سلام به همه دوستاي عزيزم
ناخاسته دارم وارد بحثتون ميشم چون خيلي كم پيش مياد با كسي، سر چيزايي كه بهش مطمئنه و بهش ايمان داره وارد گفتگو بشم.
ولي بحث سهميه ها كه پيش اومد يكم دردم گرفت گفتم حداقل چند تا از مواردي رو كه ديدم فقط براتون تعريف كنم و ازتون خاهش كنم فقط يك دقيقه وقت گرانبها رو صرف كنيد و بهش فكر كنيد.
من پرستارم و به طبع شغلم با يه چيزاي خاصي مواجه ميشم و كلا بنا به تيپ شخصيتيم هر از گاهي دنبال يه چيزايي ميرم كه برا بقيه خنده داره..
يه روز توي بخش يه مريض داشتيم با مشكل تنفسي. جانباز بود و به شدت بيمار و دردمند بود. خانواده خيلي gentleو با شخصيتي داشت و خودش يه تيكه ماه بود . اينا رو بخاطر جانباز بودنش نميگم؛از نظر شخصيتي ميگم. يه شب كه من شبكار بودم، حوالي ساعت 9 اجازه داديم پسرش بياد به ديدنش و نيم ساعت پيشش بمونه.. از توي اتاق فقط زار زار صداي گريه پدر و پسر ميومد و دل ما هم .... بعد از اينكه پسرش رفت يه لحظه اروم نگرفت.. من كارام كه تموم شد رفتم پيشش برا احوالپرسي و علت رو پرسيدم.. گفت فردا جشن دانشجوهاي نمونه كشوري هس و پسرم با مادرش داره ميره تهران.. گفتم خوب ناراحتي نداره كه... گفت پسرم از بچگي خيلي باهوش بود و هميشه ممتاز بود.. چند بار وقتي ابتدايي بود دوستاش توي مدرسه بهش گفتن تو چون بابا ت جانبازه،هميشه بهت جايزه ميدن..ديدم خيلي داره توي روحيه اش تاثير ميذاره ...بعداز اون يه شب يه نامه گذاشتم زير بالش پسرم و ازش خاسم وقتي رفت راهنمايي توي بخش مشخصات پدر بنويسه من فوت شدم و حتي ننويسه چرا فوت شدم.. مرگ طبيعي مثلا ...
از اون موقع به بعد هميشه موقع جشناي اخر سال و المپياد و نمونه بودن پسرم ما روزگارمون همينه... چون من نميتونم توي جشن حاضر بشم و هميشه قبل يا بعد از جشن عمومي، توي خونه هم خودمون براش جشن ميگيريم كه من حاضر باشم ولي ...
ناخاسته دارم وارد بحثتون ميشم چون خيلي كم پيش مياد با كسي، سر چيزايي كه بهش مطمئنه و بهش ايمان داره وارد گفتگو بشم.
ولي بحث سهميه ها كه پيش اومد يكم دردم گرفت گفتم حداقل چند تا از مواردي رو كه ديدم فقط براتون تعريف كنم و ازتون خاهش كنم فقط يك دقيقه وقت گرانبها رو صرف كنيد و بهش فكر كنيد.
من پرستارم و به طبع شغلم با يه چيزاي خاصي مواجه ميشم و كلا بنا به تيپ شخصيتيم هر از گاهي دنبال يه چيزايي ميرم كه برا بقيه خنده داره..
يه روز توي بخش يه مريض داشتيم با مشكل تنفسي. جانباز بود و به شدت بيمار و دردمند بود. خانواده خيلي gentleو با شخصيتي داشت و خودش يه تيكه ماه بود . اينا رو بخاطر جانباز بودنش نميگم؛از نظر شخصيتي ميگم. يه شب كه من شبكار بودم، حوالي ساعت 9 اجازه داديم پسرش بياد به ديدنش و نيم ساعت پيشش بمونه.. از توي اتاق فقط زار زار صداي گريه پدر و پسر ميومد و دل ما هم .... بعد از اينكه پسرش رفت يه لحظه اروم نگرفت.. من كارام كه تموم شد رفتم پيشش برا احوالپرسي و علت رو پرسيدم.. گفت فردا جشن دانشجوهاي نمونه كشوري هس و پسرم با مادرش داره ميره تهران.. گفتم خوب ناراحتي نداره كه... گفت پسرم از بچگي خيلي باهوش بود و هميشه ممتاز بود.. چند بار وقتي ابتدايي بود دوستاش توي مدرسه بهش گفتن تو چون بابا ت جانبازه،هميشه بهت جايزه ميدن..ديدم خيلي داره توي روحيه اش تاثير ميذاره ...بعداز اون يه شب يه نامه گذاشتم زير بالش پسرم و ازش خاسم وقتي رفت راهنمايي توي بخش مشخصات پدر بنويسه من فوت شدم و حتي ننويسه چرا فوت شدم.. مرگ طبيعي مثلا ...
از اون موقع به بعد هميشه موقع جشناي اخر سال و المپياد و نمونه بودن پسرم ما روزگارمون همينه... چون من نميتونم توي جشن حاضر بشم و هميشه قبل يا بعد از جشن عمومي، توي خونه هم خودمون براش جشن ميگيريم كه من حاضر باشم ولي ...
آخرین ویرایش: