تاپیک دربه در

AWWA

New member
04400301164526998124.jpg



خــــدایا
دلم هوس یک نماز دو نفره کرده است ...
فقط من باشم و تو !!!!!
 
آخرین ویرایش:

AWWA

New member
06130253858638433054.jpg



دست گيري...
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران
می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده
ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد
شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می
گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا
برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟
طریقت بجز خدمت خلق نیست به تسبیح و سجاده و دلق نیست
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: mw.ashel

mohana

Well-known member
fdggdf.jpg


«فَـهُــوَ حَـسـبُه» کـہ مـے خوانم


• انگار کسے دستے بـہ قلبم مے کشد


و من آرام مي شوم


• انگار کسے مے گويد :


" خيالت راحت ! من هستم .. "


و من


تمام ِ دلشوره هايَم را مے سپارم بـہ باد ..


• انگار همـہ برايم مے شود تو


و تو مے شوے همـہ ے من ... !
 

MAHSABANOO

New member
همیشه سر گذر بساط میکنه.......

نرسیده به ورودی بهشت زهرا .....

یه بار ازش پرسیدم :

حاجی فقط گل میفروشی؟؟؟ خو گلابی چیزی هم بزار کنارش

گفت گل میفروشم تا کسی که برای دیدن عزیزش میاد

دست خالی نباشه ..... شرمنده ی عزیزش نباشه ......

چشاش پر اشک شد .......

گفت : 30 سال اومدم خونه دست خالی بودم .......

خانومم دم آخر بهم چیزی گفت که هنوزم داغونم ........

گفت بی انصاف 30 سال کنارت بودم یه شاخه گل برام نخریدی؟؟؟

رفت و من هنوز شرمنده شم .......

نمیخوام کس دیگه ای شرمنده باشه


 

AWWA

New member
براي بدست آوردنت با يك دنيا دشمن جنگيدم...

اما ...

اما ...

اما چرا تو در صف دشمنانم ايستاده اي؟!​
 

AWWA

New member
وقتي تنهاييم؛ دنبال دوست ميگرديم.

پيدايش كه كرديم، دنبال عيب هايش ميگرديم.

وقتي كه از دستش داديم در تنهايي دنبال

خاطراتش ميگرديم...

مراقب قلب ها باشيم... هيچ چيز آسان تر

از قلب نمي شكند!

ژان پل سارتر​
 

AWWA

New member
هميشه سخت ترين سيلي را كسي ميخورد كه بهترين سنگ صبور در روزهاي تنهايي است!​
 

شادیا

New member
گاهی اوقات.... نه .... خیلی وقتها دلتنگ میشوم
نه برای تو..........برای احساسی که با تو داشتم:sad::sad:
 

شادیا

New member
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیارمشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ وبازیگوش

و او یکریز وپی در پی دم گرم وچموشش رادر گلویم سخت بفشارد

وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبار را ........!

 

شادیا

New member
دست هایم را محکم تر بگیر...
من نمی خواهم تو را به دست خاطرات لعنتی بسپارم...
 

شادیا

New member
[FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif]اگر روزی دلت گرفت[/FONT]
سكوت كن؛
این روز ها هیج كس[FONT=Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif]
معنای دلتنگی را نمی فهمد...!!![/FONT]
 

شادیا

New member
سهم من ازتو عشق نیست...
ذوق نیست...
اشتیاق نیست...

همان دلتنگی بی پایان است...
که روزها دیوانه ام می کند...
 

شادیا

New member
باید امشب بروم!
باید امشب چمدانی را
که به اندازه‎ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی‎واژه که همواره مرا می‎خواند...
چه کسی بود صدا زد سهراب؟؟
کفش هایم کو؟
 

شادیا

New member
و من مسافرم ای بادهای همواره
مرابه وسعت تشکیل ابرها ببرید......
و در تنفس تنهایی
دریچه های شعور مرا به هم بزنید
روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید
حضور هیچ ملایم را
به من نشان بدهید
 

mahsa.

New member

[FONT=tahoma, sans-serif]پر پرواز[/FONT]


[FONT=tahoma, sans-serif]پادشاهي دو شاهين كوچك به عنوان هديه دريافت كرد. آنها را به مربي پرندگان دربار سپرد تا براي استفاده در مراسم شكار تربيت كند. يك ماه بعد، مربي نزد پادشاه آمد و گفت كه يكي از شاهين‌ها تربيت شده و آماده شكار است اما نمي‌داند چه اتفاقي براي آن يكي افتاده و از همان روز اول كه آن را روي شاخه‌اي قرار داده تكان نخورده است. [/FONT][FONT=tahoma, sans-serif]اين موضوع كنجكاوي پادشاه را برانگيخت و دستور داد تا پزشكان و مشاوران دربار، كاري كنند كه شاهين پرواز كند. اما هيچكدام نتوانستند. روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام كنند كه هر كس بتواند شاهين را به پرواز درآورد پاداش خوبي از پادشاه دريافت خواهد كرد. صبح روز بعد پادشاه ديد كه شاهين دوم نيز با چالاكي تمام در باغ در حال پرواز است. پادشاه دستور داد تا معجزه‌گر شاهين را نزد او بياورند. [/FONT][FONT=tahoma, sans-serif]درباريان كشاورزي متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست كه شاهين را به پرواز درآورد. پادشاه پرسيد: «تو شاهين را به پرواز درآوردي؟ چگونه اين كار را كردي؟ شايد جادوگر هستي؟» [/FONT][FONT=tahoma, sans-serif]كشاورز كه ترسيده بود گفت: «سرورم، كار ساده‌اي بود، من فقط شاخه‌اي را كه شاهين روي آن نشسته بود بريدم. شاهين فهميد كه بال دارد و شروع به پرواز كرد.»[/FONT]

شرح
[FONT=tahoma, sans-serif]گاهي لازم است براي بالا رفتن، شاخه‌هاي زير پايمان را ببريم [/FONT]

 

hoorsa

New member
امروز آخرین روز کارورزی و کلا دانشگاهمون بود...هی خدا
الان با دوستام خداحافظی کردم ...
تمام این چهار سال جلوی چشام رژه می ره...چقد خاطره...چقد روزای خوب
ای خدا دلم خیلی گرفته ، به تنها چیزی که فکر نمی کنم کنکوره...
می دونم این دلتنگی بالاخره تموم میشه ،اما خاطرات این 4 سال فراموش نشدنیه...عکسایی که گرفتیم ، روزایی که با هم بیمارستان بودیم ، وای خدا...دیگه نمی دونم چی بگم
خودتونم این روزا رو تجربه کردین...می دونین چی می گم
:dadad4: :sad:
 

hoorsa

New member
هیچکی هم اینجا نیست یه چهار کلام باهاش حرف بزنم ، یه خورده حال و هوام عوض شه...البته منظورم اونایی هست که تا حدودی می شناسم
دیگه رسما تنها شدم...
تازه این اولشه ، باید به این روزا عادت کنم...
برم کارتمو بگیرم که آزمون دارم فردا ، ههههه ، آزمون!
 
بالا