مختـصــــــــات آرامش ____از دیدن تا شنیدن (ثبت خود و لحظه)

ADEL21

New member
جادو

جادوي كلام تو چيست ؟
گويي همه قلبم شده گوش
ميشنود...
از سحر كلام تو
آرام بزن...سخت و سنگين...
جانم از تن ميرود
زمين ملجأ نفس دوباره من است
ميشنود از سحر كلام تو
تا ميتواني بزن...بي قرار و بي فاصله
تمام وجودم ميزند
بي قرار، تصور ساده ي توست
ترسم از آن است ديگران دستور سحر تو را از بطن وجودم بشنوند
خيال خام مرا..
ميخندم
...
فقط منم و كوبش ديوانه وار صامت زنداني ديوانه ام
نميدانم
نفسم پي كجا مي رود
گويي هست و نيست
مي آيد و ميرود
ميدانم هست
بر هوا چنگ ميزنم آنگاه كه بر زمينم
و آنگاه كه طنين قبلم فرياد ميزند هوا را ميبويم

چه تقارني...
بوي لطافت تازگي هواي تو را ميبلعم
جادوي كلام تو
چه زيبا ميميراند
و
نسيم تو
مهرباني ميكند...
قرباني اش را، چه زيبا...
..زنده مي كند
تو بگو
جادوي كلام تو چيست ؟
من پريشان بودن و نبودنمم
تو بگو
جادوي تو چيست ...

- - - Updated - - -

دختر بهار

دختر چل گيس بهار
سرخي خوشرنگ انار
دردونه ي ماه و نسيم
عطر هميشه موندگار
پيرهن آسمون به تن
فرشته ى زيباى من
غروب خستمو ببر
تا شب مهتابي شدن
تا دنيا دنياست تو بمون كنارم
من هيچ كسو غير تو دوست ندارم
تا دنيا دنياست دل من فداته
اين دلى كه عاشق خنده هاته

اين كه شدي نيلوفره باغ ترانه هاش، منم
مني كه سرسپرده ى اون دو تا چشم روشنم
تا چشماى تو هست، كسي
ماهو به روم نميزنه
نيلوفر ترانه هام ،
خداى دنياي منه

تا دنيا دنياست تو بمون كنارم
من هيچ كسو غير تو دوست ندارم
تا دنيا دنياست دل من فداته
اين دلى كه عاشق خنده هاته
 
قدم میزنم شهر خاموشیو
قدم میزنم این فراموشیو
ورق خورده دفترچه ی کوچه ها
من و تو،تو و من،رسیدن به ما...
اگه شب،شب سرد تکراریه
هنوز عطر دستای تو جاریه
دل بی طپش ردت ازبره
نگا کن منو تا کجا میبره!
بتاب از تو پلک تره پنجره
بخون از سکوت پس حنجره
ببر شب رو از شهر دلواپسی
بگو از کدوم کوچه سر میرسی؟
تو پیچ کدوم واژه پیدات کنم؟
بگو تو کدوم خواب تماشات کنم؟
 
من و تو:سایه و خورشید! من و تو:برکه و مهتاب!
تو پر از پروانه بودن،من اسیر پیله ی خواب
هر دو دور از هم و با هم! هر دو هم پرسه و تنها
هر دو حبس واقعیت،هر دو پابند یه رویا
من چه دور و تو چه نزدیک،به ستاره،به سپیده
تو پر از هوای تازه،واسه این نفس بریده

شب بی چراغ گزیه!شب بی روزن و فانوس!
تو رهاتر از پرنده،من در این زمزمه محبوس!
یه ترانه مونده باقی،تا دوباره با تو بودن
یه غزل مونده هنوزم،مهر موم دفتر من
وا کن این دریچه ها رو!دست تو خود کلیده
برسون منو دوباره،به ستاره!به سپیده!
 

ADEL21

New member
كوچك است
تك حرف
ميشماختمش

عميق تر از آن بود كه به ديده نيايد
فقط چشم خواندن ميخواست
و الا
ديده پيشتر ديده بود

قطره قطره بر جانم ميريخت
آن
باران شهاب درك تو
و جمع ميشد
دانه دانه
تا بسازد

تك الماس ميم مالكيتم را
تا به گوش خوش تراش نام عظيمت بيندازم
و جانم را جان تازه اي دهم
و نفسم را سردرگم بودن و نبودن كنم


جرات نداشتم...جراتم دادي...
پس عادت كن
زين پس
نام خوش آوايت اين چنين از دلم برمي آيد

