کجایند مردان بی ادعا؟

نوتر

New member
سلام دوستان

نمیدونم قبلا همچین تاپیکی بوده یا خیر. ولی از وقتی من بودم ندیدم تاپیکی به این محتوا باشه

همه ی ما شاید اسم شهدا و فرماندهان بنام هشت سال دفاع مقدس رو شنیده ایم. اما معمولا کمتر از بیوگرافی و زندگی نامشون مطلع هستیم.

تو این تاپیک سعی میکنیم بعضی شهدا و فرماندهان شهید جنگ تحمیلی رو اسمشونو، وصیت نامشون و مختصری از بیوگرافیشونو بیاریم.

شاید خیلی ها بگن میشه همشونو از نت سرچ کرد بله درسته ولی قصدمون تو این تاپیک اینه که به شکل خلاصه شده و مختصر و به شکل یک مجموعه شهدا رو معرفی کنیم


دوستان عزیز میتونند شهدای شهر و حتی محلشونو اینجا معرفی کنن.

با اجازه ی همتون با شهید مهدی باکری شروع میکنم.
 
آخرین ویرایش:

نوتر

New member
شهید مهدی باکری


شهيد مهدي باكري سال 1333 در مياندوآب به دنيا آمد ؛ شهري سردسير در آذربايجان غربي كه آب و هواي سردش مردمي را كه در آن زندگي مي كنند محكم و پرصلابت بار آورده است . در همان دوران كودكي مادرش را از دست داد و دور از دامن محبت او بزرگ شد . خانواده اش همگي مذهبي بودند و برادر بزرگش « علي » در يك گروه مخفي عليه رژيم شاه مبارزه مي كرد . مهدي سال آخر دبيرستان بود كه نيروهاي ساواك برادرش علي را در يك درگيري به شهادت رساندند و اين واقعه تأثير بزرگي بر روحيه او گذاشت . از آن پس مهدي همچون برادرش وارد مبارزه مستقيم با رژيم شد و فعاليت هاي انقلابي خودش را آغاز كرد .


يك سال بعد از آن كه ديپلمش را گرفت در كنكور ورودي دانشگاه تبريز قبول شد و تحصيلاتش را در رشته مهندسي مكانيك شروع كرد ، اما تحصيل در دانشگاه موجب دور شدن او از مبارزه انقلابي اش نشد . در آن سالها برادرش حميد كه به خارج از كشور رفته بود براي استفاده انقلابيون اسلحه تهيه مي كرد و مهدي در مرز تركيه اسلحه ها را از او مي گرفت و به ايران مي آورد . با آن كه اين فعاليتها كاملاً مخفي انجام مي شد ، ساواك به مهدي مشكوك شده بود و او را زير نظر داشت . چند بار هم او را احضار كرد ولي هر بار مهدي با زيركي و شجاعت با بازجوها برخورد كرد و نگذاشت هيچ سرنخي از او به دست بياورند .


انقلاب كه پيروز شد مهدي باكري خود را يكسره وقف تثبيت نظامي كرد كه ثمره خون شهدا بود . به سپاه رفت و در سازماندهي آن كمك كرد . در شهرداري مشغول به كار شد ،‌به جهادسازندگي رفت و جالب است كه از هيچ كدام حقوق نمي گرفت . اما شروع جنگ مسير اصلي او را مشخص كرد . « سپاه » مهمترين جايي بود كه مهدي مي بايست تمام نيروي خود را در آنجا صرف كند . چهل روز از جنگ گذشته بود كه مهدي ازدواج كرد . با معرفي يكي از دوستانش با خانم صفيه مدرس آشنا شد . يك ملاقات ساده زندگي مشترك آن دو را پي ريزي كرد و از پي آن جشني بسيار ساده گرفتند كه در خور زندگي عارفانه شان باشد . مهريه همسرش يك جلد قرآن بود و يك اسلحه كمري : « ميان ما آنچه پيوندمان مي دهد ايمان به خداست و مبارزه در راه او . »

مهدي ازدواج كرده بود اما بيشتر وقتش در جبهه مي گذشت . مدتي بعد همسرش را با خود به اهواز برد و در آنجا خانه اي گرفت تا كنار هم باشند ، اما اهواز كيلومترها دورتر از خط مقدم جبهه بود و دوري همچنان ادامه داشت .


