هشیار نخواهم شد

ROJO

New member

خواهم که شب جمعه‌ای از خانه خمار
آیم به در صومعه زاهد دین دار

در بشکنم و از پس هر پرده زرقی
بیرون فکنم از دل او سد بت پندار

بر تن درمش خرقه سالوس و از آن زیر
آرم به در صومعه سد حلقه زنار

مردان خدا رخت کشیدند به یکبار
چیزی به میان نیست بجز جبه و دستار

این صومعه داران ریایی همه زرقند
پس تجربه کردیم همان رند قدح خوار

می خوردن ما عذر سخن کردن ما خواست
بر مست نگیرند سخن مردم هشیار

ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم

 
آخرین ویرایش:

ROJO

New member
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

در مذهب ما باده حلال است ولیکن
بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

در مجلس ما عطر میامیز که ما را
هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است

از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر
زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است

با محتسبم عیب مگویید که او نیز
پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی
کایام گل و یاسمن و عید صیام است
 

ROJO

New member
تا کی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

رفتم به در صومعهٔ عابد و زاهد

دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد

در میکده رهبانم و در صومعه عابد

گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد

یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه

روزی که برفتند حریفان پی هر کار

زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار

من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار

حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

او خانه همی جوید و من صاحب خانه

هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو

هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو

در میکده و دیر که جانانه تویی تو

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید

پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید

یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

عاقل به قوانین خرد راه تو پوید

دیوانه برون از همه آیین تو جوید

تا غنچهٔ بشکفتهٔ این باغ که بوید

هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید

بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه

بیچاره بهائی که دلش زار غم توست

هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست

امید وی از عاطفت دم به دم توست

تقصیر خیالی به امید کرم توست

یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

 

zErOOn3

Well-known member
slm

من مست می عشقم، هشیار نخواهم شد
از خواب خوش مستی، بیدار نخواهم شد

امروز چنان مستم از بادهء دوشینه
تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد
تا هست ز نیک و بد در کیسه من نقدی
در کوی جوانمردان عیار نخواهم شد
آن رفت که می رفتم در صومعه هر باری
جز بر در میخانه اینبار نخواهم شد
از توبه و قرایی بیزار شدم لیکن
از رندی و قلاشی بیزار نخواهم شد
از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت
وزیار به هر زخمی افگار نخواهم شد
چون یار من او باشد بی یار نخواهم ماند
چون غمخورم او باشد غمخوار نخواهم شد
تا دلبرم او باشد دل بر دیگری ننهم
تا غمخورم او باشد غمخوار نخواهم شد
چون ساختهء دردم در حلقه نیارامم
چون سوختهء عشقم در نار نخواهم شد
تاهست عراقی را در درگه او باری
بر درگهء این و آن بسیار نخواهم شد
فخرالدین عراقی



 

ROJO

New member
خارکش پیری با دلق درشت
پشته‌ای خار همی برد به پشت

لنگ‌لنگان قدمی برمی‌داشت
هر قدم دانهٔ شکری می‌کاشت

کای فرازندهٔ این چرخ بلند!
وی نوازندهٔ دل‌های نژند!

کنم از جیب نظر تا دامن
چه عزیزی که نکردی با من

در دولت به رخم بگشادی
تاج عزت به سرم بنهادی

حد من نیست ثنایت گفتن
گوهر شکر عطایت سفتن

نوجوانی به جوانی مغرور
رخش پندار همی‌راند ز دور

آمد آن شکرگزاری‌ش به گوش
گفت کای پیر خرف گشته، خموش!

خار بر پشت، زنی زین سان گام
دولتت چیست، عزیزی‌ت کدام؟

عمر در خارکشی باخته‌ای
عزت از خواری نشناخته‌ای

پیر گفتا که: «چه عزت زین به
که نی‌ام بر در تو بالین نه؟

کای فلان! چاشت بده یا شام‌ام
نان و آبی (که) خورم و آشامم

شکر گویم که مرا خوار نساخت
به خسی چون تو گرفتار نساخت

به ره حرص شتابنده نکرد
بر در شاه و گدا بنده نکرد

داد با اینهمه افتادگی‌ام
عز آزادی و آزادگی‌ام
 

ROJO

New member

خداگو با خداجو فرق دارد
حقیقت با هیاهو فرق دارد
بسا مشرک که خود قرآن بدست است
نداند در حقیقت بت پرست است
 

ROJO

New member

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ،نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری​
 
بالا