goleyakh
New member
شعری زیبا از حمید مصدق





مثنوی





مثنوی
بعد از آن توفان و آن سیلاب ها
کم کم آرامش گرفتند آب ها
غیر از آن قومی که شد کشتی نشین
شد تهی از آدمی روی زمین
عاقبت کشتی به ساحل در نشست
نوح با یاران خویش از ورطه رست
زندگی بالندگی از سر گرفت
زندگانی جلوه ای دیگر گرفت
بگذرد تا زندگانی بر مراد
زندگان، هرکس پی کاری فتاد
خاک شد گل، گل چو خشت خام شد
خشت روی خشت، پی تا بام شد
نوح را هم اوفتادش کار گل
کار گل را برگزید از جان ودل
ساخت از گل کوزه هایی چند نوح
داشت با آن کوزه ها پیوند نوح
تا که روزی یک ملک با احترام
نوح را آورد از حق این پیام:
گفت باید کوزه ها را بشکنی!
نوح در پاسخ هراسان گفت :نی
کوزه ها را ساختم با دست خویش
بشکنم گر کوزه،دل گردد پریش
نیشتر گر کس به قلبم برزند
نیکتر تا کوزه ها را بشکند
بار دیگر آن ملک آمد فرود
در سرای نوح، گفت او را درورد
گفت: حق گفتت، که ای نوح نبی
چون تو جنباندی به سوی ما لبی
خواستی تا شویم از این چرخ پیر
منکران را از صغیر و از کبیر
من فرستادم بسی طوفان و سیل
بندگان را غرق کردم، خیل خیل
خواستم چون بشکنی کوزه ی گلت
کوزه بشکستن بسی شد مشکلت؟
پس چه سان بی اعتنا بر جان خلق
خواستی تا برکنم بنیان خلق؟
خود جهان از زندگان آکندمی
پس چو گفتی بیخشان برکندمی
آنکه خودیک کوزه را مشکل شکست
ای چنین آسان جهانی دل شکست؟
آن که را اندیشه ای همچون تو نیست
نیست در روی زمینش حق زیست
نوح گریان سوی کوزه برد دست
کوزه ها بر سنگ ،نی بر سر شکست
کم کم آرامش گرفتند آب ها
غیر از آن قومی که شد کشتی نشین
شد تهی از آدمی روی زمین
عاقبت کشتی به ساحل در نشست
نوح با یاران خویش از ورطه رست
زندگی بالندگی از سر گرفت
زندگانی جلوه ای دیگر گرفت
بگذرد تا زندگانی بر مراد
زندگان، هرکس پی کاری فتاد
خاک شد گل، گل چو خشت خام شد
خشت روی خشت، پی تا بام شد
نوح را هم اوفتادش کار گل
کار گل را برگزید از جان ودل
ساخت از گل کوزه هایی چند نوح
داشت با آن کوزه ها پیوند نوح
تا که روزی یک ملک با احترام
نوح را آورد از حق این پیام:
گفت باید کوزه ها را بشکنی!
نوح در پاسخ هراسان گفت :نی
کوزه ها را ساختم با دست خویش
بشکنم گر کوزه،دل گردد پریش
نیشتر گر کس به قلبم برزند
نیکتر تا کوزه ها را بشکند
بار دیگر آن ملک آمد فرود
در سرای نوح، گفت او را درورد
گفت: حق گفتت، که ای نوح نبی
چون تو جنباندی به سوی ما لبی
خواستی تا شویم از این چرخ پیر
منکران را از صغیر و از کبیر
من فرستادم بسی طوفان و سیل
بندگان را غرق کردم، خیل خیل
خواستم چون بشکنی کوزه ی گلت
کوزه بشکستن بسی شد مشکلت؟
پس چه سان بی اعتنا بر جان خلق
خواستی تا برکنم بنیان خلق؟
خود جهان از زندگان آکندمی
پس چو گفتی بیخشان برکندمی
آنکه خودیک کوزه را مشکل شکست
ای چنین آسان جهانی دل شکست؟
آن که را اندیشه ای همچون تو نیست
نیست در روی زمینش حق زیست
نوح گریان سوی کوزه برد دست
کوزه ها بر سنگ ،نی بر سر شکست