سرباز امام(عج)
New member
[/quote]روزها فکر من این است و همه شب سخنم
ک چرا غافل از احوال دل خویشتنم....
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
[/quote]روزها فکر من این است و همه شب سخنم
ک چرا غافل از احوال دل خویشتنم....
:riz481::riz481::riz481:
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
ک چرا غافل از احوال دل خویشتنم....
فاش میگویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم
من که با خوبو بد تو ساختمفاش میگویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم
بلی بلی.....از دور چنین مینماید....ولی.....بخاطر این بود که چند تا پست جوابش با یه پست شروع بشه...نمیدونم زیادی وسواس نظم داره 67........خخخخخخ(نمی دونم چرا، ولی وقتی اینجور پستها رو می بینم که یکی داره، جواب چند نفرو تو مشاعره میده، یاد اون مبارزها میفتم که با شمشیر چن نفرو قل و قمع میکنه!!!! اونم یک دستی!)
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
فاش میگویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم
من که با خوبو بد تو ساختم
آبرویم را به خاک انداختم
در سفر تا هفت شهر عشق تو
منکه مرزی تاجنون نشناختم
ای که بی تو خودم و تک و تنها میبینممرا در منزل جانان چ جای عیش چون هردم
جرس فریاد می دارد ک بر بندید محمل ها ...
پ ن: این بیت و خیلی دوست دارم:dadad4:
ای که بی تو خودم و تک و تنها میبینم
هرجاکه پامیذارم تورواونجا میبینم.
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا .. چگونه با جنون خود مدارا میکنم هر شبمرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا .. چگونه با جنون خود مدارا میکنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا .. چگونه با جنون خود مدارا میکنم هر شب
دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند
سروران بر در سودای تو خاک قدمند
شهری اندر هوست سوخته در آتش عشق
خلقی اندر طلبت غرقه دریای غمند
خون صاحب نظران ریختی ای کعبه حسن
قتل اینان که روا داشت که صید حرمند
صنم اندر بلد کفر پرستند و صلیب
زلف و روی تو در اسلام صلیب و صنمند
گاه گاهی بگذر در صف دلسوختگان
تا ثناییت بگویند و دعایی بدمند
هر خم از جعد پریشان تو زندان دلیست
تا نگویی که اسیران کمند تو کمند
حرفهای خط موزون تو پیرامن روی
گویی از مشک سیه بر گل سوری رقمند
در چمن سرو ستادست و صنوبر خاموش
که اگر قامت زیبا ننمایی بچمند
زین امیران ملاحت که تو بینی بر کس
به شکایت نتوان رفت که خصم و حکمند
بندگان را نه گزیرست ز حکمت نه گریز
چه کنند ار بکشی ور بنوازی خدمند
جور دشمن چه کند گر نکشد طالب دوست
گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به همند
غم دل با تو نگویم که تو در راحت نفس
نشناسی که جگرسوختگان در المند
تو سبکبار قوی حال کجا دریابی
که ضعیفان غمت بارکشان ستمند
سعدیا عاشق صادق ز بلا نگریزد
سست عهدان ارادت ز ملامت برمند
(الان دارم می گوشم،)
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
دلم فریاد میخواهد ولی در گوشه ای تنها ... چه بی آزار با دیوار نجوا میکنم هر شبدلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند
سروران بر در سودای تو خاک قدمند
شهری اندر هوست سوخته در آتش عشق
خلقی اندر طلبت غرقه دریای غمند
خون صاحب نظران ریختی ای کعبه حسن
قتل اینان که روا داشت که صید حرمند
صنم اندر بلد کفر پرستند و صلیب
زلف و روی تو در اسلام صلیب و صنمند
گاه گاهی بگذر در صف دلسوختگان
تا ثناییت بگویند و دعایی بدمند
هر خم از جعد پریشان تو زندان دلیست
تا نگویی که اسیران کمند تو کمند
حرفهای خط موزون تو پیرامن روی
گویی از مشک سیه بر گل سوری رقمند
در چمن سرو ستادست و صنوبر خاموش
که اگر قامت زیبا ننمایی بچمند
زین امیران ملاحت که تو بینی بر کس
به شکایت نتوان رفت که خصم و حکمند
بندگان را نه گزیرست ز حکمت نه گریز
چه کنند ار بکشی ور بنوازی خدمند
جور دشمن چه کند گر نکشد طالب دوست
گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به همند
غم دل با تو نگویم که تو در راحت نفس
نشناسی که جگرسوختگان در المند
تو سبکبار قوی حال کجا دریابی
که ضعیفان غمت بارکشان ستمند
سعدیا عاشق صادق ز بلا نگریزد
سست عهدان ارادت ز ملامت برمند
(الان دارم می گوشم،)
دلم فریاد میخواهد ولی در گوشه ای تنها ... چه بی آزار با دیوار نجوا میکنم هر شب
یار با ما بی وفایی میکندبشنو این نکته که خود را زغم آزاده کنی ... خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
حافظ
یار با ما بی وفایی میکند
بی گناه ازما جدایی میکند
یار با ما بی وفایی میکند
بی گناه ازما جدایی میکند