127 Hours رو دیدم, فیلم خوب و با مفهومی بود, منو یاد یه داستان انداخت که
"روزی مردی ثروتمند با اتومبیل گران قیمت خود با سرعت زیاد از خیابان کم ترددی عبور می کرد. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، پسر بچه ای پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. آجر به اتومبیل خورد وصدمه زیادی وارد ساخت. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع از ماشین پیاده شد. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند
پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود، جلب کند. پسرک گفت: "اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من برای بلند کردنش زور کافی ندارم. "برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم ". مرد متأثر شد و به فکر فرو رفت... برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه ادامه داد"
"در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند"
آب همیشه نمادی از حیات و زندگی بوده, شروع فیلم که مشغول جمع کردن وسائلش برای صخره نوردی بود وقتی بطری آب رو پر کرد, چکه کردن شیر آب به زیبایی آلارم می داد که قراره یه اتفاقی بیفته و مفهوم نداشتنش رو همونجا نشون داد, که از همون شروع ساعتهایی که گیر افتاده بود متوجه وخامت اوضاع و کمبود آب شد و با احتیاط مصرف می کرد.
این رو تو تفاوت فرهنگ خودمون با غرب زیاد می بینم که وقتی اون اتفاق براش افتاد نگفت "چرا من؟" نگفت خدااااااااااااااااااااا منکه الان به اون دو نفر کمک کردم, جواب خوبیم این بود؟؟؟؟!!!!!!!! (ولی ما میگیم, کلا همیشه از خدا طلبکاریم). و با اون جمله ی زیبای وجودی که "انتخاب خودم بود" تکمیلش کرد. مسئولیت کار خودش رو پذیرفت, مسئولیت رفتارهایی که تا به حال داشت, مسئولیت تنها موندنش و در عین حال مسئولیت نمردنش رو پذیرفت و خودش رو خلاص کرد, و در آخر با وجود یه دست قطع شده درحال خونریزی و تشنگی و ... تشکر کرد و از آزادیش به وجد اومد.
دیالوگ قشنگی مربوط به این قسمت داشت: "تمام عمر به سمت این صخره میومدم" , "این صخره تمام عمر منتظرم بود"
امیدش و تلاشش در عین حال که دردناک بود قابل تحسین هم بود, فکر می کنم خودم اگه بودم همونجا می نشستم تا بمیرم.
مورد دیگه ای که به ذهنم اومد این بود که همه ی ما تو زندگی به موقعیت هایی بر می خوریم که به هر شکلی جزیی از وجود ما شدن و حالا یا باید ازشون ببریم و به راهمون ادامه بدیم یا باید بشینیم و منتظر مرگ بمونیم. (و این خودش علت خیلی از افسرده شدن ها و افسرده موندنهاست)
دیالوگ: "از دستش نده"
اما کاش می دونستیم که این موقعیتی که باید بذاریمش و ادامه بدیم کجاست, کاش قدرت تشخیص این رو داشته باشیم, که جایی که قابل ترمیم هست ترمیمش کنیم و نبریمش اما جایی که سه چهار روز دیگه باید جدا بشه, بپذیریم که باید بشه.
البته در اون صورت هم باید زمانش برسه, زمانش رسید که اون دست دیگه کرخت شده بود و توان شکستنش و قطع کردنش رو داشت و الا روز اولی که اون دست هنوز حس داشت قطعا نمی شد انتظار داشت با یه چاقوی کند بریدش. (وااااااااااای باورم نمی شه همه ی اون صحنه های قطع کردنش رو نشون دادن)
این فیلم ارتباط انسان رو با طبیعت به خوبی نشون داد, هیچ ناجی ای از آسمون نازل نشد, فرشته ی نجاتی نیومد که قهرمان رو با خودش ببره, کاملا واقعی با وجودی که دردناک بود همونطور که زندگی واقعی هست. طبیعت شوخی بردار نیست, قانون قانونه و مجبوریم که باهاش کنار بیایم. (صحنه های مورچه ها و صداشون خیلی جالب بودن)
قسمت احساسی فیلم مربوط به مرور خاطراتش بود, پشیمونی از اینکه انقدر درگیر زندگی شده و انقدر خودش رو از همه دور کرده که هیچ کس منتظرش نیست, و حالا که تو این مخمصه گیر افتاده و نمی تونه بدوه و با سرعت حرکت کنه, می تونه بمونه و بایسته و فکر کنه که با نور خورشید نوازش پدرش رو به یاد میاره, مادرش و خواهرش رو منتظر گذاشته, دل عشقش رو شکسته, به دوستش نگفته که کجا می ره, یادش باشه که جنس چینی نخره. با عطشه که خاطرات برف و یخ و آب بازی براش لذت بخش شده, و قبلا نبوده. از این لحاظ شاید فرهنگ ما جلوتر باشه, هر روز به یه نوشته روی یه تابلو بر می خورم که : "آب کم جو تشنگی آور به دست" و این مسئله برای ما پذیرفته شده تر هست تا فرهنگ غرب, مثلا توسط همین مراسم روزه داری.
واقعا چرا ما آدما اینجوری ایم: قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید
اول نوشتم یه داستان خاطرم اومد, آخرش هم یکی دیگه:
"غضنفر اومد در تاکسی رو ببنده راننده بهش گفت دستت لای در گیر نکنه, اونم اومد مرام بذاره گفت: سرت لای در گیر نکنه” واقعا الان می فهمم منظورش چی بود :25r30wi: