شور شیرین ز بس آراست ره جلوه گری....همه فرهاد تراود ز رگ و ریشه ما
دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم
اینکه مردم نشناسند تورا غربت نیست
غربت آن است که یاران ببرندت از یاد
یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکردروزهایم را یکایک دیدمو دیدن نداشت
کاش بر آیینه بنشیند غبار حسرتی
هر کسی از ظن خود شد یار منیه توپ دارم قل قلیه
سرخ و سفیدو آبیه
میزنم زمین هوا میره
نمی دونی تا کجا میره
تحصیل عشق و رندی اسان نمود اول
اخر بسوخت جانم در کسب این فضائل