در عمليات فتح المبين در منطقه رقابيه مهدي باكري معاون تيپ نجف اشرف بود و در همين عمليات بود كه از ناحيه كمر زخمي شد . اما زخم كمر او را از پا نينداخت . يك هفته در خانه استراحت كرد و دوباره به جبهه برگشت . در عمليات رمضان فرمانده تيپ عاشورا بود . در اين عمليات نمايشي مقتدرانه از فرماندهي جنگ ارائه داد. باز هم مجروح شد اما از پا نيفتاد .

عمليات بعدي مسلم بن عقيل بود . حالا ديگر تيپ عاشورا تبديل به لشگر شده بود و فرماندهي اش را مهدي بر عهده داشت . اين لشگر توانست بخشهاي مهمي از خاك ميهنمان را از دست نيروهاي بعثي خارج كند . بعد از آن عاشوراييان آذربايجان در عمليات والفجر مقدماتي و والفجر يك و چهار حماسه ها آفريدند و ضربه هاي مهلكي بر پيكر دشمنان متجاوز وارد كردند .


نحوه شهادت

در عمليات خيبر « حميد »‌برادر مهدي به شهادت رسيد . مهدي حتي براي شركت در مراسم بزرگداشت برادر هم جبهه را ترك نكرد . او فقط شكر حق را به جا آورد و افسوس خورد كه چرا پيش از برادر به شهادت نرسيده است اما دل تنگي او ديري نپاييد . در بيست و پنجم بهمن سال 1363 وقتي كه نيروهاي رشيد لشگر عاشورا در عمليات بدر در ساحل دجله با دشمن پنجه در پنجه انداخته بودند ، گلوله اي ميان پيشاني او نشست و او را از عالم خاك رهانيد . پيكرش را در قايقي گذاشتند تا به سوي ديگر دجله ببرند ، اما در ميانه راه يك گلوله آرپي جي قايق را در هم شكست و مهدي به همراه امواج دجله رفت تا به دريا بپيوندد .


وصيت نامه پرچمدار دلاور سپاه عاشورا شهيد مهدى باكرى


بسم الله الرحمن الرحيم

يا الله ، يامحمد ، ياعلى ،يافاطمه زهرا،ياحسن ،ياحسين ، ياعلى ،يا محمد، ياجعفر،ياموسى ، يا على ،يامحمد، ياعلى ، ياحسن ، يامهدى (عج)

وتواى ولى مان يا روح الله وشما اى پيروان صادق شهيدان

خدايا چگونه وصيتنامه بنويسم درحاليكه سراپا گناه ومعصيت وسراپا تقصيرونافرمانيم گرچه ازرحمت وبخشش تونااميد نيستم ولى ترسم ازاين است كه نيامرزيده ازدنيا بروم مى ترسم رفتنم خالص نباشد وپذيرفته درگاهت نباشم يارب العفو خدايا نميميرم درحاليكه ازماراضى نباشى ،

اى واى كه سيه روز خواهم بود خدايا چقدر دوست داشتنى وپرستيدنى هستى هيهات كه نفهميدم خون بايد مى شدى ودر رگهايم جريان مى يافتى وسلولهايم يارب يارب مى گفت يا اباعبدالله شفاعت ، آه چقدر لذت بخش است انسان آماده باشد براى ديدار ربش چه كنم كه تهيدستم

خدايا توقبولم كن سلام برروح خدا نجات دهنده ماازعصر حاضر عصر ظلم وستم عصركفروالحاد عصر مظلوميت اسلام وپيروان واقعى اش

عزيزانم آخر بايد هميشه شكر گزارخداباشيم كه نعمت اسلام وامام رابه ماعطا فرموده باز كم است آگاه باشيم كه سربازان راستين وصادق اين نعمت شويم خطر وسوسه هاى درونى ودنيا فريبى را شناخته وبرحذرباشيم كه صدق نيت وخلوص درعمل تنها چاره ساز ماست .

اى عاشقان اباعبدالله بايستى شهادت را درآغوش گرفت ، گونه هابايستى ازحرارت سوختن سرخ شود وضربان قلب تندتر بزند . بايستى محتواى فرامين امام را درك وعمل نمائيم تا بلكه قدرى ازتكليف خودرا درشكرگزارى بجا آورده باشيم .

