مشاعره

biosta

Well-known member

...
تو را من دوستارم دوست داری
که با من دوستی را چون نگاری

بهار را سوی کهسار تو بیاری
بهاران از تو باشد چو درآئی
...

به دیدار رخ بس خوش عذاری
که اتمام است زمان بی قراری
...
 

Mohammad gh

New member
یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب
بازی چرخ مگر زین دو سه کاری بکند
شهر خالی ز عشاق بود کز طرفی
دستی از غیب برون آید و کاری بکند
 

nazanin91

New member
داني كه چرا سر نهان با تو نگويم
طوطي صفتي طاقت اسرار نداري
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: IL-2

nazanin91

New member
يا رب اين نوگل خندان كه سپردي به منش
ميسپارم به تو از چشم حسود چمنش
 

matin

New member
شبي که راه هم آه آتش افشان را
ز دود سينه کنم تيره چشم کيوان را
اگر در جلوه ميري سمند باد جولانرا
بفرما تا فرو روبم به مژگان خاک ميدانرا
 

waria

New member
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
 

matin

New member
شب در آن حجم عميقش آمد

زهر تنهايي در کام شبان ريخته اند

ريشه قهر تو در خاک نگاه

مي خاموشي در جام زمان ريخته اند
 

waria

New member
دوری از تو قسمت ما شد خدا داند چرا
اشک و آه و ناله و ماتم یار ما شد خدا داند چرا
 

matin

New member
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا - به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
 

waria

New member
آن ها كه سوز سينه ندارند و شوق يار
در روز حشر نعره ي وا حسرتا زنند

 

matin

New member
در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد
 

waria

New member
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
 

matin

New member
تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده -چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم
 

waria

New member
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
 

matin

New member
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم -تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم
 

waria

New member
ما ره به کوی عافیت دانیم و منزلگاه انس
ای در تکاپوی طلب گم کرده ره با ما بیا
 

matin

New member
اگر ماه بودم به هرجا که بودم
سراغ تو را از خدا می گرفتم

وگر سنگ بودم به هر جا که بودی
سر رهگذار تو جا می گرفتم

اگر ماه بودی به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می نشستی

وگر سنگ بودی به هرجا که بودم
مرا می شکستی، مرا می شکستی
 
آخرین ویرایش:

waria

New member
تا که بودیم،
نبودیم کسی
کشت ما را غم بی همنفسی
تا که رفتیم
همه یار شدند،
خفته ایم و همه بیدار شدند
 

matin

New member
درختی خشک را مانم به صحرا
که عمری سر کند تنهای تنها
نه بارانی که آرد برگ و باری
نه برقی تا بسوزد هستی اش را
 

waria

New member
ای گدايان خرابات خدا يار شماست
چشم انعام مداريد ز انعامی چند
 
بالا