کجایند مردان بی ادعا؟

حسان

Well-known member
وقتـــــــی عقـــــل ، عاشـــــــق شـــــــود وعشـــــــق عاقـــــــل


آنگاه ♥ شهیـــــــــد ♥ می شوی...


شهــــــید مصطفــــــی چمـــــــران


sh-chamran.jpg
 

پیچک

New member
دوست شهید من.......... سید محمد علی حکیم..........دانشجوی پزشکی بود
 

mahsaa

New member
خدایا هم من را انسان آفریدی هم آنها را...هر دو در لغت یکی هستند ولی آنان کجا و من کجا....شرمنده ام شرمنده.........

مرسییی خیــــــــــلی عااالی بودن همه پست ها ...خیـلی متاثر شدم
:rose::rose:
 

AWWA

New member
خب دوست شهیدشماکیه دوستان؟
دوست شهیدمن مهدی زین الدین
جوابتون رو با یه خاطره کوچیک میدم

یه بار مهنا یه لینکی گذاشت که شهیدایی رو که روز تولد و شهادتشون با مال ما یکی بودو معرفی میکرد. بعد، اون شهید یه جورایی دوست معنوی هرکس قرار بود بشه. متاسفانه اون لینک غیر فعال شده بود. بعدش من هرچی تو اینترنت دنبال همچین شهیدی برا خودم گشتم نبود. خیلی دلم گرفت.تا اینکه چند روز مونده به تولدم یه مجله به دستمون رسید که عکسای پدرم همراه با شهید"حسن شفیع زاده "توش بود. ایشون از دوستای دوران سربازی پدرم بودن خیلیم با هم صمیمی بودن.
تو تصویر شناسنامشون دیدم که تاریخ تولدشون با تولد من دقیقا یکیه.انگار پدرم برای کادوی تولدم ایشونو برای بار دوم بهم هدیه دادن. حالا خیلی حس نزدیکی بهشون دارم......آب در کوزه و من تشنه لبان میگشتم!!دوست صمیمی پدرم همون کسی بود که تو اینترنت دنبالش بودم.


فرمانده توپخانهٔ قرارگاه خاتم وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، از پایه‌گذاران سپاه پاسداران انقلاب اسلامی محسوب می‌شد و در جریان مبارزه با حزب خلق مسلمان، مسئولیت سپاه تبریز را برعهده گرفت.

 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: پیچک

baran71

New member
(شهید محمد قندهاری)


شهید محمد در تاریخ 1344/1/1در روستای نومل در یک خانواده کشاورز دیده به جهان گشود

وصیتنامه شهید دکتر قندهاری

در23/12/78 این وصیت نامه را نوشتم مهمترین سفارشم به مردم و همه ی نیرو های دلسوز ,حداکثر تلاش برای پایداری نظام جمهوری اسلامی و تداوم راه امام بزرگوار و شهیدان عزیز است . بی تردید پایداری نظام در گرو حاکمیت ارزشها و اصولی چون دین باوری, عدالت خواهی, مردمسالاری, جامعه ی مدنی قانون مدار, آزادی عقیده و بیان, رهبری فقیه عادل, همبستگی ومشارکت ملی, توسعه ی سیاسی و اقتصادی عدالت محور,..... است. زندگی امثال من ارزانی اسلام و مردم و پایداری نظام اسلامی باشد.امیدوارم خدا و بندگانش کوتاهی و قصور در انجام خدمتم را بپذیرند.

در آرزوی سرافرازی اسلام عزیز و ملت بزرگ ایران و پیروزی عدالت خواهان جهان.
images
 

pariya

New member
عشق یعنی استخوان و یک پلاک.....سالهای سال تنها زیر خاک....
خدا مارو شرمنده ی شهیدان نکنه ایشالا...................
 

pariya

New member
افتخارم اینه شهید مهدی باکری همشهریم بودن....ورود و خروج شهرمون اذین بسته ب عکس ایشون....
ایشالا شرمنده ی شهیدامون نباشیم...الهی امین
 

maxin

Well-known member
نماز پشت به قبله با لباس نجس

بسم الله الرحمن الرحیم
به حبیب گفتم وضع خط خوب نیست گردان را ببر جلو آهسته گفت : بچه ها به خاطر خوردن کنسرو فاسد همه مسموم شدند . . . !