وصيت به مادرم وخواهران وبرادرانم واهل فاميل ، بدانيد اسلام تنها راه نجات وسعادت ماست هميشه بيادخداباشيد وفرامين خدارا عمل كنيدپشتيبان وازته قلب مقلد امام باشيد ، اهميت زيادى به دعاها ومجالس ياد اباعبدالله وشهداء بدهيد كه راه سعادت وتوشه آخرت است

همواره رسالت آنها را رسالت خود بدانيد وفرزندان خودرا نيز همانگونه تربيت دهيد كه سربازانى باايمان وعاشق شهادت وعلمدارانى صالح

وارث حضرت ابوالفضل براى اسلام به بارآريد . ازهمه كسانيكه ازمن رنجيده اند وحقى برگردن من دارند طلب بخشش دارم واميدوارم خداوندمرا با گناهان بسيار بيا مرزد
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: mj1919

AWWA

New member
شهید مهدی باکری


بسم الله الرحمن الرحيم

يا الله ، يامحمد ، ياعلى ،يافاطمه زهرا،ياحسن ،ياحسين ، ياعلى ،يا محمد، ياجعفر،ياموسى ، يا على ،يامحمد، ياعلى ، ياحسن ، يامهدى (عج)

وتواى ولى مان يا روح الله وشما اى پيروان صادق شهيدان


اى واى كه سيه روز خواهم بود خدايا چقدر دوست داشتنى وپرستيدنى هستى هيهات كه نفهميدم خون بايد مى شدى ودر رگهايم جريان مى يافتى وسلولهايم يارب يارب مى گفت يا اباعبدالله شفاعت ، آه چقدر لذت بخش است انسان آماده باشد براى ديدار ربش چه كنم كه تهيدستم

من این جمله از وصیت نامشون رو دوست داشتم و دارم. خیلی عارفانه و زیباست
 
آخرین ویرایش:

منتظر 67

New member
شهیدی که بعد از 16 سال رخ نمود.....................

شهید محمدرضا شفیعی چهارده ساله بود که عزم جبهه کرد ولی چون سنّش کم بود قبولش نمی کردند. بالأخره یک روز خودش شناسنامه اش را یکسال بزرگتر کرد و به آرزویش رسید.
وقتی به مادرش گفت می خواهم به جبهه بروم ، مادرش گفت: من نمیگم نرو ، اما تو هنوز بچه ای ، پدر که نداری من را تنها نذار. محمد رضا گفت: مادر من کی هستم. خدا با شماست.
دفعه ی آخری که راهی جبهه بود نوزده سالش بود ، کلی شیرینی و انگشتر و تسبیح خریده بود. مادر به او گفت: مادر چرا این چیزها را خریدی ؟ فردا زندگی میخوای. خونه میخوای. گفت: مادر خانه من یک متر جاست که آماده هم هست. نه آهن میخواد و نه سفید کاری.
بعد هم یک بیت شعر خواند:
خوش آن روزی که در سنگر بمیرم / نه آن روزی که در بستر بمیرم
وسایلش را برداشت و رفت.
چند شب بعد از شب عملیات مادرش خوابی می بیند. مادر می گوید خواب دیدم که محمد رضا با لباس سبزی از در وارد شد. گفتم: مادر جان چرا به این زودی آمدی؟ گفت: آمدم شما را از چشم به راهی در بیاورم. باید زود برگردم.
شب بعد نیز مادر دوباره خواب محمدرضا را دید. خواب دید محمد رضا با یک دسته گل بزرگ وارد خانه شد. اما همین که به جلوی مادر رسید و دسته گل را زمین گذاشت حالت بقچه مانند شد. محمد رضا به مادر گفت: مادر برایت هدیه آوردم.
بعد از این خواب ها بود که خانواده محمد رضا متوجه شدند در شب عملیات کربلای 4 تیر به شکم محمد رضا خورده و مجروح شده. همرزمش نتوانسته بود او را به عقب برگرداند و همانجا مانده بود.او رو به اسارت گرفتند.
محمدرضا در اردوگاه موصل ، بعد از ده روز اسارت به شهادت می رسد و جنازه او را در قبرستان الکخ ما بین دو شهر سامرا وکاظمین دفن کرده اند...



سال ۸۱ یک روز اخبار اعلام کرد ۵۷۰ شهید را به میهن اسلامی باز گردانده اند...

زنگ درب خانه به صدا در آمد: به شما نوید می دهم پیکر محمدرضایتان را بعد از 16 سال آورده اند ولی پسر شما با بقیه فرق می کند؛ پیکر محمدرضا صحیح و سالم است و هیچ تغییری نکرده است...

وقتی وارد سردخانه شدم پاهام سست شده بود، نفسم بند آمد بالاخره او را دیدم، نورانی ومعطر بود موهای سر ومحاسنش تکان نخورده بود، چشمهایش هنوز با من حرف می زد.

بعثی ها بعد از مشاهده ی پیکر محمدرضا برای از بین بردن این بدن آن را سه ماه زیر آفتاب داغ قرار داده بودند وحتی آهک هم روی آن ریخته بودند. بازهم چهره ی او بهم نریخته بود فقط زیر آفتاب کبود شده بود.

مادر شهید می گوید موقع دفن محمد رضا ، حاج حسین کاجی به من گفت: « شما می دانید چرا بدن او سالم است؟ » گفتم: « از بس ایشان خوب و با خدا بود. »
ولی حاج حسین گفت: « راز سالم ماندن ایشان در چهار چیز است: هیچ وقت نماز شب ایشان ترک نمی شد ؛ مداومت بر غسل جمعه داشت ؛ دائما با وضو بود و اینکه هر وقت زیارت عاشورا خوانده می شد ، ما با چفیه هایمان اشکمان را پاک می کردیم ولی ایشان با دست اشکهایش را می گرفت و به بدنش می مالید و جالب اینکه جمعه وقتی برای ما آب می آوردند ایشان آب را نمیخورد و آن را برای غسل نگه می داشت. »

شهید شفیعی در سال 81 در گلزار شهدای قم به خاک سپرده شد.

 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: sakar

ketabsabz

Well-known member
bagheri010.jpg
شهید حسن باقری

شهید غلامحسین(حسن ) افشردی(باقری) مورخ 20 اسفند 1334 مصادف با ولادت امام حسین ( ع ) در خانواده ای مذهبی در شهر تهران پا به عرصه وجود گذاشت . مادرش با شغل خیاطی و پدرش با کارگری در یک خانه استیجاری به تربیت دینی این نوزاد پرداختند .
در هنگام تولد اندام لاغر و ضعیفی داشت . نامش را غلامحسین گذاشتند تا به احترام و عظمت مولایش حسین ( ع ) خداوند سلامتی اش را تضمین کند .
بعد از ابتلا به چندین بیماری خطرناک از جمله دیفتری و سیاه سرفه از دام این بیماری ها نجات یافت و دوران پر مخاطره ای را پشت سر گذاشت . در سن دو سالگی همراه خانواده اش راهی زیارت مولایش امام حسین ( ع ) شد .
او در کودکی به خواندن نماز و فرائض دینی علاقه شدیدی داشت . یکی دیگر از ویژگی های بارز او که در کودکی داشت نظم بود که حرف اول را در زندگانی اش می زد . اخلاق نیکوی وی باعث شده بود وقتی هم سن و سالانش با او صحبت می کردند احساس می کردند که با فردی بزرگتر از خود سر و کار دارند .
فعالیتهای دینی و سیاسی اش را از دوره دبیرستان شروع کرد . مسئولین مدرسه برای این که آتش انقلابی که در سینه حسین روشن شده بود شعله ورتر نشود اقدام به خاموش کردن این آتش در درون حسین می نمودند و مداوم او را اذیت می کردند حتی یک بار هم که مادرش به مدرسه رفته بود در حضور او به صورت حسین سیلی زده بودند تا از کارهایش دست بردارد . اما حسین زینب وار به راه خویش ادامه می داد .
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در فروردین ماه 58 تصمیم به تحصیل در رشته علوم انسانی گرفت و بعد از دو هفته مطالعه در رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران قبول شد . در کنار تحصیل کار در روزنامه جمهوری اسلامی را شروع کرد و بعد از یکسال در سال 59 وارد اصلاعات سپاه شد . برای او نام مستعار حسن باقری را انتخاب کردند . وظیفه او شناسایی گروهک ها بود .
زمانی که دشمنان بعثی عراق به سرزمین اسلامی مان حمله کردند ، حسین مبارزه در جبهه فرهنگی و سیاسی را رها کرده و وارد جهاد در راه خدا شد . بعد از مدتی با بروز لیاقت و خصوصیات منحصر به فرد خود در ردیف فرماندهان سپاه قرار گرفت .
در دی ماه سال 59 مسئولیت یکی از معاونت های ستاد عملیات جنوب به وی سپرده شد . در عملیات امام مهدی ( عج ) ، الله اکبر ، فتح و دهلاویه نقش به سزایی ایفا کرد . همچنین در عملیات ثامن الائمه محورهای دارخوین و جاده ماهشهر را هدایت می نمود .
در عملیات طریق القدس از طرف سپاه به عنوان فرمانده لشگر نصر و در عملیات آزادسازی خرمشهر فرمانده قرارگاه مشترک عملیاتی انتخاب شد . او در تصرف شلمچه و خرمشهر فعال ترین و سخت ترین وظایف را عهده دار بود .
آخرین مسئولیتی که به حسین واگذار شد جانشین فرماندهی یگان زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود .

