هیچ میدانستی

در عبور سالها

نیشها و نوشها ...

بس روا و ناروا ...

هرچه داغ را به دل ...

هرچه درد را به جان ....

چشیده ام -

شنیده ام -

سپرده ام -

خریده ام ...
 
دوست عزیز،

با سلام،

خیلی مایلم دعوت شما را بپذیرم و به زندگی تان بیایم،

اما متاسفانه نمی توانم. لطفا برنامه های خود را بخاطر من تغییر ندهید!

با احترام فراوان،

امضا: (( شـــانـــس )) !
 
می دانی بدترین و سخت ترین لحظات چیست ؟

گیر آدمهایی بیافتی که سراپا اَدا هستند

ادای روشنفکری

ادای انسان بودن

.

.

.

حال آنکه طبل تو خالی بیش نباشند !

و این حرفت را هی بخوری که : ... خودتی .
 
امروز
به پایان می رسد
از فردا برایم چیزی نگو !
من نمی گویم " فردا روز دیگری ست "
فقط می گویم
" تو روز دیگری هستی "
تو
فردایی
همان که باید بخاطرش زنده بمانم.

جبران خلیل جبران
 
دلم یک بهار می خواهد
من باشم و تو باشی
همه ی غنچه ها پیش پایمان بلند شوند ، باز شوند .
آفتابگردان ها برگردند سمت مان .
خورشید برایمان زودتر طلوع کند .
دیرتر غروب کند .
دلم یک بهار می خواهد .
من باشم و تو باشی
عطر تو بپیچد میان بازوانم .
صدای گنجشکان بپیچد درون خانه ی مان .
آسمانمان پر از رنگین کمان باشد .

" آرمین رادمهر "
 
چرا غم ها نمی دانند که من غمگین ترین غمگین شهرم ، بیا هی دوست با من باش که من تنهاترین تنهای شهرم
 
رازی است در آن چشم سیاهت بنمایش
شعری نسروده ست نگاهت بسرایش
خوش می چرد آهوی لبت غافل از این لب
این لب که کمین کرده پلنگانه برایش

منزوی
 
هر انسانی یک بـــار،

برای رسیــدن به یک نــفـــر،

دیــر می کند.

و پس از آن،

برای رسیــدن به کَسان دیگر،

عـجــله ای،

نمی کند!
 
حرفهایی هست ، بدجور دل میشکنند !

بدجور دل می سوزانند !

بدجور خراب میکنند !

حرفهایی از نزدیکترین کسانت ...

از عزیزترین کسانت !

گاهی دلت میخواهد ، نزدیک ترین ، آنقدر عزیز نبود !

یا اگر بود ، کمی بیشـــتر ..

حواسش ، به تاثیر ِ حرفهایش بود ...
 
خداوندا

مدعیان رفاقت هرکدام تا قافله ای همراهند

عده ای تا مرز زمان ،

عده ای تامرز توان

و همگی تا مرز این جهان...


تنها تویی که می مانی...
 
بالا