.........م


طعم شيرينش،ترس تلخ از آينده را بيرحمانه بر دلم مي نماياند

دل كوچكم...دست به دامان عقلم زده
چنگ ميزند
فرياد ميزند
ناله ميكند


الماس هايش را حراج كرده...قطره قطره اش را آب ميكند و داغ داغ مي فروشد
و فرياد ميزند :
اشك هايم را ببين
مالك تو كيست ؟

نهايت من تويي
خلاصه ي جمع و تفرق من تويي
بي بضاعت بي نياز من تويي
تويي كه با درخشش زمرد كلام تازه ات
قلب زنده ام را زنده تر ميكني
تويي كه با جوشش غيرت مردانه ات
خروش آرام بر دل بي قرارم مي افكني
تويي كه حرف اول را به من ميسپاري و بي آنكه چشم بر هم بياورم جمله ى فهم مان را تمام ميكني و به من ميگويي : نقطه را بگذار.

و من
مبهوت از دانايي تو
و شباهت بي مثال اقيانوس مواج روحم با روح تو
كه چه زيركانه
بر قايقي سوار شد و آن گوشه ى روحم
آرى
همان گوشه كه
كه تو
آرام آرام لمسش كردي
لنگر انداخت

و
من نقطه را گذاشتم
" . "
نميبيني اما
محو رخ فاخر نفْس تو ام...
عزت تو
كه قامت چشمانم را خم ميكند و

دست گرمت را ميكشاند
تا آخر خط اشكم را نشاند دهد
تا
.
..
...
لبخندم
از داشتن تو

همچنان ميترسم
پشت اين لبخند
بغضي دگر كمين كرده تا

سه تار چانه ام را بلرزاند و بنوازد و
اشك چشمانم را بر چهره ام برقصاند


اي
زيباترين كه به نام دلم ميشوي
با
زيباترين حرف ...همين قدر ساده

نميدانستم
"ميم" اينقدر زيبا باشد
وقتي
به دنباله ي نام تو گره ميزنم

تكرار سند نام تو
آنقدر ثقيل است
كه جرات راندن نامت را اينگونه بر لب ندارم
ميترسم
نابودم كند

فقط
ميشنوم
فرياد بي صداي دلم را
.
.
.
كه بي فاصله تو را به نام دلم ميزند

و
شور گرمي را روانه ي همه ى جانم ميكند
معجزه ي يك حرف
ميتواند اينقدر باشد؟

.........م ؟
 

ADEL21

New member
نترس از سفر ها كه يار تو هستم
نترس از خطر ها كنار تو هستم
نترس از زمانه كه بي اعتبار است
كه هر لحظه من اعتبار تو هستم

كنار تو هستم
كه يار تو هستم
كه بيش از خودت
بي قرار تو هستم

چه با هم ، چه تنها
چه حالا ، چه فردا
چه در آسمانو، چه خاكو، چه دريا
اگر سبز و شادي
اگر زرد و غمگين
اگر گرم و سرشار
اگر سرد و مسكين

كنار تو هستم
كه يار تو هستم
كه بيش از خودت
بي قرار تو هستم

در آتش ببيني اگر خانه ات را
برد آب اگر كوى و كاشانه ات را
بسوزي اگر سود و سرمايه ات را
بگيرد اگر آسمان سايه ات را

كنار تو هستم
كه يار تو هستم
كه بيش از خودت
بي قرار تو هستم

چه در عهد بستن
چه وقت گسستن
چه در اقتدار و
چه وقت شكستن

اگر هر چه ديدي و هر چه شنيدي
هرآنجا كه ماندى ، به هر جا رسيدي

كنار تو هستم
كه يار تو هستم
كه بيش از خودت
بي قرار تو هستم

.....................………
عليرضا قربانى/اى باران/ يار تو هستم
 

ADEL21

New member
سرم را در آغوش بگیری دردش خوب میشود
اما نیستی، سرم را به دیوار میکوبم

نه.... تو را با دیوار مقایسه نکردم....من و جسارت؟

کوبیدم تا درد ضربه به دیوار را حس کنم به جای سردرد نبودنت...

نیستی تا بگویم دردم از یار است و درمان نیز هم

اصلا این شعر دروغ است برایم.... چون دردم هم از یار نیست

دردم از نبودش هست و درمان نیز نیست

سرم را به دیوار کوبیدم،دردی نداشت در مقابل درد نبودنت

دارد خون می آید..؟! رهایش کن، مهم نیست، جانم را میگرد فوقش

خون سرم فدای سرت، اشکم را دریاب که خون دل است،

که آن هم فدای سرت . . . .


توحيد امامى
 
تو ار کدوم شب به من رسیدی
که خواب چشمات،پر از ستاره س؟
کدوم بهارو نفس کشیدی
که هر کلامت شعر دوباره س؟

تو قصه ی ما کدوم پرستو
پی شکار یه آشیونه س؟
کجای قصه به گل نشستی
که دست امنت سقف یه خونه س؟

با تو ورق خورد دفتر بختک
منو رسوندی به مرز رویا
کبوترو از قفس پروندی
ماهی تنگو بردی به دریا

من از تو خالی،تو از تو لبریز
تو سبز لبخن،من بغض پائیز
کلاف خواب چشمامو وا کن
با من خودی شو!با من بیامیز!

شکسته،خسته،به تو رسیدم
به تو که اسمت،اسم یه باغه
تو که شروعت،ختم شکنجه س
زوال سایه س،فتح چراغه

پناه من شو تو بی پناهی
که کوله بارم پر از عذابه
به هر چراغی که دل سپردم
مرگ ستاره س،خود سرابه

به من بپوشون،لباس شبنم
منو بگیر از هجوم تردید
که بی قرار یه اتفاقم
شبیه لمس گونه ی خورشید

من از تو خالی،تو از تو لبریز
تو سبز لبخن،من بغض پائیز
کلاف خواب چشمامو وا کن
با من خودی شو!با من بیامیز!
 

sepid71

New member
من تو دستای تو مثل سیگار
تو خودم سوختم و دود شدم
عاشقت بودم و هستم اما
من تو این رابطه نابود شدم

مثل ی حسرت شیرین تو دلم
تو مث قصه و رویا بودی
مثل یه حادثه از سمت خدا
تو مث معجزه زیبا بودی

تـــــــــــو بمن زخم زدی دل کندی
من موندمو شب تنهایی
دل من از تو خونه اما
هنوزم واس من زیبایی ...

تو هنوزم همه ی وجودمی
من هنوز با یاد تو درگیرم
من هنوزم واس تو دلتنگم
من هنوزم واس تو می میرم !

اسممو تو خلوتت صدا بزن
منو ک این همه بی قرارتم
هنوزم دیوونه وار عاشقتم
هنوزم حس میکنم کنارتم ...

تـــــــــــو بمن زخم زدی دل کندی
من موندمو شب تنهایی
دل من از تو خونه اما
هنوزم واس من زیبایی ...
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: zErOOn3

ADEL21

New member
» متن ترانه : چونی بی من
» شاعر :
» خواننده : همایون شجریان
» البوم : نه فرشته ام نه شیطان
» سال انتشار :۱۳۹۳

ای همدم روزگار چونی بی من
ای مونس غمگسار چونی بی من
من با رخ چون خزان زردم بی‌تو
تو با رخ چون بهار چونی بی من
ای زندگی تن و توانم همه تو
جانی و دلی ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی از آنی همه من
من نیست شدم در تو از آنم همه تو
ای همدم روزگار چونی بی من
ای مونس غمگسار چونی بی من
من با رخ چون خزان زردم بی‌تو
تو با رخ چون بهار چونی بی من
عشقت به دلم درآمد و شاد برفت
باز آمد و رخت خوبش بنهاد وبرفت
گفتم به تکلف دو سه روزی بنشین
بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت
ای همدم روزگار چونی بی من
ای مونس غمگسار چونی بی من
من با رخ چون خزان زردم بی‌تو
تو با رخ چون بهار چونی بی من
ای در دل من میل و تمنا همه تو
وندر سر من مایه سودا همه تو
هرچند به روزگار در مینگرم
هر چند به روزگار در مینگرم
امرزو همه تویی امروز همه تویی و فردا همه فردا همه تو
ای همدم روزگار چونی بی من
ای مونس غمگسار چونی بی من
من با رخ چون خزان زردم بی‌تو
تو با رخ چون بهار چونی بی من
….
 

ADEL21

New member
متن ترانه چرا رفتی (همایون شجریان)
» متن ترانه : چرا رفتی
» خواننده : همایون شجریان
» البوم : نه فرشته ام نه شیطان
» سال انتشار : 1392
شاعر : سیمین بهبهانی

چرا رفتی ؟! چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم
نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست
ندیدی جانم از غم ناشکیباست
چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم

خیالت گر چه عمری یار من بود
امیدت گر چه در پندار من بود
بیا امشب شرابی دیگرم ده
ز مینای حقیقت ساغرم ده
چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم
نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست
ندیدی جانم از غم ناشکیباست
چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم

دل دیوانه را دیوانه تر کن
مرا از هر دو عالم بی خبر کن
دل دیوانه را دیوانه تر کن
مرا از هر دو عالم بی خبر کن بی خبر کن
بیا امشب شرابی دیگرم ده
ز مینای حقیقت ساغرم ده
چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم

- - - Updated - - -

متن ترانه چرا رفتی (همایون شجریان)
» متن ترانه : چرا رفتی
» خواننده : همایون شجریان
» البوم : نه فرشته ام نه شیطان
» سال انتشار : 1392
شاعر : سیمین بهبهانی

چرا رفتی ؟! چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم
نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست
ندیدی جانم از غم ناشکیباست
چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم

خیالت گر چه عمری یار من بود
امیدت گر چه در پندار من بود
بیا امشب شرابی دیگرم ده
ز مینای حقیقت ساغرم ده
چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم
نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست
ندیدی جانم از غم ناشکیباست
چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم

دل دیوانه را دیوانه تر کن
مرا از هر دو عالم بی خبر کن
دل دیوانه را دیوانه تر کن
مرا از هر دو عالم بی خبر کن بی خبر کن
بیا امشب شرابی دیگرم ده
ز مینای حقیقت ساغرم ده
چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم
 

ADEL21

New member
در اوج بودم
آن بالا ها
آن بالاهاى آبى خوشبو

ناگهان...
نورى ديدم
كه از لا به لاى آروزهاى نرم و سپيد آرام آرام به پهناى زمين تابيد

اين پايين
اين پايين هاى تاريك
روشن شد

همه خنديدند...
هيجان شادى اين ها...
بي تابم كرد

نزديك تر رفتم....تا همان آرزوهاى سپيد
چشمم را نميزد...

نور چشمم را نميزد !
شادان از اين اتفاق

از سر تا به پا شور شدم و شوق
تا تلالؤ اش ذره ذره ام را غرق درخشش تبلور تازه اش كند

به
چه لذتى دارد اين همبازى ها
يكى شدن ها
با چشم من ديدن و گفته شدن ها
لذت نگفته هاى آگاه

من نميدانستم اينقدر روشنى
بگويم كه ...
سرشارم از نور سپيد كلام تو !

حق داشتند شادى كنند...
تاريك هاى سخت،با نهايت تابش تو...ميسوزند

نزديك تر تا به.... خنكاى سوزش جانم
بخشنده ى اميد و باور
بگذار
من هم ...

دستم به ماه باور تو نميرسد
اما...
جانم چرا

جانم همين بالا
همين بالاهاى روشن
با نور تو يكى ميشود

به آنجا نگاه كن
همان جا
همان جاهاى نزديك
تا مرا نبيني
كه ...
با تو ميسوزم
سپيد و روشن
بگذار...
من هم

به ماه باور تو برسم
روشن ترم كن
اين بالاهاى آبى من

با تو زنده ميشود
با تو
جان ميگيرد
ميخواهم
مانند تو

آن پايين ها
همان پايين هاى تاريك را روشن كنم

به تو قول دادم
مثل گرمى روشناى آگاهت
روشنگري كنم


مهربان من
بگذار با تو
دوباره روشنگري كنم

ببين...
آرزو هاى سپيد و نرم من
باريدن گرفته

بگذار
بسوزم و...
روشنگرى كنم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: zErOOn3

ADEL21

New member
آنقدر دوستت دارم

که هر چه بخواهی همان را بخواهم

اگر بروی شادم

اگر بمانی شادتر

تو را شاد تر می خواهم

با من یا بی من

بی من اما

شادتر اگر باشی

کمی

- فقط کمی -

ناشادم

و این همان عشق است

عشق همین تفاوت است

همین تفاوت که به مویی بسته است

و چه بهتر که به موی تو بسته باشد

خواستن تو تنها يک مرز دارد

و آن نخواستن توست

و فقط يک مرز ديگر

و آن آزادي توست

تو را آزاد مي خواهم
 

ADEL21

New member
اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست

او جانشين همه نداشتنهاست


نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است


اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی


ای پناهگاه ابدی

تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی
 

ADEL21

New member
با تو ...... بی تو
با تو رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند

باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند
باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
و ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند
و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد
باتو، دریا با من مهربانی می کند
باتو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو، من با بهار می رویم

باتومن در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو، من در شیره ی هر نبات میجوشم
باتو، من در هر شکوفه می شکفم
باتو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم
باتو، من در روح طبیعت پنهانم
باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو، من با بهار می میرم
بی تو، من در عطر یاس ها می گریم
بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم
بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم. درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپ رکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من ، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک ، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.


دکتر شـــــــــــــریعتی
 
آخرین ویرایش:

ADEL21

New member
طاقت فرساترین درد تنهائی است.

حتی برای خدا « طاقت فرسا » ترین دردها تنهائی است ،

بی آشنا بودن است ،

گنج بودن و در ویرانه ماندن است ،

وطن پرست بودن و در غربت بودن است .

عشق داشتن و زیبائی نیافتن است ،

زیبا بودن و عشق نجستن است ،

نیمه بودن است ناتمام زیستن است

بی انتظار گشتن است ،

چنگ بودن و نوازنده نداشتن است ،

نوازنده بودن و چنگ نداشتن است

متن بودن و خواننده نداشتن است

در خلا زیستن است ،

برای هیچ کس بودن است

برای زنده بودن کسی نداشتن است

بی ایمان بودن است

بی بند و بی پیوند و آواره بودن است

جهت نداشتن است

دل به هیچ پیوندی نبستن است

جان به هیچ پیمانی گرم نداشتن است .

اینها درد های وحشی بود

دردهای دل های بزرگ و روح های عالی

چگونه انسان می تواند باشد و رنج نکشد ،

باشد و دردمند نباشد ؟

من به جای بی رنجی و بیدردی همیشه آرزو می کرده ام که خدا مرا به غصه ها و گرفتاری های پست و متوسط روزمره مبتلا نکند ، بکند اما روحم ، دلم ، احساسم را در سطحی که این دست اندازهای پست را حس کند پایین نیاورد ، چه کسانی از چاله وله های راه رنج می برند و خسته می شوند و به ناله می آیند ؟ کسانی که می خزند بیشتر ، آنهایی که می روند کمتر ،آنها که می پرند هیچ
 

ADEL21

New member
هستم...
مثل همیشه...


نه نه...زود نگذر...
تنها هستم...


بودم...
هوم...آشناس....


آرامش نو پا.....الحق...
پایای میرا.......الحق...

سراب...
باز هم الحق

از ابتدا ....تا وقتی....همونی رو که میشمردی دانه دانه....یازدهمیش پای من....

ثانیه...
ثانیه....
چشم بسته یا باز
خواب یا بیدار....
خسته یا پر شور

در مرورم...ثانیه ها رو

میگذرونیم....همی جوری دور هم....:) تو بخند
تصادفی بودیم.... :) ...تو بخند
اشتباهی شد... :) توبخند

محدود...
محدودت این بود....
این... :)


حدت هم مثل خودت

ژرف نهایت امیدم رو
پیچوند...به...." نتوانستم" تو...


فکرکن.
 

N@RVIN

Well-known member
نام شعر : داغ تنهايي
شاعر : رهي معيّري
نوع شعر : غزل


آن قَدَر با آتش دل ساختم تا سوختم
بي تو اي آرام جان يا ساختم يا سوختم


سردمهري بين كه هر كس بر آتشم آبي نزد
گرچه همچون برق از گرمي سراپا سوختم


سوختم اما نه چون شمع طرب در بين جمع
لاله ام كز داغ تنهايي به صحرا سوختم


همچو آن شمعي كه افروزند پيش آفتاب
سوختم در پيش مه رويان و بيجا سوختم


سوختم از آتش دل در ميان موج اشك
شوربختي بين كه در آغوش دريا سوختم


شمع و گل هم هر كدام شعله اي در آتشند
در ميان پكبازان من نه تنها سوختم


جان پك من رهي خورشيد عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمي را سوختم
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: moj

N@RVIN

Well-known member
کودکی ها


به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود


حسین پناهی
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahsa.

N@RVIN

Well-known member
كاش من جای تو بودم

ای که دنیایش تو هستی
قلب پر مهرم شکستی
آمدی جایم گرفتی
در کنار او نشستی
کاش من جای تو بودم...

قصه میگوید برایت
از امید و آرزوها
مینشیند روبرویت
با نگاهی، پر تمنا
کاش من جای تو بودم...

مینشیند در کنارت
آن شب خوب عروسی
شادی از آوای تبریک
آن سرور و دیده بوسی
کاش من جای تو بودم...

در عقیق دیدگانت
مینشیند نقش فردا
میرود از شهر قلبت
تکسوار درد و غمها
کاش من جای تو بودم...
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: zErOOn3

ADEL21

New member
مختصات تجربه
مختصات سادگي
مختصات توهم
مختصات بازم تجربه
مختصات استقامت
مختصات تجربه
بازم مختصات تجربه
مختصات فضاحت
مختصات شكستن و تمام شدن
مختصات بالا آمدن صخره هاي سرد من
مختصات پايان من
وظيفه ي ما تمام شد
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: zErOOn3
بالا