سرانجام در 9 بهمن سال 1361 هنگامی که دوستان حسین برای دیدار امام به تهران عزیمت کرده بودند او و چند تن دیگر برای شناسایی محور عملیاتی والفجر ( فکه - چزابه ) به منطقه رفتند و در این شناسایی چون سالار کربلا ، غریبانه جان سپردند و با خون خود کربلای فکه را گلگون کردند .


بخشی از وصیت نامه سردار شهید غلامحسین افشردی

… فعلاً انقلاب ما همچون تیر زهرآگینی برای همه مستکبرین در آمده است و یاوری برای همه مستضعفین جهان …
… ما با هیچ دولت و کشوری شوخی نداریم و با تمام مستکبرین جهان هم سر جنگ داریم و در رابطه با این هدف جنگ با صدام یزید مقدمه است …
… در این موقعیت زمانی و مکانی، جنگ ما جنگ اسلام و کفر است و هر لحظه مسامحه و غفلت، خیانت به پیامبر اکر (صلی الله علیه و آله) و امام زمان (عج) و پشت پا زدن به به خون شهداست و ملت ما باید خود را آماده هر گونه فداکاری بکند …
… در چنین میدان وسیع و این هدف رفیع انسانی و الهی، جان دادن و مال دادن و فداکاری امری بسیار ساده و پیش پا افتاده است و خدا کند که ما توفیق شهادت متعالی در راه اسلام با خلوص نیت را پیدا کنیم …
در مورد درآمدها، چیزی به آن صورت ندارم و همین بضاعت مزجاه را هم خمسش را داده‌ام و بقیه را هم در راه کمک رساندن به جنگجویان و سربازان اسلام با سپاه کفر خرج کنند …
در صورت امکان با لباس سپاه مرا دفن کنید.
درود بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی امام خمینی
اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان (عج)
 
آخرین ویرایش:

STRUCTURE 66

New member

کوچه هامان را به نام شهدا کردیم تا هر وقت نشانی منزلمان را می دهیم بدانیم از گذرگاه کدام شهید با آرامش به خانه می رسیم
 

nuter.93

New member
بجه ها من يه قبر تو شهر خودم دارم دقيق اسم من با بسوند و بيشوند تاريخ شهادتش هم 1363 فك كنم كربلاي 5 ! بابام اسم عموم رو روم كذاشت! هيجكي قبري به نام خودش داره؟!
 

نوتر

New member
بجه ها من يه قبر تو شهر خودم دارم دقيق اسم من با بسوند و بيشوند تاريخ شهادتش هم 1363 فك كنم كربلاي 5 ! بابام اسم عموم رو روم كذاشت! هيجكي قبري به نام خودش داره؟!