امکان برگرداندن آن ها به عقب نبود و بچه ها با همان حال خراب شش روز در حال دفاع بودند.....
می خواستم بر گردم پیش همت به حبیب مظاهری گفتم .
حبیب گفت : اگه می تونی یکی از بچه های مجروح را ببر
گفتم صبر کن با بقیه بفرستشون عقب
حبیب اصرار کرد سابقه نداشت تا آن روز حبیب با من بحث کند
گفتم باشه
دیدم با احترام زیاد نوجوانی را صدا زد ترکشی به سبنه اش اصابت کرده بود جای زخم را با دست فشار می داد .
سوار شد تا حرکت کردم صدای اذان از رادیو ماشین بلند شد . تصمیم گرفتم کمی با این نوجوان حرف بزنم گفتم برادر اسمت چیه جواب نداد نگاهش کردم دیدم رنگ به رو نداشت زیر لب چیزهای می گوید فکر کردم لابد اولین بار جبهه آمده و زخمی شده کپ کرده برا همین دیگه سوال نکردم مدتی بعد مودب و شمرده خودش را کامل معرفی کرد .
گفتم چرا دفعه اول چیزی نگفتی
گفت نماز می خواندمنگاهش کردم از زخمش خون می زد بیرون...
گفتم ما که رو به قبله نیستیم تازه پسرجون بدنت پاک نیست لباست هم که نجسه .
گفت حالا همین نماز را می خونیم تا بعد ببینیم چی میشه و ساکت شد . گفتم نماز عصر را هم خوندی گفت بله گفتم خب صبر می کردی زخمت را ببندند بعد لباست را عوض می کردی ان وقت نماز می خوندی گفت: معلوم نیست چقدر دیگه تو این دنیا باشم فعلا همین نماز را خوندم رد و قبولش با خدا
گفتم : بابا جون تو چیزیت نیست یک جراحت مختصره زود بر می گردی پیش دوستات..
با خودم فکر کردم یک الف بچه احکام نماز را هم شاید درست بلد نیست والا با بدن خونی و نجس تو ماشین که معلوم نیست قبله کدوم طرفه نماز نمی خونه.در اورژانس پیادش کردم و گفتم باز همدیگر را ببینیم بچه محل!
گفت: تا خدا چی بخواد.با برانکارد آمدند ببرنش گفتم خودش می تونه بیاد زیاد زخمش جدی نیست فقط سریع بهش برسید...
بیست دقیقه ای آن جا بودم بعد خواستم بروم رفتم پست اورژانس پرسیدم حال مجروح نوجوان چطوره ؟ گفتند شهید شد با آرامش خاصی چشم هایش را روی هم گذاشت و رفت..... تمام وجودم لرزید .
بعدها نواری از شهید آیت الله دستغیب شنیدم که پاییز 60 در تجلیل از رزمندگان فرموده : آهای بسیجی خوب گوش کن چه می گویم من می خواهم به تو پبشنهاد یک معامله ای بدهم که در این معامله سرت کلاه برود !
من دستغیب حاضرم یک جا ثواب هفتاد سال نمازهای واجب و نوافل و روزه ها و تهجدها و شب زنده داری هایم را بدهم به تو، و در عوض ثواب آن دو رکعت نمازی را که تو در میدان جنگ بدون وضو پشت به قبله با لباس خونی و بدن نجس خوانده ای از تو بگیرم آیا تو حاضر به چنین معامله ای هستی ؟!




120795.jpg

منبع : مهتاب خین خاطرات سردار حسین همدانی مصاحبه و نگارش حسین بهزاد
پاتق بچه های شیعه
 
آخرین ویرایش:

