زمین ایمان آورد و جهان سبز شد!

elahe

New member
زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛
نه دانه ای از دلش سر در میآورد و نه پرنده های روی شانه هایش آواز میخواند.
قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود.
خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی.
اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود،
به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.
خدا گفت: به یادمی آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟
تو داغ و پر شور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم
از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم.
اما... من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است
و پرسیدمت که آیا میخواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟
تو اما بی قرار معرفتی دیگر بودی. و آنگاه به یادت آوردم که
هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است.
و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی.
اما میان معرفت نو و ایمان نو، فصلهای تلخ و سرد است که نامش زمستان است.
فصلهایی که در آن باید خلوت
و تأمل و تدبیر را به تجربه بنشینی، صبوری و سکوت و سنگینی را
و تو پذیرفتی
اما حال وقت آن است که از زمستان خود به درآیی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کار بری.
زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست،
ایمان شکفتگی و شور و شادمانی است.
ایمان زندگی است پس ایمان بیاور، ای زمین عزیز!
و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد.
زمین ایمان آورد و جهان سبز شد. زمین ایمان آورد و
جهان به شور و شکفتگی و شادمانی رسید.
از سر خط نام ایمان تازه زمین، بهار بود.
 
بالا