نوتر93 جان ظاهرا منو تو از همه نظر شبیه همیم. منم تو شهر خودمون یه مزار هست که هم اسم من روشه هم فامیله من روشه چون ایشون عموی من هستن. و تاریخ شهادتشونم 1363 هستش. خیلی جالبه نه!!!!!!
تنها تفاوتش اینه که بابام با مشورت بابابزرگم اسم ایشونو گذاشتن رو من
 
آخرین ویرایش:

حسان

Well-known member
نوتر93 جان ظاهرا منو تو از همه نظر شبیه همیم. منم تو شهر خودمون یه مزار هست که هم اسم من روشه هم فامیله من روشه چون ایشون عموی من هستن. و تاریخ شهادتشونم 1363 هستش. خیلی جالبه نه!!!!!!
تنها تفاوتش اینه که بابام با مشورت بابابزرگم اسم ایشونو گذاشتن رو من
چه جالب...:wacsmiley:
 

محسن ن ک

New member
اگر همین شهیدا هم الان زنده بودن وضعیتشون مثل جانبازا بود....باید دهن کسی که این جملرو گفته بوسید...تا که بودیم نبودیم کسی..گشت مارا غم بی هم نفسی
تا که خفتیم همه بیدار شدن..تا که مردیم همگی یار شدن...قدر ان شیشه بدانید که هست نه در ان موقع که افتاد و شکست
 

حسان

Well-known member
اگر همین شهیدا هم الان زنده بودن وضعیتشون مثل جانبازا بود....باید دهن کسی که این جملرو گفته بوسید...تا که بودیم نبودیم کسی..گشت مارا غم بی هم نفسی
تا که خفتیم همه بیدار شدن..تا که مردیم همگی یار شدن...قدر ان شیشه بدانید که هست نه در ان موقع که افتاد و شکست

خیلی عالی:applause::applause:
 

mohana

Well-known member


آن مرد رفت و گفت:
این راه رفتنیست
حتی بدون پا
حتی بدون سر
حتی بدون دست
آن مرد رفت و گفت:
در امتداد آن، پیمان در الست
باید ز دل رهید
باید ز جان گذشت
آن مرد رفت و گفت:
مولایمان حسین
در انتظار ماست
برخیز همسفر
فردا از آن ماست...



ممنون از تاپیک بسیار خوبتون:riz304:

 

نوتر

New member
شهید محمد جهان آرا

شهید محمد علی جهان آرا، در سال ۱۳۳۳ در خانواده تهی دست، ولی با ایمان دیده به جهان گشود. او هم چون سایر اعضای خانواده خویش، عشق فراوانی به خاندان عصمت و طهارت داشت. جهان آرا از ۱۵ سالگی به صف مبارزه بر ضد طاغوت پیوست و در سال ۱۳۴۹، به عضویت گروه حزب اللّه خرمشهر درآمد و پابه پای افراد این گروه، تلاش وسیعی را در براندازی رژیم پهلوی آغاز کرد. او هیچ گاه از مبارزه بر ضد نظام ستم شاهی غفلت نکرد و تا پیروزی انقلاب اسلامی، بر این کار تأکید فراوان داشت.

شهید جهان آرا از بزرگ مردانی بود که نقش بسیار مهمی را در تشکیل سپاه پاسداران خرمشهر ایفا کرد. او پس از تشکیل سپاه خرمشهر، به مبارزه خویش با عوامل استکبار و منافقان سرعت بیش تری بخشید و با عوامل مزدوری که از خارج مرزها تحریک و تغذیه می شدند. مردانه جنگید. جهان آرا با ابراز لیاقت خود در این راه، به فرماندهی سپاه خرمشهر منصوب گردید و در این سمت، بسیاری از توطئه هایی را که بر ضد نظام اسلامی طراحی می شد، خنثی کرد. فداکاری و از جان گذشتگی این سردار شهیدْ در جریان رزم خونین خرمشهر زبانزد همگان و نام او، تداعی کننده استقامت و پایداری در برابر تجاوز بعثیان بود.

