عشق واقعی

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

nanishko

New member
زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و این است
عشق واقعی. عشقی زیبا
 

marya

New member
چه مطلب تکان دهنده ای واقعا شوکه شدم
حیف از این عشق که به اینجاختم شد
 

MITRA91

New member
ایول. خداییش دم پسره گرم. منم آخرشو دوست نداشتم ولی فقط به این فک میکنم که دختره بعدش چجوری زندگی کرده. تونسته فراموش کنه؟؟؟؟؟؟؟
 

Artmis.a

New member
اگه پیدا هم نشه تصورش هم به آدم امید میده:dadad4:

چرا پیدا نشه

خودمون

اگه ما بودیم جون خودمونو نجات میدادیم یا جون کسی که از جونمونم برامون مهمتر بود؟؟؟؟؟؟

پس دیدی پیدا میشه:sarma:

حالا چه اشکالی داره اون شخص خودمون باشیم:dadad4:

تازه من توی این داستان بیشتر واسه دختره که تنها موند دلم سوخت وگرنه پسره که جای خوبی رفت!:smiliess (4):
 

ahmadali

New member
به این میگن مررررررررررررررد...................قربون معرفتت...............
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا