حقیر من است.
به نظر من مولانا نسخه ای برای انسان دردمند این دنیا داده، حالا کسی که میبینه رضایت و خشنودی نداره بسم الله...امتحانش کن...مفید بود ادامه اش بده...نبود ... بزارش کنار...من چیکار به ریز زندگی مولانا دارم...
من دردمندم...به دنبال دارو....جهان مدرن دردمند است و به دنبال دارو...
کار نیکان را قیاس از خود مگیر / در چه باشد در نوشتن شیر، شیر
نگویید ما هم پیامبریم...ما خیلی فاصله داریم تا اونجا...فعلا باید پر بشیم...پر بشیم...پر بشیم تا شاید یه روزی چشمه بشیم...خود رو از همین الان چشمه دانستن ما رو در همین سطح نگاه میداره
و اما معنادرمانی...معنا درمانی هیچوقت این هدف رو که برم و مثلا نفر اول کنکور بشم و برم انستیتو رو روش کار نمیکنه(معنا درمانی اصلا روی هدف کار نمیکنه که بخواد هدفی رو به خورد فرد بده و براش 1، 2، 3، 4 بکنه...اصلا...یه پروسه ای باید طی بشه و فرد معنا را در زندگی خود بیابد...دقت کنید بیابد)...بنده منکر اهداف نشدم بلکه ارزشمندی اونها رو منوط به محتواشون دونستم...گفتم اهداف حال حاضر ما و اهداف انسان دنیای مدرن پسیکولوژیک و ناشی از سر نیازها و عقده های اوست و از انسان بیگاری میکشه و اون رو زجر میده و به انواع و اقسام بیماری های روان تنی و جسمی و عدم رضایت و افسردگی و اضطراب و احساس گناه مبتلاش کرده...شخصی مثل مولانا ما رو از این ساحت خارج میکنه و به ساحت دیگه ای میبره...عقده ی حقارت رو همه داریم...ولی آیا محکومیم که تا ابد درون چنین ساحتی بمونیم؟
تو درون چاه رفتستی ز کاخ / چه گنه دارد جهان های فراخ
این که در مورد خودتون چنین حسی دارید که خالی از عقده و نفرت و کینه و حقارت و مقایسه و رقابت و ...هستید که خیلی هم خوب...مبارکتون باشه...منتها من دردمندیم و به دنبال نسخه...اکثریت بشریت دردمند است
این که ملاک حقه بازی ما لذت هست یا نه رو باهاش مخالف هستم و واژه ی رضایت و خرسندی رو بیشتر میپسندم(gratification) چون امری است کاملا درونی بدون وابستگی به بیرون...چرا که فردی که مثلا سادیسم داره هم لذت میبره ولی در غالب هدف و مسیری کاملا نادرست...لکان که این حرف رو زده خودش روانکاو بسیار بزرگی هست... او با توجه به ناخودآگاه چنین حرفی رو زده...ضمیر ناخودآگاه رو دست کم نگیریم که یکی از کوچکترین شگردهای دفاعی این شخصیت "واکنش وارونه" است!!!
من نمیتونم خرسندی و خشنودی خودم رو حواله بدم به مرحله ی آخر اریکسون که به اونجا برسم ببینم حالا احساس امید و رضایت دارم یا خیر...اونوقت اگه نداشته باشم کاری میشه کرد مگه؟ ملاک من لحظه ی حال و خشنودی و خرسندی من در این لحظه هست...
والا دیگه حالشو ندارم بنویسم...ایشالا یه روز یه جمعی باشه که بشه در باره ی این ها حضوری و رو در رو بحث کرد و به نتیجه های بهتری نایل اومد
پرند کجایی؟ نورگیر رو بیار...فانوسی آنه
salllam.
jenab mosafa chera dasgiresh nakardin......ta man biam:25r30wi:.
dige mashakhas nist che moqe biad.
حالا مثلا من چطور بیام بگم منظور من از 4 جمله ی فوق شما نبودید؟
1- یعنی این هدف خود من نبوده؟
2- بگم چه خب؟ خب شما احساس آرامش میکنید ... من میگم خیلی خوبه...من میگم دوست عزیز...من بشخصه که احساس آرامش نکردم و اون عقده های شخصی رو در وجود خودم میدیدم رفتم سراغ مکتب مولانا و تقریبا هم اون رو کاربردی یافتم...هرچند هنوز در خم یک کوچه ام ولی روشنتر شده ام
3- این جمله یعنی اینکه شما برای ما نسخه پیچیده اید و آنرا به ما دیکته کرده اید ؟؟؟
4- خب خسته شدم...خسته از نوشتن چون دیشب تا حالا داشتم مینوشتم...وقتی هم گرم نوشتن بشم زیاد مینویسم...لپ تاپ جلوم هست و فارسی نداره...چون نوشتن سخته...صحبت کردن خیلی آسونتره...مگه من چی گفتم که شما اسناد دادید به شخص خودتون؟
بعد از کجا متوجه لحن بنده شدید؟
:riz304:
:25r30wi: خب نبوده خدا رو شکر دیگه
همون تو پست قبل که گفتید نبوده پذیرفتم
ولی من بالا بلد کردم, خدایی خودتون یا بقیه ی بچه ها این برداشت رو ندارید؟
اگه ندارید حتما من حساس شدم ببخشید
آقا لحنه دیگه خب معلوووووووووومهههههههه :25r30wi:
آخییییییییی لپ تاپتون فارسی نداره؟؟؟؟؟؟؟؟
پ چطور می نویسید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :shocked:
همون حالت چین زیگورات بهم دست داد الان :5:
باور کنید من اومدم این جمله رو نوشتم...دوباره برگشتم دیدم نیستش...یه لحظه میاد و در لختی از ثانیه فرار رو بر قرار ترجیح میده
اصلا به زور میشه رویتش کرد...چه برسه به دستگیریش....
دادم یه نورگیر مخصوص براش بسازن تا روی سایت نصبش کنیم
تا دیگه نتونه فرار کنه...باید حمله ی گاز انبری براش تدارک ببینیم