هشتم مهرماه سال ۱۳۶۰ در حالی که سرداران و سربازان فاتح ارتش اسلام پس از رزمی بی امان با بعثیان متجاوز، با سرافرازی از جبهه نبرد حق علیه باطل بر می گشتند، هواپیمایی که این عزیزان را به تهران می آورد، درحوالی کهریزک دچار سانحه غم انگیزی گشته و سقوط کرد. در این حادثه، علاوه بر شهید شدن تعدادی از رزمندگان اسلام، فرمانده سرافراز و نامور سپاه خرمشهر، محمد علی جهان آرا به همراه چهار سردار بزرگ اسلام سرلشگر فلاحی جانشین رئیس ستاد مشترک ارتش، سرتیپ نامجو وزیر دفاع، سرتیپ فکوری جانشین رئیس ستاد مشترک ارتش و شهید یوسف کلاهدوز قائم مقام فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به شهادت رسیدند. یاد همه شهدای انقلاب اسلامی گرامی و نامشان پررهرو باد.
وصیت نامه شهید محمد جهان آرا
از روزی که جنگ آغاز شد تا لحظه ای که خرمشهر سقوط کرد یک ماه بطور مداوم کربلا را می دیدم. «ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین».
بارپرودگارا، ای رب العالمین، ای غیاث المستغیثین و ای حبیب قلبو الصالحین. تو را شکر می گیوم که شربت شهادت این گونه راه رسیدن انسان به خودت را به من بنده ی فقیر و حقیر و گناهکار خود ارزانی داشتی. من برای کسی وصیتی ندارم ولی یک مشت درد و رنج دارم که بر این صفحه ی کاغذ می خواهم همچون تیری بر قلب سیاه دلانی که این آزادی را حس نکرده اند و بر سر اموال این دنیا ملتی را، امتی را و جهانی را به نیستی و نابودی می کشانند، فرو آورم. خداوندا! تو خود شاهدی که من تعهد این آزادی را با گذراندن تمام وقت و هستی خویش ارج نهادم. با تمام دردها و رنج هایی که بعد از انقلاب بر جانم وارد شد صبر و شکیبایی کردم ولی این را می دانم که این سران تازه به دوران رسیده، نعمت آزادی را درک نکرده اند چون دربند نبوده اند یا در گوشه های تریاهای پاریس، لندن و هامبورگ بوده اند و یا در ...
و تو ای امامم! ای که به اندازه ی تمام قرنها سختی ها و رنج ها کشیدی از دست این نابخردان خرد همه چیزدان! لحظه لحظه ای این زندگی بر تو همچن نوح، موسی و عیسی و محمد (ص) گذشت. ولی تو ای امام و ای عصاره ی تاریخ بدان که با حرکتت، حرکت اسلام را در تاریخ جدید شروع کردی و آزادی مستضعفان جهان را تضمین کردی. ولی ای امام کیست که این همه رنجها و دردهای تو را درک کند؟! کیست که دریابد لحظه ای کوتاهی از این حرکت به هر عنوان، خیانتی به تاریخ انسانیت و کلیه انسان های حاغضر و آینده تاریخ می باشد؟
ای امام! درد تو را، رنج تو را می دانم چه کسانی با جان می خرند، جوان با ایمان، که هستی و زندگی تازه ی خویش را در راه هدف رسیدن حکومت عدل اسلامی فدا می کند. بله ای امام! درد تو را جوانان درک می کنند، اینان که از مال دنیا فقط و فقط رهبری تو را دارند و جان خویش را برای هدفت که اسلام است فدا می کنند.
ای امام تا لحظه ای که خون در رگ های ما جوانان پاک اسلام وجود دارد لحظه ای نمی گذاریم که خط پیامبر گونه تو که به خط انبیاء و اولیاء وصل است به انحراف کشیده شود. ای امام! من به عنوان کسی که شاید کربلای حسینی را در کربلای خرمشهر دیده ام سخنی با تو دارم که از اعماق جانم و از پرپر شدن جوانان خرمشهری برمی خیزد و آن، این است؛ ای امام! از روزی که جنگ آغاز شد تا لحظه ای که خرمشهر سقوط کرد من یک ماه بطور مداوم کربلا را می دیدم هر روز که حمله ی دشمن بر برادران سخت می شد و فریاد آنها بی سیم را از کار می انداخت و هیچ راه نجاتی نبود به اتاق می رفتم، گریه را آغاز می کردم و فریاد می زدم ای رب العالمین بر ما مپسند ذلت و خواری را.






 
آخرین ویرایش:

شادی 25

New member
یه شهید میشناسم اسمششهید وزوایی بود.این شهید بزرگوار خیلی به حضرت زهرا ارادت داشت. همه ازش شنیده بودند که میگفت من خیلی شرمنده میشم اگه من مزار داشته باشم حضرت زهرا نداشته باشه. دوست دارم من هم مثل ایشون بی نشون باشم و همیشه برای این مسئله دعا مکرد. ایشون شهید میشه و تا سالها جنازه اش پیدا نمی شه. فکر کنم هنوزم پیدا نشده باشه....
 
بالا