esi01360
New member
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران
در صندل یهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور
و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را
با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن
با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند
که حر فهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5
ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد"پدر نگاه کن؛ حیوانات وابرها با قطار
حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند
قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست
و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد ، آب روی من چکید."
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "چرا شما برای مداوای ��
پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"
مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای
اولین بار در زندگی می تواند ببیند."
در صندل یهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور
و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را
با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن
با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند
که حر فهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5
ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد"پدر نگاه کن؛ حیوانات وابرها با قطار
حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند
قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست
و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد ، آب روی من چکید."
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "چرا شما برای مداوای ��
پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"
مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای
اولین بار در زندگی می تواند ببیند."