Iris
New member
ليندا در بيست و هشت سالگي مبتلا به سردردهاي شديدي شد که پزشکان وجود يک تومور بزرگ را در مغز او تشخيص دادند.
به عقيده پزشکان او تنها دو درصد شانس زنده ماندن داشت.
پزشکان تشخيص دادند که شش ماه عمل جراحي او را به تعويق بيندازند.
او به استعداد و هنر شگرفي که در وجود خود داشت کاملا واقف بود.
درين مدت بر اثر طغيان احساساتش ديوانه وار شعر مي سرود و نقاشي مي کشيد.
تمام اشعارش جز يکي در مجله هاي معتبر به چاپ رسيد و تمام آثار هنري اش جز يک تابلو به فروش رفت.
بالاخره او تحت عمل جراحي قرار گرفت و شب قبل از آن در وصيت نامه اي نوشت که در صورت مرگ همه اعضايش به بيماران نيازمند اهدا شود.
عمل جراحي منجر به شکست شد و او زندگي را وداع گفت.
چشم هاي او به بانک چشم فرستاده شد و از آنجا به دست يک متقاضي رسيد و در دنياي تاريک اين مرد روشنايي راه يافت.
او خواهان اين بود که از خانواده اهدا کننده قدرداني کند بنابراين نزد آنان رفت.
مادر ليندا استقبال گرمي از او کرد و مرد جوان را دعوت کرد تا تعطيلات آخر هفته را با آنان بگذراند.
مرد جوان چند روزي را آنجا سپري کرد.
در اتاق ليندا متوجه شد که ليندا کتاب هاي افلاطون و هگل را مي خواند او نيز به اين کتاب ها علاقه داشت.
روز بعد مادر ليندا نگاه عميقي به او انداخت و گفت مطمئنم قبلا شما را جايي ديده ام اما به خاطر نمي آورم کجا.
ناگهان چيزي به ذهنش خطور کرد به طبقه بالا رفت و آخرين تابلوي ليندا را پايين آورد.
آن نمايانگر چهره مرد ايده آل ليندا بود که شباهت بسياري به مرد جوان داشت.
سپس مادرش آخرين شعر ليندا را خواند:
قلب هاي دو انسان که رهگذران شب هستند عاشق هم مي شوند اما هرگز نمي توانند به چشمان هم روشني بخشد اما من اين سنت را خواهم شکست.
به عقيده پزشکان او تنها دو درصد شانس زنده ماندن داشت.
پزشکان تشخيص دادند که شش ماه عمل جراحي او را به تعويق بيندازند.
او به استعداد و هنر شگرفي که در وجود خود داشت کاملا واقف بود.
درين مدت بر اثر طغيان احساساتش ديوانه وار شعر مي سرود و نقاشي مي کشيد.
تمام اشعارش جز يکي در مجله هاي معتبر به چاپ رسيد و تمام آثار هنري اش جز يک تابلو به فروش رفت.
بالاخره او تحت عمل جراحي قرار گرفت و شب قبل از آن در وصيت نامه اي نوشت که در صورت مرگ همه اعضايش به بيماران نيازمند اهدا شود.
عمل جراحي منجر به شکست شد و او زندگي را وداع گفت.
چشم هاي او به بانک چشم فرستاده شد و از آنجا به دست يک متقاضي رسيد و در دنياي تاريک اين مرد روشنايي راه يافت.
او خواهان اين بود که از خانواده اهدا کننده قدرداني کند بنابراين نزد آنان رفت.
مادر ليندا استقبال گرمي از او کرد و مرد جوان را دعوت کرد تا تعطيلات آخر هفته را با آنان بگذراند.
مرد جوان چند روزي را آنجا سپري کرد.
در اتاق ليندا متوجه شد که ليندا کتاب هاي افلاطون و هگل را مي خواند او نيز به اين کتاب ها علاقه داشت.
روز بعد مادر ليندا نگاه عميقي به او انداخت و گفت مطمئنم قبلا شما را جايي ديده ام اما به خاطر نمي آورم کجا.
ناگهان چيزي به ذهنش خطور کرد به طبقه بالا رفت و آخرين تابلوي ليندا را پايين آورد.
آن نمايانگر چهره مرد ايده آل ليندا بود که شباهت بسياري به مرد جوان داشت.
سپس مادرش آخرين شعر ليندا را خواند:
قلب هاي دو انسان که رهگذران شب هستند عاشق هم مي شوند اما هرگز نمي توانند به چشمان هم روشني بخشد اما من اين سنت را خواهم شکست.