چقدر تشنه ام بود!

elahe

New member
پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود

در یخچال را باز می کند

عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند

پسرک این را می داند

دست می برد بطری آب را بر می دارد

... کمی آب در لیوان می ریزد

صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "

پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...
 
آخرین ویرایش:

m imeni

New member
من اینو تو کودکستان خونده بودم:riz481:[/Q

ببخشیدا جناب xyyyyy مثل اینکه شما نیت کردی کلا تو برجک الهه بزنید؛ در ضمن خیلی بد صحبت می کنید خوشتون میاد یکی دیگه حال شما بگیره؟؟؟؟
 

elahe

New member
من اینو تو کودکستان خونده بودم:riz481:[/Q

ببخشیدا جناب xyyyyy مثل اینکه شما نیت کردی کلا تو برجک الهه بزنید؛ در ضمن خیلی بد صحبت می کنید خوشتون میاد یکی دیگه حال شما بگیره؟؟؟؟
خودتو ناراحت نکن دوست من، ظاهرا این آقا دوران کودکی پرباری داشتنو متاسفانه هنوز تو همون دوران موندن!!!!!!
 

patris

New member
مرسی الهه جون مطلب با مفهومی بود.:applause: درسته بعضی وقتا مطلبی تکراری به نظرمون میاد ولی از اونجا که ما آدما خیلی فراموشکاریم اینجور موقعا یه تلنگر میشه واسمون :21:
 
بالا