ساحل و صدف...

Boloor

New member
مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي*زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي*شود و چيزي را از روي زمين بر مي*دارد و توي اقيانوس پرت مي*کند. نزديک تر مي شود، مي*بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي*افتد در آب مي*اندازد.

- صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي*خواهد بدانم چه مي*کني؟

- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي*تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي*کند؟

مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:

"براي اين يکي اوضاع فرق کرد."
 
بالا