من اون شعر اردویی که گفتم رو مینویسم البته قبلس یه توضیحی بدم که تو اتوبوس ما چایی که میخواستن بدن یه کتری قراضه ته اتوبوس بود که سر هم نداشت تو همون چایی مینداختن که اصلا رنگ هم نمیگرفت و بهمون میدادن(من که اصلا نمیخوردم)برا آب خوردن هم یه شاگردی راننده داشت که اسمش حیدر بود یه آبی بهمون میدا که واقعا آب ولرم بود باز غر هم میزد...حالا با این توضیحات اینم4بیت شعرم:
اردویی رفته بودیم با سرپرستی یکدنده
اونم در اتوبوسی که غدغن بود خنده
چایی یا بهتر بگم آبجوش میخوردیم صبحها
بعضی وقتا همونم از کتری راننده
شامای نصف شبی وناهارساعت3
شده بودعادتشون بجاکه بشن شرمنده
آب خوردن که تهیه میشد ازکنارلوت
همونم حیدرآقا میگفت شدم درمانده