لیلی نام تمام دختران زمین است

RBC!

New member


لیلی قصه اش را دوباره خواند.. برای هزارمین بار
و مثل هر بار لیلی قصه مُرد.
لیلی گریست و گفت : کاش اینگونه نبود.
خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد.
لیلی! قصه ات را عوض کن.
لیلی اما می ترسید
لیلی به مردن عادت داشت.
تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود.

خدا گفت : لیلی عشق می ورزد تا نمیرد.. دنیا, لیلی زنده می خواهد.
لیلی آه نیست.. لیلی اشک نیست.. لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست.. لیلی زندگی ست.. لیلی ! زندگی کن.
اگر لیلی بمیرد, دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟ چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟
چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟
لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.

لیلی, به قصه برگشت.
اینبار اما نه به قصد مردن.
که به قصد زندگی..
و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده گمنام.
 

RBC!

New member

لیلی گفت : بس است، دیگر بس است و از قصه بیرون آمد.
مجنون دور خودش می چرخید.. مجنون لیلی را نمی دید و رفتنش را هم.
لیلی گفت : کاش مجنون این همه خودخواه نبود.. کاش لیلی را می دید.
خدا گفت : لیلی بمان.. قصه ی بی لیلی را کسی نخواهد خواند.
لیلی گفت : این قصه نیست.. پایان ندارد.. حکایت است.. حکایت چرخیدن.
خدا گفت : مثل حکایت زمین، مثل حکایت ماه. لیلی، بچرخ.
لیلی گفت : کاش مجنون چرخیدنم را می دید.. مثل زمین که چرخیدن ماه را می بیند.
خدا گفت : چرخیدنت را من تماشا می کنم.. لیلی، بچرخ.

لیلی چرخید، چرخید و چرخید و چرخید.
دور، دور لیلی است.. لیلی می گردد و قصه اش دایره است
هزار نقطه دوار.. دیگر نه نقطه و نه لیلی.
لیلی ! بگرد، گردیدنت را من تماشا می کنم.
لیلی ! بگرد، تا حکایت دایره باقی ست.
 

elahe

New member
خدا مشتي خاک را برگرفت مي خواست ليلي را بسازد
از خود در او دميد ...
و ليلي پيش از انکه با خبر شود ، عاشق شد
سالياني ست که ليلي عشق مي ورزد
ليلي بايد عاشق باشد.
زيرا خدا در او دميده است
و هر که خدا در او بدمد ، عاشق مي شود
ليلي نام تمام دختران زمين است؛
نام ديگر انسان
خدا گفت: به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد
آزمونتان تنها همين است: عشق
 

leiliyebidel

New member
خدا گفت:زمین سردش است،چ کسی میتواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت:من!
خدا شعله ای ب او داد.لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.
سینه اش آتش گرفت.خدا لبخند زد.لیلی هم.
خدا گفت شعله را خرج کن.زمینم را ب آتش بکش.

لیلی خودش را ب آتش کشید.خدا سوختنش را تماشا میکرد.
لیلی گر میگرفت.خدا حظ میکرد.
لیلی میترسید.میترسید آتشش تمام شود.
لیلی چیزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد.
مجنون سر رسید.مجنون هیزم آتش لیلی شد.
آتش زبانه کشید.آتش ماند.زمین خدا گرم شد...
 
آخرین ویرایش:

RBC!

New member
و هر که عاشق تر آمد، نزدیک تر است.. پس نزدیک تر آیید، نزدیک تر.
عشق، کمند من است.کمندی که شما را پیش من می آورد.کمندم را بگیرید.
و لیلی کمند خدا را گرفت.

خدا گفت : عشق فرصت گفتگوست. گفتگو با من.
با من گفتگو کنید.
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد.

خدا گفت : عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند.
و لیلی مشتی نور شد در دستان خدا..

 

RBC!

New member

خدا گفت : اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود..
 

RBC!

New member
خدا به شیطان گفت : لیلی را سجده کن. شیطان غرور داشت، سجده نکرد.
گفت : من از آتشم و لیلی گِل است.
خدا گفت : سجده کن، زیرا که من چنین میخواهم.
شیطان سجده نکرد، سرکشی کرد و رانده ش؛ و کینه لیلی را به دل گرفت.

شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات، فرصت خواست.
خدا مهلتش داد.
اما گفت : نمیتوانی، هرگز نمی توانی.
لیلی دُردانه من است.. قلبش چراغ من است و دستش در دست من.
گمراهی اش را نمیتوانی حتی تا واپسین روز حیات.

شیطان می داند که لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود.
و می کوشد بال لیلی را زخمی کند. عمری ست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.
دست هایش پر از حقارت و وسوسه است.
او بدنامی لیلی را می خواهد. بهانه بودنش تنها همین است.
می خواهد قصه لیلی را به بیراهه بکشد.

نام لیلی، رنج شیطان است. شیطان از انتشار لیلی می ترسد
لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.
 

RBC!

New member
لیلی می دانست که مجنون نیامدنی ست. اما ماند. چشم به راه و منتظر .
هزار سال. لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد .
مجنون نیامد .مجنون نیامدنی ست .

خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست . چراغانی دلش را . چشم به راهی اش را .
خدا به مجنون گفت نرود . مجنون حرف خدا را گوش می کرد .
خدا ثانیه ها را می شمرد . صبوری لیلی را .

عشق درخت بود . ریشه می خواست صبوری لیلی ریشه اش شد.
خدا درخت ریشه دار را آب داد.
درخت بزرگ شد . هزار شاخه , هزاران برگ , ستبر و تنومند.
سایه اش خنکی زمین شد, مردم خنکی اش را فهمیدند, مردم زیر سایه درخت لیلی بالیدند.
لیلی چشم به راه است . درخت لیلی ریشه می کند.

خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.
مجنون نمی آید . مجنون هرگز نمی آید.
زیرا که مجنون نیامدنی ست. زیرا که درخت ریشه می خواهد.
 

elahe

New member
شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمعی که کوچک بود و کم، برای سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمین پراز شمع و پروانه شد. پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعی باید دور، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند.
پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد، عاشق نیست.
شب بود، خدا شمع روشن کرد.
شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه می خواست. لیلی، پروانه اش شد.
بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زیرا شمع ها، زیادی نزدیکند.
بال لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است؛ اما نمی سوزد.
لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد...
 
آخرین ویرایش:

elahe

New member
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید.
آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد. دل، زنجیر شد، زن، زنجیر شد.
دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه زنجیری.
خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.
امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق باشد.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.
مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت.
شیطان آدم را در زنجیر می خواست. لیلی، مجنون را بی زنجیر می خواست.
لیلی می دانست خدا چه می خواهد. لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد , لیلی ماند. زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.
 

elahe

New member
لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است.
خاکستر لیلی هم دارد می سوزد، امانتی ات را پس می گیری؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس می گیرم.
لیلی گفت: کاش مادر می شدم، مجنون بچه اش را بغل می کرد.
خدا گفت: مادری بهانه عشق است، بهانه سوختن؛ تو بی بهانه عاشقی، تو بی بهانه می سوزی.
لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد، ساده، بی تاب، بی تب.
خدا گفت: اما من تب و تابم، بی من می میری...
لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است، مرگ من، مرگ مجنون،
پایان قصه ام را عوض می کنی؟

خدا گفت: پایان قصه ات اشک است. اشک دریاست؛
دریا تشنگی است و من آبم، تشنگی و آب. پایانی از این قشنگتر بلدی؟
لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد.
خدا خندید.
 

leiliyebidel

New member
لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ.

گل ها انار شد.داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند،دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون ب لیلی اش رسید.

خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد...
 
