من و تو دوتا پرنده تو قفس زندونی بودیم.
جای پر زدن نداشتیم ولی آسمون میبودیم.
ابر و بارون و می دیدیم ،اما دنیامون قفس بود.
چشم به دور دستا نداشتیم همینم واسه ما بس بود.
اما یک روز اونایی که مارو باهم دوست نداشتن
تورو پر دادن و جاتم یه دونه آینه گذاشتن....
من خوش باور ساده فکر میکردم روبرومی
گاهی اشتباه میکردم
من کدوم تو کدومی با تو زندگی میکردم قفس تنگ سیاهو.
عشق تو از خاطره ام برد عشق پر زدن تا... ماهو.
اما یک روز باد وحشی رویاهامو با خودش برد.
قفس افتادو شکستو آینه افتادو ترک خورد.
تازه فهمیدم دروغ بود دنیایی که ساخته بودم.
دردم از اینه که عمری خودمو نشناخته بودم.
تو تو آسمونا بودی با پرنده های آزاد...
من تن خسته رو حتی یه دفعه یادت نیفتاد...
حالا این قفس شکسته راه آسمون شده واز
اما تو قفس نشسته ام
دیگه یادم رفته پرواز...
دو قطره آب كه به هم نزديك شوند، تشكيل يك قطره بزرگتر ميدهند...
اما دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكی نمی شوند ! پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشيم، فهم ديگران برايمان مشكل تر، و در نتيجه امکان بزرگتر شدنمان نيز كاهش می یابد...
آب در عين نرمی و لطافت در مقايسه با سنگ، به مراتب سر سختتر، و در رسيدن به هدف خود
لجوجتر و مصمم تر است. سنگ، پشت اولين مانع جدی می ايستد. اما آب راه خود را به سمت دريا می يابد.
در زندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را،
در دل نرمی و گذشت بايد جستجو كرد. گاهی لازم است كوتاه بيايی... گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...
اما می توان چشمان را بست و عبور کرد... گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری... گاهی نگاهت را به سمت ديگر بدوز که نبینی....
ولی با آگاهی و شناخت و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت...