thickety
New member
متن مناجات مراسم محرم بنیاد حضرت زینب کبری در سال گذشته
روی بر می گرداند و چراغ خیمه ها را خاموش می کنند... سخن می گوید، می گوید تا به همین جای هر که ماند و بود اجرش نزد خداست و خدا عمل صالحش را نزد خود حفظ می کند اما اکنون پایان راه است و
فردا، هر که بماند جسمش زنده نماند. چه زبان شیرینی داشت و چه لحن مهربانی... شیفته اش بودم و دوست نمی داشتم از وی جدا گردم، اما اگر راست بگوید که همیشه راستگو بوده، فردا جسم و جانم به خاک و خون خواهد کشیده شد. همسر و فرزندانم، قوم و پدر و مادر را چه کنم؟ آه... کاش کمی بد بود کاش برای ترک کردنش تهدیدمان می کرد، کاش اندکی لحن و کلامش خشونت امیز بود، کاش لبخندها و دستهای گرمش را بتوانم فراموش کنم تا در این تاریکی بتوانم به سوی خانه و خانواده ام بازگردم... چه سخت انتخابی است... باید جان دهم تا جانانه شوم یا جان را نگاه دارم و هیچ باشم...
با صدای ناز و آهنگینش دوباره ما را دعا می کند و برایمان طلب خیر و حسن عاقبت می کند و سفارش به رفتن مان می کند، هرچه بیشتر می گوید بروید بیشتر دلم به ماندن متمایل می شود... چند نفری از جای برمی خیزند و خیمه را ترک می گویند اما من همچنان نشسته ام و محو نمازها و حج شکستن های عابدانه و عاشقانه اش هستم... میخواهم جان دهم به بهای اینکه تنها باردیگر به امامت وی نماز بگزارم. کیست که چون او بتواند آزادانه زیستن و بر حق تا به آخر ایستادن را بیاموزاندم؟ کیست که به مانند او بتواند آنچنان با مخالفانش زیبا و نرم برخورد کند که ایشان را عاشق خود کند؟
سکوت... وه چه سکوتی است در این تاریکی نشستن و همچنان دو دل ماندن... دلی می گوید برو و به زن و فرزند برس و بعدا در جبهه ای دیگر حق را یاری کن و دلی دیگر می گوید شرط عشق آن است که از دلبر دل نَبُری و تا به آخر بر سر عشقش بمانی و حتی اگر خواست نمانی... نمانی تا عشقت ماندنی شود و عاشقانه زیستن و رفتن در خاطرها ماندنی شود. هر چه به او بیشتر فکر می کنم بیشتر عاشق مرام و رفتارش می شوم و دوست می دارم در رکابش باشم، او کجا و معاویه و یزید و عمر بن سعد کجا که اندک اعتراضی که از ایشان به عمل می آمد، ترش رویی می کردند و حکم عدم صادر می کردند.
حسین عزیزم، نمیدانم آن دمی که چراغ ها دگر بار روشن گردد و آن دمی که همه چیز به نور حق دیدنی و قابل تشخیص خواهد بود همچنان در زیر سقف خیمه تو خواهم بود یا نه، نمیدانم در راه بازگشت به موطن خواهم بود یا در اینجا با تو جان خواهم داد، اما میدانم که تو حق را شناختی و به آن میل کردی، پس بر حق بودی و امویان حق را غصب خود کردند و حق را به خواسته خود متغیر می دیدند، میدانم که تو روشت کلام نرم و مهربانی و نوازش بود و کردار ایشان سرکوب و تهدید و ترساندن و البته دزدی و غارت و تهمت... میدانم میدانم اما نمیدانم چقدر این دانستنها کمکم خواهد کرد تا با تو که با حق بمانم و برایش و حفظش خود را خرج کنم... مرا ببخش حسینم....
نگاره: متن مناجات مراسم محرم بنیاد حضرت زینب کبری در سال گذشته روی بر می گرداند و چراغ خیمه ها را خاموش می کنند... سخن می گوید، می گوید تا به همین جای هر که ماند و بود اجرش نزد خداست و خدا عمل صالحش را نزد خود حفظ می کند اما اکنون پایان راه است و فردا، هر که بماند جسمش زنده نماند. چه زبان شیرینی داشت و چه لحن مهربانی... شیفته اش بودم و دوست نمی داشتم از وی جدا گردم، اما اگر راست بگوید که همیشه راستگو بوده، فردا جسم و جانم به خاک و خون خواهد کشیده شد. همسر و فرزندانم، قوم و پدر و مادر را چه کنم؟ آه... کاش کمی بد بود کاش برای ترک کردنش تهدیدمان می کرد، کاش اندکی لحن و کلامش خشونت امیز بود، کاش لبخندها و دستهای گرمش را بتوانم فراموش کنم تا در این تاریکی بتوانم به سوی خانه و خانواده ام بازگردم... چه سخت انتخابی است... باید جان دهم تا جانانه شوم یا جان را نگاه دارم و هیچ باشم... با صدای ناز و آهنگینش دوباره ما را دعا می کند و برایمان طلب خیر و حسن عاقبت می کند و سفارش به رفتن مان می کند، هرچه بیشتر می گوید بروید بیشتر دلم به ماندن متمایل می شود... چند نفری از جای برمی خیزند و خیمه را ترک می گویند اما من همچنان نشسته ام و محو نمازها و حج شکستن های عابدانه و عاشقانه اش هستم... میخواهم جان دهم به بهای اینکه تنها باردیگر به امامت وی نماز بگزارم. کیست که چون او بتواند آزادانه زیستن و بر حق تا به آخر ایستادن را بیاموزاندم؟ کیست که به مانند او بتواند آنچنان با مخالفانش زیبا و نرم برخورد کند که ایشان را عاشق خود کند؟ سکوت... وه چه سکوتی است در این تاریکی نشستن و همچنان دو دل ماندن... دلی می گوید برو و به زن و فرزند برس و بعدا در جبهه ای دیگر حق را یاری کن و دلی دیگر می گوید شرط عشق آن است که از دلبر دل نَبُری و تا به آخر بر سر عشقش بمانی و حتی اگر خواست نمانی... نمانی تا عشقت ماندنی شود و عاشقانه زیستن و رفتن در خاطرها ماندنی شود. هر چه به او بیشتر فکر می کنم بیشتر عاشق مرام و رفتارش می شوم و دوست می دارم در رکابش باشم، او کجا و معاویه و یزید و عمر بن سعد کجا که اندک اعتراضی که از ایشان به عمل می آمد، ترش رویی می کردند و حکم عدم صادر می کردند. حسین عزیزم، نمیدانم آن دمی که چراغ ها دگر بار روشن گردد و آن دمی که همه چیز به نور حق دیدنی و قابل تشخیص خواهد بود همچنان در زیر سقف خیمه تو خواهم بود یا نه، نمیدانم در راه بازگشت به موطن خواهم بود یا در اینجا با تو جان خواهم داد، اما میدانم که تو حق را شناختی و به آن میل کردی، پس بر حق بودی و امویان حق را غصب خود کردند و حق را به خواسته خود متغیر می دیدند، میدانم که تو روشت کلام نرم و مهربانی و نوازش بود و کردار ایشان سرکوب و تهدید و ترساندن و البته دزدی و غارت و تهمت... میدانم میدانم اما نمیدانم چقدر این دانستنها کمکم خواهد کرد تا با تو که با حق بمانم و برایش و حفظش خود را خرج کنم... مرا ببخش حسینم....
روی بر می گرداند و چراغ خیمه ها را خاموش می کنند... سخن می گوید، می گوید تا به همین جای هر که ماند و بود اجرش نزد خداست و خدا عمل صالحش را نزد خود حفظ می کند اما اکنون پایان راه است و
فردا، هر که بماند جسمش زنده نماند. چه زبان شیرینی داشت و چه لحن مهربانی... شیفته اش بودم و دوست نمی داشتم از وی جدا گردم، اما اگر راست بگوید که همیشه راستگو بوده، فردا جسم و جانم به خاک و خون خواهد کشیده شد. همسر و فرزندانم، قوم و پدر و مادر را چه کنم؟ آه... کاش کمی بد بود کاش برای ترک کردنش تهدیدمان می کرد، کاش اندکی لحن و کلامش خشونت امیز بود، کاش لبخندها و دستهای گرمش را بتوانم فراموش کنم تا در این تاریکی بتوانم به سوی خانه و خانواده ام بازگردم... چه سخت انتخابی است... باید جان دهم تا جانانه شوم یا جان را نگاه دارم و هیچ باشم...
با صدای ناز و آهنگینش دوباره ما را دعا می کند و برایمان طلب خیر و حسن عاقبت می کند و سفارش به رفتن مان می کند، هرچه بیشتر می گوید بروید بیشتر دلم به ماندن متمایل می شود... چند نفری از جای برمی خیزند و خیمه را ترک می گویند اما من همچنان نشسته ام و محو نمازها و حج شکستن های عابدانه و عاشقانه اش هستم... میخواهم جان دهم به بهای اینکه تنها باردیگر به امامت وی نماز بگزارم. کیست که چون او بتواند آزادانه زیستن و بر حق تا به آخر ایستادن را بیاموزاندم؟ کیست که به مانند او بتواند آنچنان با مخالفانش زیبا و نرم برخورد کند که ایشان را عاشق خود کند؟
سکوت... وه چه سکوتی است در این تاریکی نشستن و همچنان دو دل ماندن... دلی می گوید برو و به زن و فرزند برس و بعدا در جبهه ای دیگر حق را یاری کن و دلی دیگر می گوید شرط عشق آن است که از دلبر دل نَبُری و تا به آخر بر سر عشقش بمانی و حتی اگر خواست نمانی... نمانی تا عشقت ماندنی شود و عاشقانه زیستن و رفتن در خاطرها ماندنی شود. هر چه به او بیشتر فکر می کنم بیشتر عاشق مرام و رفتارش می شوم و دوست می دارم در رکابش باشم، او کجا و معاویه و یزید و عمر بن سعد کجا که اندک اعتراضی که از ایشان به عمل می آمد، ترش رویی می کردند و حکم عدم صادر می کردند.