آخرین ویرایش:

leiliyebidel

New member
خدا گفت:لیلی یک ماجراست،ماجرایی آکنده از من.
ماجرایی ک باید بسازیش.
شیطان گفت:تنها یک اتفاق است.بنشین تا بیفتد.
آنان ک حرف شیطان را باور کردند،نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
مجنون اما بلند شد،رفت تا لیلی را بسازد.
 

elahe

New member
خدا گفت: هر که عاشق تر آمد، نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید، نزدیکتر.
عشق، کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد
کمندم را بگیرید و لیلی کمند خدا را گرفت
خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من. با من گفتگو کنید
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد
خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور میکند
و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند...
 

leiliyebidel

New member
خدا گفت:لیلی درد است.درد زادنی نو.تولدی ب دست خویشتن.
شیطان گفت:آسودگی ست.خیالی ست خوش.
خدا گفت:لیلی رفتن است.عبور است و رد شدن.
شیطان گفت:ماندن است.فرو رفتن در خود.
خدا گفت:لیلی جستجوست.لیلی نرسیدن است و بخشیدن
شیطان گفت:خواستن است.گرفتن و تملک.
خدا گفت:لیلی سخت است.دیر است و دور از دست.
شیطان گفت:ساده است.همین جایی و دم دست.
 

leiliyebidel

New member
و دنیا پر شد از لیلی های زود.لیلی های ساده اینجایی.
لیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت:لیلی زندگی ست.زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون،زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و میدانست ک لیلی تا ابد طول میکشد..
 

leiliyebidel

New member
لیلی گفت:موهایم مشکی ست،مثل شب،حلقه حلقه و مواج،دلت توی حلقه های موی من است.
نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟
مجنون دست کشید ب شاخه های آشفته ی بید و گفت:نه نمی خواهم،گیسوی مواج لیلی را نمیخواهم.دلم را هم.
لیلی گفت:چشم هایم جام شیشه ای عسل است،شیرین،نمیخواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟شیرینی لیلی را؟
مجنون چشمهایش را بست و گفت:هزار سال است عکسم ته جام شوکران است،تلخ.تلخی مجنون را تاب می آوری؟
لیلی گفت:لبخندم خرمای رسیده نخلستان است.
خرما طعم تنهایی ات را عوض میکند.نمی خواهی خرما بچینی؟
مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت:من خار را دوست تر دارم.
لیلی گفت:دست هایم پل است.پلی ک مرا ب تو می رساند.بیا و از این پل بگذر.
مجنون گفت:اما من از این پل گذشته ام.آن ک می پرد دیگر ب پل نیازی ندارد.

لیلی گفت:قلبم اسب سرکش عربی ست.بی سوار و بی افسار.عنانش را خدا بریده،این اسب را با خودت می بری؟
مجنون هیچ نگفت.لیلی ک نگاه کرد،مجنون دیگر نبود؛تنها شیهه ی اسبی بود و رد پایی بر شن.
لیلی دست بر سینه اش گذاشت،صدای تاختن می آمد.
اسب سرکش اما در سینه لیلی نبود..
 
آخرین ویرایش:

leiliyebidel

New member
قصه نبود،راه بود،خار بود و خون.
لیلی قصه راه پر خون را می نوشت.راه بود و لیلی می رفت.مجنون نبود.
دنیا ولی پر از نام مجنون بود.
لیلی تنها بود.لیلی همیشه تنهاست.
قصه نبود،معرکه بود.میدان بود،بازی چوگان و گوی.
چوگان نبود،گوی بود.لیلی،گوی میدان بود،بی چوگان؛مجنون نبود.

لیلی زخم برمیداشت،اما شمشیر را نمی دید.شمشیر زن را نیز.
حریفی نبود.لیلی تنها می باخت.زیرا ک قصه،قصه باختن بود.
مجنون کلمه بود.ناپیدا و گم.قصه عشق اما همه از مجنون بود.
مجنون نبود.
لیلی قصه اش را تنها می نوشت.
قصه ک ب آخر رسید.مجنون پیدا شد.لیلی مجنونش را دید.

لیلی گفت:پس قصه،قصه ی من و توست.
پس مجنون تویی!
خدا گفت:قصه نیست.راز است.این راز من و توست.برملا نمی شود،الا ب مرگ.لیلی!تو مرده ای.


لیلی مرده بود..
 

RBC!

New member
و دنیا پر شد از لیلی های زود.لیلی های ساده اینجایی.
لیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت:لیلی زندگی ست.زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون،زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و میدانست ک لیلی تا ابد طول میکشد..


این قسمت آخرشِ.. یکم جا به جا شده متنت خانومی :)
 
بالا