یاد دارم در غروبی سرد سرد !!! می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد می زند کهنه قالی می خرم .. دست دوم جنس عالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه زد عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در خانه نیست .. ای خدا شکرت !! ولی این زندگیست؟؟؟
بوی نان تازه هوشش برده بود .. اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید .. گفت آقا !! سفره خالی می خری ؟
- - - Updated - - -