حسین عزیزم، نمیدانم آن دمی که چراغ ها دگر بار روشن گردد و آن دمی که همه چیز به نور حق دیدنی و قابل تشخیص خواهد بود همچنان در زیر سقف خیمه تو خواهم بود یا نه، نمیدانم در راه بازگشت به موطن خواهم بود یا در اینجا با تو جان خواهم داد، اما میدانم که تو حق را شناختی و به آن میل کردی، پس بر حق بودی و امویان حق را غصب خود کردند و حق را به خواسته خود متغیر می دیدند، میدانم که تو روشت کلام نرم و مهربانی و نوازش بود و کردار ایشان سرکوب و تهدید و ترساندن و البته دزدی و غارت و تهمت... میدانم میدانم اما نمیدانم چقدر این دانستنها کمکم خواهد کرد تا با تو که با حق بمانم و برایش و حفظش خود را خرج کنم... مرا ببخش حسینم....
نگاره: متن مناجات مراسم محرم بنیاد حضرت زینب کبری در سال گذشته روی بر می گرداند و چراغ خیمه ها را خاموش می کنند... سخن می گوید، می گوید تا به همین جای هر که ماند و بود اجرش نزد خداست و خدا عمل صالحش را نزد خود حفظ می کند اما اکنون پایان راه است و فردا، هر که بماند جسمش زنده نماند. چه زبان شیرینی داشت و چه لحن مهربانی... شیفته اش بودم و دوست نمی داشتم از وی جدا گردم، اما اگر راست بگوید که همیشه راستگو بوده، فردا جسم و جانم به خاک و خون خواهد کشیده شد. همسر و فرزندانم، قوم و پدر و مادر را چه کنم؟ آه... کاش کمی بد بود کاش برای ترک کردنش تهدیدمان می کرد، کاش اندکی لحن و کلامش خشونت امیز بود، کاش لبخندها و دستهای گرمش را بتوانم فراموش کنم تا در این تاریکی بتوانم به سوی خانه و خانواده ام بازگردم... چه سخت انتخابی است... باید جان دهم تا جانانه شوم یا جان را نگاه دارم و هیچ باشم... با صدای ناز و آهنگینش دوباره ما را دعا می کند و برایمان طلب خیر و حسن عاقبت می کند و سفارش به رفتن مان می کند، هرچه بیشتر می گوید بروید بیشتر دلم به ماندن متمایل می شود... چند نفری از جای برمی خیزند و خیمه را ترک می گویند اما من همچنان نشسته ام و محو نمازها و حج شکستن های عابدانه و عاشقانه اش هستم... میخواهم جان دهم به بهای اینکه تنها باردیگر به امامت وی نماز بگزارم. کیست که چون او بتواند آزادانه زیستن و بر حق تا به آخر ایستادن را بیاموزاندم؟ کیست که به مانند او بتواند آنچنان با مخالفانش زیبا و نرم برخورد کند که ایشان را عاشق خود کند؟ سکوت... وه چه سکوتی است در این تاریکی نشستن و همچنان دو دل ماندن... دلی می گوید برو و به زن و فرزند برس و بعدا در جبهه ای دیگر حق را یاری کن و دلی دیگر می گوید شرط عشق آن است که از دلبر دل نَبُری و تا به آخر بر سر عشقش بمانی و حتی اگر خواست نمانی... نمانی تا عشقت ماندنی شود و عاشقانه زیستن و رفتن در خاطرها ماندنی شود. هر چه به او بیشتر فکر می کنم بیشتر عاشق مرام و رفتارش می شوم و دوست می دارم در رکابش باشم، او کجا و معاویه و یزید و عمر بن سعد کجا که اندک اعتراضی که از ایشان به عمل می آمد، ترش رویی می کردند و حکم عدم صادر می کردند. حسین عزیزم، نمیدانم آن دمی که چراغ ها دگر بار روشن گردد و آن دمی که همه چیز به نور حق دیدنی و قابل تشخیص خواهد بود همچنان در زیر سقف خیمه تو خواهم بود یا نه، نمیدانم در راه بازگشت به موطن خواهم بود یا در اینجا با تو جان خواهم داد، اما میدانم که تو حق را شناختی و به آن میل کردی، پس بر حق بودی و امویان حق را غصب خود کردند و حق را به خواسته خود متغیر می دیدند، میدانم که تو روشت کلام نرم و مهربانی و نوازش بود و کردار ایشان سرکوب و تهدید و ترساندن و البته دزدی و غارت و تهمت... میدانم میدانم اما نمیدانم چقدر این دانستنها کمکم خواهد کرد تا با تو که با حق بمانم و برایش و حفظش خود را خرج کنم... مرا ببخش حسینم....