ای کاش نقاش چیره دستی بودم
تا لحظات با تو بودن را در تابلویی می کشیدم
و به هنگام دلتنگی به آن می نگریستم .
ای کاش شاعر بودم
تا لحظات خوب با تو بودن را در شعری می گنجاندم
و به هنگام دلتنگی آن را می خواندم .
چهار نفر بودند که اسمشان این ها بود : همه کس ،یک کسی ،هر کسی ، هیچ کس
کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند . هر کسی می توانست این کار را بکند ،*اما هیچ کس این کار را نکرد . یک کسی عصبانی شد ، چرا که این کار ، کار همه کس بود ، اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان این طوری تمام شد که هر کسی یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد
گفتم غم تو دارم گفتا چشت درآید!
گفتم که ماه من شو گفتا دلم نخواهد!
گفتم خوشا هوایی کزبادصبح خیزد گفتا هوای گرمیست? اَه اَه? عرق درآمد!
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد گفتا برو به سویی ? تا گلّ نی درآید!
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد گفتا که ای وای دیرشد، داد مامان درآمد
قدیما ظرف یکبار مصرف نبود، دختر همسایه دوبار میومد، یه بار نذری میاورد، یه بار میومد واسه ظرفش، آدم فرصت فکر کردن و تصمیم گیری داشت.
بعد میگن چرا آمار ازدواج کم شده شما دارین فرصتها رو از جوونا میگیرین… والا!