saharandishe

New member
images.jpg

قبل از شروع عملیات والفجر 4 عازم منطقه شدیم و به تجربه در خاك زیستن، چادرها را سر پا كردیم. شبی برادر زین الدین با یكی دوتای دیگر برای شناسایی منطقه آمده بودند توی چادر ما استراحت می‌كردند. من خواب بودم كه رسیدند. خبری از آمدنشان نداشتیم. داخل چادر هم خیلی تاریك بود. چهره‌ها به خوبی تشخیص داده نمی‌شد. بالا خره بیدارشدم رفتم سر پست. مدتی گذشت. خواب و خستگی امانم را بریده بود. پست من درست افتاده بود به ساعتی كه می‌گویند شیرینی یك چرت خواییدن در آن با كیف یك عمر بیداری برابری می‌ كند، یعنی ساعت 2 تا 4 نیمه شب لحظات به كندی می‌گذشت. تلو تلو خوران خودم را رساندم به چادر. رفتم سراغ «ناصری» كه باید پست بعدی را تحویل می‌گرفت. تكانش دادم. بیدار كه شد، گفتم: «ناصری. نوبت توست، برو سر پست» بعد اسلحه را گذاشتم روی پایش. او هم بدون اینكه چیزی بگوید، پا شد رفت. من هم گرفتم خوابیدم. چشمم تازه گرم شده بود كه یكهو دیدم یكی به شدت تكانم میدهد … «رجب‌زاده. رجب‌زاده.» به زحمت چشم باز كردم. «بله؟» ناصری سرا سیمه گفت: «كی سر پسته؟» «مگه خودت نیستی؟» «نه تو كه بیدارم نكردی» با تعجب گفتم: «پس اون كی بود كه بیدارش كردم؟» ناصری نگاه كرد به جای خالی آقا مهدی. گفت: «فرمانده لشكر» حسابی گیج شده بودم. بلند شدم نشستم. «جدی میگی؟» «آره» چشمانم به شدت می‌سوخت. با ناباوری از چادر زدیم بیرون. راست می‌گفت. خود آقامهدی بود. یك دستش اسلحه بود، دست دیگرش تسبیح. ذكر می‌گفت. تا متوجه‌مان شد، سلام كرد. زبانمان از خجالت بند آمده بود. ناصری اصرار كرد كه اسلحه را از او بگیرد اما نپذیرفت. گفت: «من كار دارم می‌خواهم اینجا باشم» مثل پدری مهربان به چادر فرستادمان. بعد خودش تا اذان صبح به جایمان پست داد.
منبع:كتاب افلاكی خاكی
راوی:حسین رجب‌زاده
 
آخرین ویرایش:

mohammad63

Well-known member
اینم یک مرد بی ادعاست!
ولی جنسش فرق می کنه؛



"سردار سرلشگر قاسم سلیمانی در دیدار دیشب (چند روز قبل ) کارگزاران نظام با ولی امر مسلمین

خوشم میاد سردار خاکی ما با لباس نظامی نیومده تو جلسه
خیلی ساده با لباس شخصی رفته وسط جمعیت ...
کسی که شیمون پرز گفت خاورمیانه روی انگشت ژنرال قاسم سلیمانی میچرخد اینگونه است...
عاشق این نگاه تو هستم...
دعا میکنم به آرزوت برسی حاج قاسم "

بذارید من هم یکی از یاران سردار قاسمی رو معرفی کنم ... افتخار داشتم که حدود پنج شش ماهی در خدمتش باشم ودر سیستان بلوچستان به جمع آوری زندگینامه شهید شوشتری مشغول بودم .... خدا انشالا حفظش کنه .... الان هم در سوریه و عراق درکنار سردار سلیمانی باید باشه .....
10743_634313782683594302_l.jpg
 

نوتر

New member
مردان بی ادعا را زنان بی ادعاتر همراهی میکنند

سلام

وقتی اسم جنگ میاد همه یاد شهدا میفتیم

وقتی اسم دفاع مقدس میاد همه یاد جانبازان و اسرا میفتیم


راستی کِی یاد این بزرگواران میفتیم؟
چه کسی اصلا یاد این بزرگواران هست؟

اصلا این تاپیک ربطی به بحث سیاسی و سهمیه فرزندان شهدا و جانبازان نداره

فک کنم تصاویر گویای همه چیز هست.

بله همه میتونند این تصاویر رو از گوگل بزنند و ببینند. ولی چندتاشو آوردم تو یه تاپیک تا بعضا ببینیم و شاید یکم قدر.... رو بدونیم

راستی بی ادعا تو این عکسا کیه؟؟

همین




اگه دوست داشتین شما هم خاطره و عکس از همسران و مادران جانبازان و شهدا و اسرا و مفقود الاثر ها بذارین​






اول از همه به احترام این مادر لینکی رو براتون میذارم. زیاد حجم ترافیک ازتون نمیگیره. ببینید فک کنم بد نباشه. البته شاید هم قبلا دیدین



اشک های مادر شهید گمنام
 
آخرین ویرایش:
بالا