عشق ابدی

Boloor

New member





پيرمرد صبح زود از خانه*اش بيرون آمد پياده رو در دست تعمير بود به همين خاطر در خيابان شروع به راه رفتن كرد كه ناگهان يك ماشين به او زد. مرد به زمين افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بيمارستان رساندند.
پس از پانسمان زخم*ها، پرستاران به او گفتند كه آماده عكسبرداري از استخوان*ها بشود. پيرمرد در فكر فرو رفت. سپس بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت: كه عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست.
پرستاران سعي در قانع كردن او داشتند ولي موفق نشدند. براي همين از او دليل عجله*اش را پرسيدند.
پيرمرد گفت: زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آن جا مي*روم و صبحانه را با او مي*خورم. نمي*خواهم دير شود!
پرستاري به او گفت: شما نگران نباشيد ما به او خبر مي*دهيم. كه امروز ديرتر مي*رسيد.
پيرمرد جواب داد: متأسفم او بيماري فراموشي دارد و متوجه چيزي نخواهدشد و حتي مرا هم نمي*شناسد.
پرستارها با تعجب پرسيدند: پس چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي*رويد در حاليكه شما را نمي شناسد؟
پيرمرد با صداي غمگين و آرام گفت: اما من كه مي*دانم او چه كسي است.
 

MD217

New member
قشنگ بود.
این مدل آقایون در ایران یافت شدنی نیستن...سر پیری میگن این یکی خراب شد،یه دونه نو ترشو میگیریم!
 
بالا